از پیروزی ۶ روزه تا جنگهای فرسایشی؛ اسرائیل چگونه جنگهایش را پایان داده است؟

۷۸ سال تجربه نظامی اسرائیل نشان میدهد پیروزی در میدان نبرد، پایان جنگ و دستیابی به صلح سه مفهوم متفاوت هستند.

۷۸ سال تجربه نظامی اسرائیل نشان میدهد پیروزی در میدان نبرد، پایان جنگ و دستیابی به صلح سه مفهوم متفاوت هستند.
اسرائیل بارها در جنگ پیروز شده، بدون آنکه به صلح برسد؛ گاهی عقبنشینی کرده، بدون آنکه رسما شکست خورده باشد؛ و در مواردی با پذیرش آتشبس، تهدیدی را که برای نابودی آن جنگیده بود، همچنان در برابر خود دیده است.
جنگ چگونه تمام میشود؟
این تصور که تمام جنگها سرانجام پشت میز مذاکره پایان مییابند، بیش از آنکه یک قاعده تاریخی باشد، سادهسازی واقعیت جنگ است.
تاریخ معاصر نمونههای متعددی از جنگهایی دارد که با تسلیم، فروپاشی ساختار نظامی، سقوط حکومت، عقبنشینی یکجانبه یا توافق آتشبس پایان یافتهاند.
اما تاریخ جنگهای اسرائیل پیچیدگی مهمتری را آشکار میکند. گاهی جنگ از نظر نظامی تمام میشود، اما از نظر سیاسی ادامه پیدا میکند.
گاهی طرفی که در میدان نبرد شکست خورده، در سالهای بعد به دستاورد سیاسی مهمی میرسد.
گاهی نیز ارتشی که در عملیات نظامی موفق بوده، ناچار میشود سالها بعد از سرزمینی که تصرف کرده، عقبنشینی کند.
از زمان تاسیس اسرائیل در سال ۱۹۴۸، این کشور با سه نسل متفاوت از جنگ روبهرو بوده است.
نخست، جنگهای کلاسیک با ارتش کشورهای عربی؛ دوم، جنگهای فرسایشی و نامتقارن با سازمانهای مسلح غیردولتی؛ و سوم، رویاروییهای مستقیم و چندجبههای که در آنها موشکهای دوربرد، پهپادها، اطلاعات، پدافند هوایی و قدرت هوایی نقشی تعیینکننده پیدا کردهاند.
بررسی شیوه پایان این جنگها، امکان شناخت تحول دکترین امنیتی اسرائیل را فراهم میکند.
پرسش اصلی دیگر صرفا این نیست که چه کسی در جنگ پیروز شده است؛ بلکه باید پرسید چه کسی توانسته شرایط پایان جنگ و نظم امنیتی پس از آن را تعیین کند.
۱۹۴۸؛ پیروزی در جنگ، بدون پایان دشمنی
نخستین جنگ اسرائیل در سال ۱۹۴۸، مهمترین آزمون بقای این کشور بود.
ارتشهای چند کشور عربی وارد جنگ شدند و اسرائیل پس از ماهها نبرد نهتنها موجودیت خود را حفظ کرد، بلکه کنترل سرزمینهایی فراتر از محدوده پیشبینیشده در طرح تقسیم سازمان ملل را نیز به دست گرفت.
با این حال، پایان جنگ با تسلیم بیقیدوشرط کشورهای عربی همراه نبود. در سال ۱۹۴۹، اسرائیل با مصر، لبنان، اردن و سوریه توافقهای جداگانه ترک مخاصمه امضا کرد.
این توافقها خطوط آتشبس را مشخص کردند، اما به معنای شناسایی متقابل یا برقراری صلح دائمی نبودند.
در واقع، پیروزی نظامی اسرائیل در سال ۱۹۴۸ به تثبیت موجودیت کشور انجامید، اما اختلافات بنیادین منطقهای، مساله آوارگان فلسطینی و منازعه بر سر سرزمینها حل نشد.
درس راهبردی این جنگ روشن بود. ارتش میتواند بقای یک کشور را تضمین کند، اما پیروزی در میدان نبرد بهتنهایی قادر نیست دشمنی سیاسی را از میان ببرد.
این تمایز در دهههای بعد به یکی از ویژگیهای ثابت امنیت ملی اسرائیل تبدیل شد.
۱۹۵۶؛ پیروزی نظامی و عقبنشینی تحت فشار سیاسی
بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ یکی از آموزندهترین نمونههای تفاوت قدرت نظامی و قدرت سیاسی بود.
اسرائیل در هماهنگی با بریتانیا و فرانسه علیه مصر وارد عملیات شد. ارتش اسرائیل بهسرعت در شبهجزیره سینا پیشروی کرد و توانست بخش مهمی از اهداف عملیاتی خود را محقق کند.
اما موفقیت نظامی برای حفظ دستاوردهای سرزمینی کافی نبود.
فشار ایالات متحده، اتحاد جماهیر شوروی و سازمان ملل شرایطی ایجاد کرد که اسرائیل ناچار شد نیروهای خود را از سینا و غزه خارج کند. این عقبنشینی در مارس ۱۹۵۷ تکمیل شد.
اسرائیل در میدان نبرد شکست نخورده بود، اما نتوانست تمام نتایج پیروزی نظامی خود را به دستاورد سیاسی پایدار تبدیل کند.
جنگ ۱۹۵۶ یک واقعیت بنیادین را نشان داد. برتری نظامی در سطح منطقهای، هنگامی که با مخالفت قدرتهای بزرگ روبهرو شود، ممکن است برای تثبیت نتیجه جنگ کافی نباشد.
از این منظر، عقبنشینی همیشه نشانه شکست نظامی نیست. گاهی نتیجه محدودیتهای دیپلماتیک، هزینههای اقتصادی یا محاسبات راهبردی گستردهتر است.
۱۹۶۷؛ شش روز جنگ و دههها پیامد سیاسی
جنگ ششروزه ژوئن ۱۹۶۷ یکی از قاطعترین پیروزیهای نظامی اسرائیل بود.
اسرائیل با حملات هوایی اولیه، بخش بزرگی از توان هوایی مصر را از کار انداخت و در مدت کوتاهی کنترل شبهجزیره سینا، نوار غزه، کرانه باختری، شرق اورشلیم و بلندیهای جولان را به دست گرفت.
