پروژه «تحقیر معترض» که از خیزشهای پیشین آغاز شد و در اعتراضات ۱۴۰۴ به اوج رسید، نشان میدهد هدف قدرت حاکم دیگر فقط کنترل خیابان یا خاموش کردن اعتراض نیست، بلکه بهدنبال زدودن انسانیت معترض و قطع پیوندهای عاطفی و اخلاقی جامعه با اوست.
ویدیوی پخششده از شبکه افق، وابسته به سپاه پاسداران، که در آن مجری با لحنی تمسخرآمیز و حرکاتی اغراقشده، نگهداری پیکر کشتهشدگان در «کانتینر» و «یخچال» را به یک سوال تبدیل کرده، در همین چارچوب فهمیده میشود.
این ویدیو نه لغزش زبانی است و نه شوخی فردی یک مجری. آنچه میبینیم، بیانیه تصویری یک نظم سیاسی است. لحظهای که سرکوبگران، تحقیر را از میدان سرکوب به قاب رسمی رسانه منتقل میکنند و مرگ معترضان به موضوع خنده بدل میشود.
اینجا با عادیسازی خشونت طرف نیستیم. با مبتذل کردن مرگ روبهرو هستیم.
مرگ در این رویکرد، نه فاجعه است، نه تراژدی، نه حتی رویدادی که نیازمند توجیه باشد. مرگ به «اطلاعات»، «حاشیه» یا بدتر از آن، به شوخی تنزل یافته است.
زبان: نقطه آغاز پروژه تحقیر
پروژه تحقیر، پیش از هر چیز، از زبان آغاز میشود.
نامگذاری معترضان با برچسبهایی چون «اغتشاشگر»، «اشرار»، «تروریست» یا «عامل خارجی» تنها ابزار تبلیغاتی نیستند.
این واژهها میکوشند مرز اخلاق را جابهجا کنند: کسی که «تروریست» نامیده میشود، دیگر شهروند نیست؛ دیگر دارای حق نیست؛ دیگر سزاوار همدلی یا سوگ نیست. زبان اینجا نقش دیگری دارد: خشونت فیزیکی را ممکن و مشروع میکند.
در چنین چارچوبی است که شلیک مستقیم به سر و سینه، نه استثنا بلکه قاعده میشود.
گزارشها و ویدیوهای متعدد نشان میدهند در اعتراضات اخیر، هدفگیری مرگبار و عمدی بوده است. تصادفی نیست که این واقعیت را به نمایش میگذارند: وقتی بدن معترض پیشاپیش از حیث اخلاقی تهی شده، نابودیاش نیز «مساله» تلقی نمیشود.
بدن زنده: تحقیر بهمثابه تکنیک قدرت
پس از زبان، نوبت به بدن میرسد.
بدن معترض در بازداشتگاهها، خیابانها و مراکز امنیتی، به سطح نمایش قدرت تبدیل میشود. لخت کردن، ضربوشتم، شکنجه، تجاوز، شوک الکتریکی و هدفگیری چشمها یا اندام جنسی با ساچمه، همه واجد بار نمادیناند. اینها فقط ابزار سرکوب نیستند؛ پیاماند. پیام این است که بدن معترض، نه حریم دارد و نه حرمت.
در این مرحله، تحقیر دیگر همراه خشونت نیست، خود خشونت است. هدف، شکستن بدن نیست؛ شکستن تصور کرامت انسانی است. بدنی که تحقیر میشود، قرار است حامل پیام شکست به جامعه باشد.
مرگ: آغاز مرحلهای تازه از تحقیر
اما آنچه این دوره را از بسیاری از سرکوبهای پیشین متمایز میکند، متوقف نشدن پروژه در لحظه مرگ است. در بسیاری از رژیمهای اقتدارگرا، مرگ مخالف، به معنی پایان خشونت است؛ امروز در جمهوری اسلامی، مرگ آغاز مرحلهای تازه از سرکوب است.
پنهانسازی اجساد، تحویل ندادن پیکرها به خانوادهها، انبار کردن بدنهای زخمی در سولهها، دفنهای اجباری و شبانه، دفن در مناطق دورافتاده و حتی تخریب قبرها، همگی در خدمت یک هدف هستند: قطع رابطه میان مرگ و معنا.