جنگ با آتشبس پایان یافت، اما شرایط آتشبس را واقعیت تازه میدان نبرد تعیین میکرد.
این جنگ نمونه مهمی از پیروزی نظامی قاطع بدون تسلیم رسمی طرف شکستخورده بود.
با این حال، پیامدهای آن بسیار فراتر از شش روز نبرد ادامه پیدا کرد. تصرف سرزمینها مسائل امنیتی، حقوقی، جمعیتی و سیاسی تازهای برای اسرائیل ایجاد کرد.
قطعنامه ۲۴۲ شورای امنیت نیز چارچوبی برای حلوفصل منازعه بر مبنای عقبنشینی از سرزمینهای اشغالشده و پایان وضعیت جنگی ارائه کرد.
در اینجا یک تناقض راهبردی شکل گرفت. اسرائیل با پیروزی سریع، تهدید فوری ارتشهای عربی را عقب راند، اما کنترل سرزمینهای تازه به منبع اختلافات طولانیمدت تبدیل شد.
بنابراین پیروزی ۱۹۶۷ را باید همزمان در دو سطح بررسی کرد. در سطح نظامی، اسرائیل به برتری قاطع رسید. در سطح سیاسی، پایان جنگ به پایان منازعه منجر نشد.
۱۹۷۳؛ جنگی که نتیجه سیاسی آن با تصویر اولیه میدان نبرد تفاوت داشت
جنگ یوم کیپور در اکتبر ۱۹۷۳ یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ امنیتی اسرائیل بود.
مصر و سوریه با حمله غافلگیرانه، موفقیتهای اولیه مهمی به دست آوردند. عبور نیروهای مصر از کانال سوئز و شکستن خطوط دفاعی اسرائیل نشان داد برتری نظامی سال ۱۹۶۷ تضمینی برای جلوگیری از غافلگیری راهبردی نیست.
ارتش اسرائیل پس از بسیج نیروها توانست ضدحمله کند، از کانال سوئز عبور کند و موقعیت نظامی خود را بهبود بخشد.
جنگ سرانجام با آتشبس و مداخله دیپلماتیک آمریکا و شوروی پایان یافت. اما اهمیت تاریخی این جنگ فقط در نتیجه نظامی آن نبود.
انور سادات با آغاز جنگ توانست بنبست سیاسی پس از ۱۹۶۷ را تغییر دهد. مصر اگرچه نتوانست با عملیات نظامی تمام سینا را بازپس بگیرد، اما توانست زمینه مذاکراتی را فراهم کند که چند سال بعد به بازگشت کامل این سرزمین انجامید.
اسرائیل در نهایت پذیرفت در چارچوب پیمان صلح ۱۹۷۹، نیروها و شهرکهای خود را از سینا خارج کند. این روند در سال ۱۹۸۲ تکمیل شد.
در نتیجه، مصر از طریق ترکیب جنگ و دیپلماسی به هدف مهم سرزمینی خود رسید و اسرائیل نیز در برابر عقبنشینی از سینا، به پیمان صلح با یکی از قدرتمندترین دشمنان منطقهای خود دست یافت.
این تجربه نشان داد که نتیجه راهبردی جنگ را نمیتوان صرفا با شمار تانکهای نابودشده یا خطوط پیشروی ارتشها تعیین کرد.
گاهی طرفی که در پایان نبرد موقعیت نظامی بهتری دارد، در مذاکرات بعدی امتیاز سرزمینی میدهد؛ نه لزوما به دلیل شکست، بلکه برای دستیابی به هدفی سیاسی که آن را ارزشمندتر ارزیابی میکند.
لبنان ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰؛ وقتی موفقیت اولیه به جنگ فرسایشی تبدیل شد
حمله اسرائیل به لبنان در سال ۱۹۸۲ با هدف مقابله با سازمان آزادیبخش فلسطین آغاز شد.
نیروهای اسرائیلی تا بیروت پیشروی کردند و پس از محاصره پایتخت لبنان، خروج نیروهای اصلی این سازمان با میانجیگری بینالمللی انجام شد.
در نگاه عملیاتی، اسرائیل به یکی از اهداف مهم خود رسید. ساختار اصلی نظامی سازمان آزادیبخش فلسطین از لبنان خارج شد. اما جنگ در همین نقطه پایان راهبردی پیدا نکرد.
اسرائیل در سال ۱۹۸۵ بخش عمده نیروهای خود را از لبنان خارج کرد، ولی منطقهای امنیتی را در جنوب این کشور حفظ کرد. حضور نظامی در این منطقه به درگیری طولانی با حزبالله انجامید.
سرانجام در مه ۲۰۰۰، اسرائیل بهصورت یکجانبه نیروهای باقیمانده خود را از جنوب لبنان خارج کرد.
این خروج نه نتیجه توافق صلح با حزبالله بود و نه با تسلیم رسمی ارتش اسرائیل همراه شد.
اسرائیل پس از سالها حضور نظامی، هزینههای ادامه استقرار را در برابر منافع امنیتی آن ارزیابی کرد و تصمیم به خروج گرفت.
حزبالله این عقبنشینی را پیروزی مقاومت خود معرفی کرد. در مقابل، از منظر تصمیمگیری امنیتی اسرائیل، خروج را میتوان تلاشی برای پایان دادن به تعهد نظامی پرهزینه و انتقال دفاع از عمق خاک لبنان به مرزهای اسرائیل ارزیابی کرد.
تفاوت این دو روایت اهمیت دارد، اما واقعیت اصلی تغییر نمیکند. اسرائیل در سال ۱۹۸۲ به موفقیت نظامی اولیه رسید و در سال ۲۰۰۰ بدون توافق صلح از جنوب لبنان خارج شد.
این تجربه یکی از مهمترین محدودیتهای قدرت نظامی را آشکار کرد. شکست دادن یک سازمان مسلح در یک مقطع تضمین نمیکند که سازمان دیگری در همان محیط سیاسی و اجتماعی ظهور نکند.
جنگ ۳۳ روزه ۲۰۰۶؛ آتشبس بدون خلع سلاح
جنگ تابستان ۲۰۰۶ میان اسرائیل و حزبالله، نمونه دیگری از فاصله میان اهداف اعلامشده و نتایج واقعی جنگ بود.
اسرائیل در پاسخ به حمله مرزی حزبالله و ربودن دو سرباز خود، عملیات گسترده هوایی و زمینی را آغاز کرد.
هدفهای اعلامشده شامل بازگرداندن سربازان، تضعیف شدید حزبالله و تغییر وضعیت امنیتی جنوب لبنان بود.
با وجود خسارتهای سنگین واردشده به حزبالله و لبنان، جنگ به نابودی ساختار حزبالله یا خلع سلاح آن منجر نشد.
حزبالله نیز با وجود ادامه شلیک راکت نتوانست اسرائیل را به تسلیم یا پذیرش خواستههای سیاسی خود وادار کند.
در نهایت، قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت در ۱۱ اوت تصویب شد و توقف درگیریها از ۱۴ اوت اجرایی شد.
قطعنامه خواستار توقف حملات حزبالله، توقف عملیات تهاجمی اسرائیل، خروج نیروهای اسرائیلی و استقرار ارتش لبنان و یونیفیل در جنوب این کشور شد.
این جنگ با آتشبس پایان یافت، نه با توافق صلح یا تسلیم نظامی.
از نظر راهبردی، مهمترین نتیجه آن ایجاد چارچوب امنیتی جدیدی در جنوب لبنان بود؛ چارچوبی که قرار بود مانع بازگشت نیروهای مسلح غیردولتی به منطقه میان رود لیتانی و خط آبی شود.
اما اجرای ناقص مفاد قطعنامه، بهویژه در زمینه انحصار تسلیحات در دست دولت لبنان، باعث شد مساله بنیادی حلنشده باقی بماند.
به گزارش یونیفیل، این چارچوب با وجود کاستیها توانست حدود ۱۷ سال ثبات نسبی در امتداد خط آبی ایجاد کند، تا آنکه درگیریها پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ دوباره آغاز شدند.
بنابراین جنگ ۲۰۰۶ را نه میتوان نمونه پیروزی نظامی قاطع اسرائیل دانست و نه نمونه تسلیم آن.
این جنگ با توافق بر سر توقف خصومتها پایان یافت، در حالی که توان نظامی حزبالله و اختلاف اصلی بر سر امنیت مرزها باقی ماند.
جنگهای غزه؛ تکرار عملیات نظامی و مساله بازسازی توان دشمن
از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۲۱، اسرائیل چندین جنگ کوتاهمدت با حماس و دیگر گروههای مسلح فلسطینی در غزه انجام داد.
جنگ ۲۲ روزه سال ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹، جنگ ۸ روزه سال ۲۰۱۲، جنگ ۵۰ روزه سال ۲۰۱۴ و جنگ ۱۱ روزه سال ۲۰۲۱، با وجود تفاوت در شدت و اهداف عملیاتی، یک ویژگی مشترک داشتند: هیچکدام با تسلیم حماس یا نابودی کامل توانایی نظامی آن پایان نیافتند.
اسرائیل در این عملیاتها تلاش کرد با هدف قرار دادن فرماندهان، تونلها، انبارهای تسلیحاتی و زیرساختهای نظامی، توان حمله گروههای مسلح را کاهش دهد.
با این حال، جنگها عمدتا با آتشبس و میانجیگری، بهویژه از سوی مصر، متوقف شدند.
این وضعیت به شکلگیری الگویی انجامید که در ادبیات امنیتی اسرائیل از آن با مفهوم مدیریت تهدید و کاهش دورهای توان نظامی دشمن یاد میشد.
منطق این رویکرد بر این فرض استوار بود که اگر نابودی کامل یک سازمان مسلح امکانپذیر یا کمهزینه نباشد، میتوان با عملیات محدود و تکرارشونده، ظرفیت عملیاتی آن را کاهش داد و دورههای آرامش نسبی ایجاد کرد.
اما چنین راهبردی یک ضعف ساختاری داشت. سازمانی که حکومت محلی، شبکه اجتماعی، منابع مالی و مسیرهای بازسازی تسلیحات خود را حفظ میکند، ممکن است پس از هر جنگ دوباره قدرت بگیرد.
حمله حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ این مساله را به بحرانی بنیادین برای دکترین امنیتی اسرائیل تبدیل کرد.
جنگ گسترده پس از آن، دیگر صرفا با هدف کاهش موقت توان موشکی یا تخریب تونلها تعریف نمیشد.
نابودی توان نظامی و حکومتی حماس و بازگرداندن گروگانها در مرکز اهداف اعلامشده اسرائیل قرار گرفت.
با این حال، جنگی که از اکتبر ۲۰۲۳ آغاز شد، علاوه بر ابعاد نظامی، با بحران انسانی گسترده، تخریب وسیع غزه، مساله اداره آینده این منطقه و فشارهای دیپلماتیک همراه بود.
آتشبس اکتبر ۲۰۲۵ نیز بهتنهایی به معنای تحقق همه اهداف اعلامشده یا حلوفصل نهایی منازعه نبود.
درس راهبردی جنگهای غزه این است که میان تخریب ظرفیت نظامی دشمن و از میان بردن توانایی او برای بازسازی باید تفاوت گذاشت.
ممکن است یک ارتش در هر عملیات برتری نظامی داشته باشد، اما اگر سازوکار بازتولید تهدید باقی بماند، موفقیت عملیاتی به پایان پایدار جنگ تبدیل نشود.
لبنان پس از ۷ اکتبر؛ تغییر موازنه نظامی و مساله نظم پس از جنگ
درگیریهای اسرائیل و حزبالله پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، بهتدریج از تبادل آتش مرزی به رویارویی گستردهتری تبدیل شد.
در سال ۲۰۲۴، اسرائیل با مجموعهای از عملیات اطلاعاتی، حملات هوایی و عملیات زمینی، ضربات سنگینی به ساختار فرماندهی و توان نظامی حزبالله وارد کرد.
کشته شدن حسن نصرالله و شماری از فرماندهان ارشد این گروه موازنه قدرت را تغییر داد.
با این حال، جنگ در نوامبر ۲۰۲۴ با توافق آتشبس و ترتیبات امنیتی مبتنی بر قطعنامه ۱۷۰۱ متوقف شد، نه با تسلیم رسمی حزبالله.
اهمیت این تحول در مقایسه با جنگ ۲۰۰۶ آشکار میشود.
در سال ۲۰۰۶، اسرائیل نتوانسته بود ساختار رهبری و فرماندهی حزبالله را به شکلی تعیینکننده مختل کند.