قدرت میداند که آیین سوگواری، مزار و حضور جمعی بر گرد جسد، میتواند مرگ را به واقعهای سیاسی بدل کند. بنابراین، جسد باید از دسترس خارج شود، باید تبعید شود، باید بیصدا دفن شود.
در اینجا، دالهایی مانند «سوله»، «کانتینر»، «سردخانه» و «کامیون»، اهمیت نشانهشناسانه پیدا میکنند.
اینها فقط مکان یا وسیله نیستند؛ نشانههای کالاییسازی انساناند.
بدن مرده از «پیکر یک شهروند» به «محموله» تنزل مییابد. چیزی که میتوان انبار کرد، جابهجا کرد و از دید پنهان نگه داشت.
قاب تلویزیون، اوج پروژه تحقیر
ویدیوی شبکه افق، این منطق را از سطح عمل به سطح نمایش رسمی میآورد.
خنده مجری هنگام اشاره به «کانتینرها» و «یخچالها»، نه نشانه بیاطلاعی است و نه یک طنز اتفاقی. این خنده، حامل یک پیام سیاسی است: «مرگ شما جدی نیست.»
تلویزیون رسمی در اینجا نقشی آیینی دارد: قدرت، تحقیر را قانونی، علنی و عادی میکند.
انتقال قدرت سرکوب به قاب رسمی، اهمیت حیاتی دارد. وقتی تحقیر در تلویزیون دولتی پخش میشود، پیام روشن است: این رفتار سیاست ماست، نه تخلف یک فرد یا یک شبکه. اینجا دیگر با انکار یا پنهانکاری مواجه نیستیم. بیاعتنایی به کرامت انسانی اعلام عمومی میشود.
میتوان گفت که جمهوری اسلامی در این نقطه از «حکومت با ترس» به «حکومت با تحقیر» گذار کرده است. ترس، نیازمند حداقلی از مشروعیت است؛ تحقیر اما نه. تحقیر زمانی به ابزار اصلی سرکوب بدل میشود که قدرت میداند دیگر نمیتواند اقناع کند، اما هنوز میخواهد سلطه را حفظ کند.
تحقیر و حافظه جمعی
هدف اصلی این پروژه، نه فقط معترض که حافظه جمعی جامعه است.
ممانعت از سوگواری، حمله به مراسم یادبود، تخریب سنگقبرها و بازداشت عزاداران، همگی تلاشی است برای جلوگیری از تبدیل مرگ به خاطرهای مشترک.
قدرت میکوشد مرگها را منفرد، خاموش و بیاثر نگه دارد.
همینجاست که پروژه تحقیر با تناقض درونی خود مواجه میشود: هرچه تحقیر عریانتر و علنیتر میشود، فاصله اخلاقی میان حکومت و جامعه عمیقتر میشود.
خنده بر جنازه، شاید لحظهای به سکوت و شوک بیننده منجر شود اما در بلندمدت نفرت میسازد. نفرتی که با ترس مهارشدنی نیست.
تحقیر بهعنوان سند فروپاشی
ویدیوی شبکه افق را نه نشانه قدرت، بلکه باید سند فروپاشی اخلاقی و معنایی جمهوری اسلامی دانست. حکومتی که کشتار شهروندانش را به شوخی تلویزیونی بدل میکند، دیگر به کرامت، دین یا اخلاق تظاهر نمیکند.
این لحظه، لحظهای است که قدرت از خود اعتراف میگیرد: اعتراف به ناتوانی از اقناع و اتکا به تحقیر عریان.
تاریخ نشان داده است چنین پروژههایی، هرچند در کوتاهمدت ویرانگر هستند، در نهایت به بومرنگ تبدیل میشوند. زیرا تحقیر، برخلاف ترس، قابل درونیسازی نیست. تحقیر یا پذیرفته نمیشود، یا به خشم بدل میشود و خنده بر مرگ، دیر یا زود، به یادآوری جمعی همان مرگها منتهی میشود.
کانتینرها، یخچالها و شوخیهای تلویزیونی، قرار بود مرگ را بیمعنا کنند؛ اما همین تصاویر، به اسنادی بدل میشوند علیه نظمی که انسان را به شیء تقلیل میدهد و این اسناد، اگر در حافظه عمومی بمانند، همان چیزی هستند که قدرت از آن میترسد: بازگشت به معنا، از دل تحقیر.