اما در سال ۲۰۲۴، توان اطلاعاتی و عملیاتی اسرائیل خسارتهای بسیار گستردهتری به این سازمان وارد کرد.
با وجود این تفاوت، مساله اصلی همچنان باقی ماند. چه نهادی باید کنترل امنیتی جنوب لبنان را در اختیار داشته باشد و چگونه میتوان از بازسازی ساختار مسلح مستقل از دولت جلوگیری کرد؟
تحولات سال ۲۰۲۶ نیز نشان داد پاسخ این پرسش هنوز قطعی نشده است. گزارش ۱۶ اکتبر والاستریت ژورنال از تشدید اختلاف میان دولت لبنان و حزبالله بر سر سلاحهای توقیفشده خبر داد.
این گزارش همچنین از مذاکرات مستقیم لبنان و اسرائیل با میانجیگری آمریکا و مقاومت حزبالله در برابر خلع سلاح حکایت داشت.
از این منظر، مساله پایان جنگ لبنان دیگر تنها توقف شلیک موشک یا عقبنشینی نیروها نیست؛ بلکه به موضوع حاکمیت دولت لبنان، انحصار سلاح و امکان ایجاد ترتیبات امنیتی قابل اجرا پیوند خورده است.
رویارویی با جمهوری اسلامی؛ از جنگ نیابتی تا نبرد مستقیم
ورود اسرائیل و جمهوری اسلامی به رویارویی مستقیم گسترده، مرحله متفاوتی از تاریخ نظامی اسرائیل را رقم زد.
در جنگهای کلاسیک، اسرائیل عمدتا با ارتشهایی در مرزهای خود روبهرو بود. در لبنان و غزه، تهدید اصلی از سوی سازمانهای مسلح غیردولتی شکل میگرفت.
اما در رویارویی با جمهوری اسلامی مساله به ترکیبی از موشکهای بالستیک، پهپادهای دوربرد، برنامه هستهای، زیرساختهای فرماندهی و شبکه نیروهای وابسته در منطقه تبدیل شد.
جنگ ۱۲ روزه ژوئن ۲۰۲۵ نشان داد برتری اطلاعاتی و هوایی میتواند امکان وارد کردن ضربات سنگین به زیرساختهای نظامی و هستهای را فراهم کند، اما توقف عملیات الزاما به معنای حلوفصل سیاسی اختلافات نیست.
در چنین جنگی، حتی موفقیت در تخریب تاسیسات یا کاهش ظرفیت موشکی، بهتنهایی پاسخ نمیدهد که آیا طرف مقابل توانایی و انگیزه بازسازی ظرفیت خود را از دست داده است یا خیر.
رویارویی گستردهتر سال ۲۰۲۶، با مشارکت مستقیم آمریکا، این مساله را پیچیدهتر کرد. جنگ از محدوده حملات متقابل فراتر رفت و امنیت کشتیرانی، تنگه هرمز، اقتصاد انرژی و موازنه نظامی منطقه را نیز تحت تاثیر قرار داد.
تا اکتبر ۲۰۲۶، گزارشها از تداوم تنش در تنگه هرمز، حملات به کشتیهای تجاری و احتمال عملیات نظامی تازه آمریکا حکایت دارند. بنابراین نمیتوان این رویارویی را جنگی با نتیجه نهایی تثبیتشده توصیف کرد.
در اینجا یک پرسش راهبردی مطرح میشود. آیا هدف جنگ صرفا کاهش توان نظامی جمهوری اسلامی است یا ایجاد وضعیتی که در آن این حکومت دیگر قادر به بازسازی تهدیدهای پیشین نباشد؟
این دو هدف، نیازمند راهبردهای متفاوتی هستند. کاهش توان نظامی را میتوان با عملیات هوایی، حملات اطلاعاتی و تخریب زیرساختها دنبال کرد. اما جلوگیری پایدار از بازسازی تهدید به عوامل گستردهتری از جمله ظرفیت صنعتی، ساختار سیاسی، اقتصاد، نظارت بینالمللی و ترتیبات امنیتی پس از جنگ وابسته است.
حتی تغییر حکومت نیز بهخودیخود تضمینکننده ثبات نیست. تجربه جنگهای دیگر نشان داده است فروپاشی ساختار سیاسی بدون شکلگیری نظم جایگزین میتواند زمینه بیثباتی و خشونت تازه را فراهم کند.
از این رو، در ارزیابی نتیجه جنگ با جمهوری اسلامی، باید میان نابودی بخشی از توان نظامی، تغییر رفتار حکومت، تغییر ساختار قدرت و شکلگیری نظم امنیتی پایدار تفاوت گذاشت.
تحول دکترین امنیتی اسرائیل؛ از پیروزی سریع تا جلوگیری از بازسازی تهدید
اگر جنگهای اسرائیل را در امتداد یکدیگر قرار دهیم، میتوان تحول مهمی در ماهیت تهدیدها و پاسخ نظامی این کشور مشاهده کرد.
در دهههای نخست، مساله اصلی شکست دادن ارتشهای متعارف بود. در چنین شرایطی، انهدام نیروی هوایی، محاصره واحدهای زمینی یا تصرف مناطق راهبردی میتوانست در مدت کوتاهی نتیجه جنگ را تعیین کند.
در دهههای بعد، اسرائیل بیشتر با سازمانهایی روبهرو شد که برای ادامه فعالیت الزاما به کنترل یک سرزمین مشخص یا حفظ ارتش متعارف وابسته نبودند.
این سازمانها میتوانستند با وجود تحمل تلفات سنگین، بخشی از نیروها و تجهیزات خود را حفظ کنند و پس از مدتی دوباره وارد جنگ شوند.
در مرحله سوم، تهدیدهای موشکی و پهپادی، شبکههای منطقهای و تواناییهای فناورانه، میدان نبرد را به عرصهای فراتر از مرزهای جغرافیایی تبدیل کردند.
در نتیجه، معیار موفقیت نیز تغییر کرده است. در جنگ ششروزه، تصرف سرزمین و شکست ارتشهای دشمن معیارهای اصلی پیروزی بودند.
در جنگهای لبنان و غزه، مساله اصلی به توانایی سازمانهای مسلح برای ادامه فعالیت و بازسازی مربوط شد.
در رویارویی با جمهوری اسلامی، ظرفیت تولید تسلیحات، شبکه فرماندهی، زیرساختهای راهبردی و امکان احیای توان نظامی اهمیت بیشتری پیدا کردهاند.
این تحول را میتوان گذار از راهبرد شکست دادن نیروی دشمن در میدان نبرد به راهبرد جلوگیری از بازتولید تهدید دانست. اما چنین گذری، پایان جنگ را دشوارتر نیز میکند.
شکست یک لشکر زرهی را میتوان در میدان نبرد مشاهده و اندازهگیری کرد. نابودی یک پایگاه هوایی نیز نتیجهای مشخص دارد. اما اثبات اینکه یک حکومت یا سازمان مسلح دیگر قادر به بازسازی توانایی تهدیدآمیز خود نیست، بهمراتب پیچیدهتر است.
سه راه پایان جنگ؛ مذاکره، شکست و عقبنشینی
تجربه تاریخی اسرائیل را میتوان در سه سازوکار اصلی خلاصه کرد.
نخست، جنگهایی که با مذاکره، آتشبس یا توافق سیاسی متوقف شدند. جنگهای ۱۹۴۸، ۱۹۷۳، ۲۰۰۶ و بسیاری از جنگهای غزه در این دسته قرار میگیرند.
دوم، جنگهایی که نتیجه میدان نبرد شرایط پایان آنها را تعیین کرد. جنگ ۱۹۶۷ روشنترین نمونه است. اسرائیل به پیروزی قاطع نظامی رسید، اما پایان رسمی نبرد همچنان از طریق پذیرش آتشبس انجام شد.
سوم، جنگها یا حضورهای نظامی طولانی که با عقبنشینی یکجانبه یا تحت فشار سیاسی پایان یافتند. خروج اسرائیل از سینا پس از جنگ ۱۹۵۶ و خروج از جنوب لبنان در سال ۲۰۰۰ نمونههای متفاوت این الگو هستند.
البته این سه سازوکار همیشه از یکدیگر جدا نیستند. شکست نظامی میتواند به مذاکره منجر شود. مذاکره ممکن است عقبنشینی را تنظیم کند. آتشبس نیز میتواند بدون حل اختلافات اصلی برقرار شود.
آنچه اهمیت دارد، رابطه میان نتیجه میدان نبرد و شرایط سیاسی پس از آن است.
برای نمونه، عقبنشینی اسرائیل از سینا در چارچوب پیمان صلح با مصر را نمیتوان با خروج یکجانبه از جنوب لبنان یکسان دانست.
در مورد نخست، عقبنشینی بخشی از مبادله سیاسی و امنیتی برای پایان وضعیت جنگی میان دو کشور بود. در مورد دوم، خروج بدون دستیابی به توافق صلح با حزبالله انجام شد.
به همین ترتیب، آتشبس سال ۲۰۰۶ را نمیتوان با پایان جنگ ششروزه یکسان ارزیابی کرد. در سال ۱۹۶۷، ارتشهای عربی با شکست نظامی گسترده روبهرو شدند. در سال ۲۰۰۶، حزبالله با وجود خسارتهای سنگین، توانایی ادامه فعالیت خود را حفظ کرد.
بنابراین، صرف اینکه دو جنگ با آتشبس پایان یافتهاند، چیزی درباره یکسان بودن نتیجه نظامی یا راهبردی آنها ثابت نمیکند.
نتیجهگیری؛ پایان جنگ یا پایان تهدید؟
۷۸ سال تاریخ نظامی اسرائیل نشان میدهد مساله اصلی این کشور هرگز صرفا چگونگی پایان دادن به یک جنگ نبوده است.
پرسش تعیینکننده همواره این بوده که آیا پایان جنگ، تهدیدی را که به آغاز آن منجر شده از میان برده یا تنها فرصت دیگری برای بازسازی توان نظامی دشمن فراهم کرده است.
تجربه جنگهای لبنان و غزه نشان داده است توقف عملیات نظامی، بدون تغییر در ساختار تولید و بازسازی تهدید، میتواند به آغاز دورهای تازه از رویارویی منجر شود.
حزبالله پس از جنگ ۳۳ روزه از میان نرفت و حماس نیز پس از چندین جنگ کوتاهمدت توانست بخشی از ظرفیت نظامی خود را بازسازی کند.
اما مواجهه اسرائیل با جمهوری اسلامی، از یک جهت بنیادین با این جنگها تفاوت دارد.
اسرائیل این بار تنها با یک سازمان مسلح در مرزهای خود روبهرو نیست؛ بلکه با حکومتی مواجه است که طی دههها، دشمنی با اسرائیل را به بخشی از سیاست رسمی خود تبدیل کرده و شبکهای از سازمانهای مسلح، ظرفیتهای موشکی، پهپادی و زیرساختهای نظامی را برای پیشبرد این سیاست توسعه داده است.
از منظر دکترین امنیت ملی اسرائیل، این مجموعه یک تهدید ممتد و موجودیتی تلقی میشود؛ تهدیدی که صرفا به توان نظامی امروز جمهوری اسلامی محدود نیست، بلکه به ظرفیت بازسازی آن در آینده نیز ارتباط دارد.
بر همین اساس، تجربه تاریخی جنگهای اسرائیل دو مسیر متفاوت را برای پایان پایدار این رویارویی مطرح میکند.
مسیر نخست، شکست نظامی چنان قاطعی است که جمهوری اسلامی نهتنها بخش عمده تواناییهای تهاجمی خود را از دست بدهد، بلکه امکان بازسازی ظرفیتهای تهدیدآمیز پیشین نیز بهشدت محدود شود.
در این سناریو، پایان جنگ صرفا با توقف حملات یا پذیرش آتشبس تعریف نمیشود، بلکه با تغییر پایدار موازنه قدرت و ایجاد سازوکارهایی برای جلوگیری از احیای تهدید معنا پیدا میکند.
مسیر دوم، همزمانی شکست نظامی با پایان حکومت جمهوری اسلامی و شکلگیری ساختار سیاسی متفاوتی در ایران است؛ ساختاری که دشمنی با اسرائیل و حمایت از سازمانهای مسلح نیابتی را از سیاست خارجی و امنیتی کشور کنار بگذارد.
در این سناریو، پایان حکومت بهتنهایی تضمینکننده پایان تهدید نیست. آنچه میتواند این تحول را به نتیجهای راهبردی تبدیل کند، قطع پیوندهای سازمانی، مالی، تسلیحاتی و عملیاتی با شبکههای نیابتی و ایجاد نظمی سیاسی است که امکان بازتولید همان سیاستها را محدود کند.
تفاوت این دو مسیر با آتشبسهای موقت در همین نقطه آشکار میشود. آتشبس میتواند شلیک موشکها را متوقف کند، اما الزاما کارخانه تولید موشک، شبکه تامین مالی، ساختار فرماندهی یا اراده سیاسی برای آغاز جنگ بعدی را از میان نمیبرد.
مذاکره نیز بهخودیخود تضمینکننده پایان تهدید نیست. اهمیت هر توافق به شرایطی بستگی دارد که در میدان نبرد و در موازنه قدرت شکل گرفته و به سازوکارهایی وابسته است که اجرای تعهدات را تضمین میکنند.
از این منظر، مساله راهبردی اسرائیل در مواجهه با جمهوری اسلامی صرفا انتخاب میان جنگ و مذاکره نیست؛ بلکه تعیین شرایطی است که در آن پایان جنگ به بازگشت همان تهدید در چند سال آینده منجر نشود.
تجربه تاریخی اسرائیل نشان داده است پیروزی نظامی بدون ترتیبات سیاسی و امنیتی پایدار میتواند ناقص بماند.
در مقابل، توافق سیاسی بدون تغییر واقعی در ظرفیتها و رفتار تهدیدآمیز طرف مقابل ممکن است تنها دورهای از آرامش موقت ایجاد کند.
بنابراین، اگر هدف اسرائیل پایان دادن به تهدیدی باشد که آن را موجودیتی میداند، معیار موفقیت دیگر صرفا میزان تخریب تاسیسات، شمار فرماندهان کشتهشده یا مدت توقف حملات نخواهد بود.
معیار اصلی، توانایی جمهوری اسلامی یا هر ساختار جانشین آن برای احیای سیاستهای خصمانه و بازسازی شبکههای نیابتی خواهد بود.
در چنین چارچوبی، شکست قاطع نظامی و تغییر بنیادین ساختار سیاسی ایران، دو سناریوی متفاوت هستند که میتوانند با یکدیگر همپوشانی داشته باشند، اما هیچیک بدون سازوکارهای پایدار امنیتی و سیاسی، تضمینی قطعی برای پایان منازعه ایجاد نمیکنند.
درس اصلی تاریخ جنگهای اسرائیل این است که پایان عملیات نظامی الزاما پایان جنگ بعدی نیست.
در مواجهه با جمهوری اسلامی، پرسش راهبردی این خواهد بود که آیا نتیجه جنگ تنها توان تهدیدآفرینی حکومت را برای مدتی کاهش میدهد، یا شرایط سیاسی و نظامی تولید آن تهدید را به شکلی پایدار تغییر میدهد.
این همان مرزی است که آتشبس موقت را از پایان راهبردی یک منازعه جدا میکند.
با آغاز دوباره طرح ساماندهی کودکان کار و خیابان، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: پس از نزدیک به دو دهه اجرای این طرحها، چه تغییری در زندگی این کودکان ایجاد شده است؟
منتقدان میگویند جمعآوری کودکان با مشارکت شهرداری، نیروی انتظامی و سازمان بهزیستی، بدون حمایت موثر از خانوادهها و رسیدگی به ریشههای اقتصادی کار کودک، نهتنها بحران را حل نمیکند، بلکه ممکن است آسیبپذیری کودکان را افزایش دهد.
طرحهای موسوم به ساماندهی کودکان کار و خیابان در سالهای گذشته بارها با انتقاد فعالان حقوق کودک مواجه شدهاند. دلیل این انتقاد روشن است: کودکان کار را نمیتوان همچون عنصری نامطلوب از فضای شهری حذف کرد. حضور آنها در خیابان، در بسیاری از موارد، نتیجه فقر خانوادگی، نابرابری اقتصادی و نبود حمایتهای اجتماعی موثر است.
شهرداری، نیروی انتظامی و سازمان بهزیستی، هر یک در چارچوب وظایف خود، در فرایند جمعآوری، پذیرش یا نگهداری این کودکان نقش دارند. اما پرسش اساسی این است که آیا این اقدامات توانستهاند کودکان را بهطور پایدار از چرخه کار و بهرهکشی خارج کنند یا صرفاً محل حضور آنها را تغییر دادهاند؟
جمعآوری کودک، بدون تغییر شرایط زندگی
فعالان حقوق کودک سالهاست بر ضرورت توجه به شرایط اقتصادی خانوادهها تاکید میکنند. از نگاه آنان، مقابله با کار کودک باید با حمایت معیشتی، دسترسی به آموزش و خدمات اجتماعی و شناسایی عوامل بهرهکشی همراه باشد.
با این حال، جمعآوری کودک از خیابان، بدون تغییر شرایط زندگی او، راهحل پایداری نیست. کودکی که بهدلیل فقر خانواده کار میکند، پس از انتقال به مرکز نگهداری همچنان با همان مشکلات اقتصادی روبهروست؛ مگر آنکه برای تامین نیازهای او و خانوادهاش راهکاری مؤثر در نظر گرفته شود.
گزارشها و انتقادهای مطرحشده در سالهای گذشته، نگرانیهایی درباره برخورد خشونتآمیز با برخی کودکان و شرایط نگهداری آنان ایجاد کرده است. این نگرانیها ضرورت نظارت مستقل، رسیدگی به شکایتها و شفافیت درباره سرنوشت کودکانی را برجسته میکند که در جریان این طرحها منتقل میشوند.
سازمان بهزیستی نیز در این میان مسئولیتی مهم دارد. انتقال کودک به مرکز، بدون ارزیابی تخصصی شرایط خانوادگی، تأمین نیازهای روانی و اجتماعی و پیگیری وضعیت او پس از خروج، تضمینکننده حمایت موثر نیست. معیار موفقیت باید بهبود واقعی زندگی کودک باشد، نه صرفا تعداد کودکانی که از خیابان جمعآوری شدهاند.
تعهد از خانوادهای که به درآمد کودک وابسته است
در جریان ساماندهی، ممکن است از والدین یا سرپرستان تعهد گرفته شود که کودک دیگر به خیابان بازنگردد. اما خانوادهای که برای تامین هزینههای اولیه زندگی به درآمد فرزندش وابسته است، چگونه میتواند بدون دریافت حمایت جایگزین به این تعهد عمل کند؟
برای بسیاری از خانوادههای کمدرآمد، تامین خوراک، مسکن و نیازهای روزمره بهسختی امکانپذیر است. در چنین شرایطی، درآمد کودک بخشی از هزینههای زندگی را تامین میکند؛ هرچند کار در سنین پایین میتواند او را از تحصیل محروم کند و در معرض خشونت، تحقیر و بهرهکشی قرار دهد.
این واقعیت، کار کودک را توجیه نمیکند؛ بلکه مسئولیت حکومت را سنگینتر میکند. جلوگیری از کار کودک باید با حمایت معیشتی از خانواده، دسترسی به آموزش و شناسایی عوامل بهرهکشی همراه باشد. در غیر این صورت، گرفتن تعهد از والدین، بدون تغییر شرایط اقتصادی آنان، تنها مسئولیت را به خانوادهای منتقل میکند که خود گرفتار فقر است.
کودکان افغانستانی و پاکستانی؛ آسیبپذیری مضاعف
وضعیت کودکان کار غیرایرانی، از جمله کودکان خانوادههای افغانستانی و پاکستانی، میتواند پیچیدگیهای بیشتری داشته باشد. برخی از این خانوادهها بهدلیل مشکلات مدارک هویتی، وضعیت اقامت یا محدودیت دسترسی به خدمات عمومی، برای مراجعه به نهادهای حمایتی و پیگیری وضعیت فرزندانشان با موانع بیشتری روبهرو هستند.
در چنین شرایطی، انتقال کودک به مرکز نگهداری ممکن است خانواده را با مشکلات اداری و نگرانی درباره وضعیت اقامت مواجه کند. طولانی شدن فرایندهای پیگیری نیز میتواند به بلاتکلیفی کودک و خانواده منجر شود.
از سوی دیگر، ظرفیت محدود برخی مراکز و کمبود امکانات متناسب با شمار کودکان پذیرششده، پرسشهایی جدی درباره کیفیت نگهداری ایجاد میکند. کودکان به فضای مناسب، تغذیه، خدمات بهداشتی و درمانی، حمایت روانشناختی، آموزش و ارتباط منظم با خانواده نیاز دارند. اگر این امکانات فراهم نباشد، انتقال کودک از خیابان به مرکز لزوما به معنای انتقال او به محیطی امنتر نیست.
حمایت از کودک نباید به تابعیت یا وضعیت اقامت خانواده وابسته باشد. هرگونه مداخله باید با رعایت حقوق کودک، ارزیابی تخصصی و پیگیری مستمر انجام شود؛ بهویژه در مواردی که موانع اداری، دسترسی خانواده به خدمات حمایتی را دشوار میکند.
محدودیت نهادهای مستقل؛ مانعی در مسیر حمایت از کودکان
در کنار مشکلات اقتصادی و ناکارآمدی سیاستهای حمایتی، محدودیت فعالیت نهادهای مستقل مدافع حقوق کودک نیز مسئلهای جدی است. تعدادی از این نهادها سالها برای حمایت از کودکان، مستندسازی آسیبها و جلب توجه عمومی به وضعیت آنان تلاش کردهاند؛ اما فعالیت مستقل در ایران با موانع اداری و نظارتی روبهروست.
حمایت از حقوق کودک نباید به نهادهای همسو با ساختار حکومتی محدود شود. نهادهای مستقل باید امکان فعالیت داشته باشند تا حمایت از کودکان به اجرای طرحهای رسمی خلاصه نشود و عملکرد نهادهای مسئول نیز قابل ارزیابی و نقد باشد.
از خیابان به محیطهای کاری پنهانتر
یکی دیگر از نگرانیها این است که برخوردهای قهری، بدون ایجاد جایگزین اقتصادی برای خانواده، کودکان را به محیطهایی منتقل کند که نظارت بر آنها دشوارتر است؛ از جمله کارگاههای کوچک و مشاغل غیررسمی.
در این محیطها، شناسایی بهرهکشی و پیگیری تخلفات ممکن است دشوارتر باشد. کودک نیز همچنان در معرض خشونت، محرومیت از تحصیل و شرایط کاری نامناسب قرار میگیرد. بنابراین، کاهش حضور کودکان در خیابان لزوما به معنای کاهش کار کودک نیست.
ساماندهی بدون پاسخگویی، راهحل نیست
با وجود گذشت بیش از دو دهه از طرح مساله کودکان کار و خیابان، همچنان آمار دقیق و مورد توافقی درباره تعداد این کودکان در دسترس نیست. برآوردهای مختلفی مطرح شدهاند، اما بدون انتشار دادههای شفاف و روشهای معتبر شمارش، نمیتوان به رقمی قطعی استناد کرد.
مساله کودکان کار را نمیتوان با انتقال آنها از خیابان به مراکز نگهداری یا محیطهای کاری دیگر حل کرد. تا زمانی که فقر خانوادگی، نبود حمایت موثر، محدودیت فعالیت نهادهای مستقل و ضعف نظارت بر محیطهای کاری پابرجاست، کودکان همچنان قربانی این شرایط خواهند بود.
جمهوری اسلامی نمیتواند از یک سو با سیاستهای حمایتی ناکافی و محدود کردن فضای فعالیت مدنی، امکان مداخله موثر را تضعیف کند و از سوی دیگر، با جمعآوری کودکان از خیابان مدعی حل بحران باشد.
ساماندهی واقعی زمانی معنا دارد که کودک از چرخه فقر و بهرهکشی خارج شود، خانواده از حمایت برخوردار باشد، نهادهای مستقل بتوانند فعالیت کنند و حقوق همه کودکان، ایرانی و غیرایرانی، تضمین شود. در غیر این صورت، آنچه تغییر میکند محل حضور کودک است، نه واقعیت زندگی او.
در سال ۱۳۶۶، در حالی که روحالله خمینی خواستار نابودی اسرائیل بود، اسحاق رابین، وزیر دفاع وقت اسرائیل، ایران را «بهترین دوست» خواند. نزدیک به چهار دهه بعد، سرنگونی جمهوری اسلامی به هدف آشکار رهبران اسرائیل تبدیل شده است. روابط دو کشور چگونه از همکاری محرمانه به رویارویی رسید؟
بررسی سیاست اسرائیل در قبال جمهوری اسلامی طی ۴۷ سال گذشته نشان میدهد که تغییر رویکرد این کشور نه ناگهانی، بلکه حاصل تحولی تدریجی بوده است؛ از همکاری با حکومت تازهتاسیس در جنگ ایران و عراق تا تلاش برای مهار برنامه هستهای و در نهایت، هدف قرار دادن ساختار قدرت در تهران.
در این میان، رهبران اسرائیل با وجود تفاوت در شیوه مواجهه با جمهوری اسلامی، در بسیاری از مقاطع درباره تهدیدهای ناشی از سیاستهای تهران دیدگاههای مشترکی داشتهاند.
دوران محمدرضا شاه؛ ایران مهمترین متحد منطقهای اسرائیل
پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷، ایران یکی از نزدیکترین و مهمترین شرکای منطقهای اسرائیل بود. این روابط بر پایه سیاستی شکل گرفت که دیوید بنگوریون، نخستوزیر وقت اسرائیل، آن را «دکترین پیرامونی» نامیده بود.
بر اساس این دکترین، اسرائیل تلاش میکرد با کشورهای غیرعرب منطقه روابط راهبردی برقرار کند تا در برابر کشورهای عرب مخالف خود، از انزوای منطقهای خارج شود. ایران در دوران محمدرضا شاه جایگاه ویژهای در این سیاست داشت.
تهران در سال ۱۳۲۸ اسرائیل را بهصورت دوفاکتو به رسمیت شناخت. همکاری دو کشور به روابط دیپلماتیک محدود نبود و حوزههای نفت، اطلاعات، کشاورزی، صنعت و تسلیحات را نیز در بر میگرفت.
ایران از طریق خط لولهای با مالکیت مشترک به اسرائیل نفت میفروخت و دستگاههای اطلاعاتی دو کشور همکاری نزدیکی داشتند. مهندسان، کارشناسان کشاورزی و فعالان صنایع تسلیحاتی اسرائیل نیز در ایران فعالیت میکردند.
با وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷، این مناسبات بهسرعت پایان یافت. روحالله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی، روابط با اسرائیل را قطع کرد و ساختمان نمایندگی این کشور در تهران به سازمان آزادیبخش فلسطین واگذار شد.
با این حال، قطع روابط رسمی به معنای پایان فوری همکاریهای دو طرف نبود.
وقتی اسرائیل به جمهوری اسلامی سلاح میفروخت
یکی از کمتر شناختهشدهترین فصلهای روابط ایران و اسرائیل به سالهای نخست پس از انقلاب بازمیگردد؛ زمانی که با وجود مواضع خصمانه رهبران جمهوری اسلامی علیه اسرائیل، دولت اسرائیل همچنان با تهران همکاری تسلیحاتی داشت.
پس از حمله عراق به ایران در شهریور ۱۳۵۹، دولت مناخیم بگین فروش تسلیحات به جمهوری اسلامی را آغاز کرد.
بر اساس برآورد موسسه یافه در دانشگاه تلآویو، ارزش تسلیحات فروختهشده اسرائیل به ایران بین سالهای ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ به حدود ۵۰۰ میلیون دلار رسید.
دلیل این همکاری، ارزیابی اسرائیل از تهدیدهای منطقهای بود. در آن مقطع، صدام حسین و حکومت عراق تهدید مهمتری برای اسرائیل محسوب میشدند و تهران میتوانست وزنهای در برابر بغداد باشد.
این همکاری در سالهای ۱۳۶۴ و ۱۳۶۵ نیز ادامه یافت. اسرائیل در دوران شیمون پرز در ماجرای «ایران-کنترا» نقش واسطه را بر عهده گرفت و در انتقال موشکهای آمریکایی به جمهوری اسلامی مشارکت کرد.
نکته قابل توجه این است که مقامهای اسرائیلی در همان دوره نیز دوام حکومت جمهوری اسلامی را قطعی نمیدانستند.
اسحاق رابین، وزیر دفاع وقت اسرائیل، در مهر ۱۳۶۶ گفت: «ایران بهترین دوست اسرائیل است و ما قصد نداریم موضع خود را در قبال تهران تغییر دهیم، زیرا حکومت خمینی برای همیشه دوام نخواهد آورد.»
این اظهارات نشان میداد که انتظار پایان حکومت جمهوری اسلامی از دهه ۱۳۶۰ در میان رهبران اسرائیل وجود داشت، اما آنها در آن زمان ضرورتی برای تسریع سقوط آن نمیدیدند.
برنامه هستهای؛ نقطه عطف در سیاست اسرائیل
با پایان جنگ ایران و عراق و تغییر شرایط منطقه، نگاه اسرائیل به جمهوری اسلامی نیز بهتدریج تغییر کرد.
اسحاق رابین که در سال ۱۳۷۱ بار دیگر نخستوزیر اسرائیل شده بود، نخستین گزارشهای اطلاعاتی درباره برنامه هستهای ایران را دریافت کرد.
بهگفته دستیارانش، رابین به این نتیجه رسیده بود که دستیابی ایران به سلاح هستهای میتواند تهدیدی موجودیتی برای اسرائیل ایجاد کند؛ تهدیدی که این کشور ممکن است قادر به مقابله با آن نباشد.
این ارزیابی بر سیاست منطقهای او نیز تاثیر گذاشت. یکی از دلایل تلاش رابین برای دستیابی به توافق صلح با فلسطینیها و اردن، کاهش تنش در جبهههای نزدیکتر و تمرکز بر تهدید دوردست ایران بود.
در سالهای بعد، آریل شارون همین رویکرد را با شدت بیشتری دنبال کرد.
شارون در سال ۱۳۸۱، زمانی که آمریکا برای حمله به عراق آماده میشد، در گفتوگو با روزنامه تایمز لندن خواستار افزایش فشار بر ایران پس از سقوط بغداد شد و جمهوری اسلامی را یکی از مراکز تروریسم جهانی خواند.
او در دوران نخستوزیری خود تصاویر هوایی تاسیسات ایران را در اختیار جورج دبلیو بوش، رییسجمهوری وقت آمریکا، قرار داد و تاکید کرد اسرائیل نمیتواند دستیابی ایران به سلاح هستهای را بپذیرد.
ایهود اولمرت، جانشین شارون، نیز گزینه حمله نظامی را کنار نگذاشت. بر اساس گزارشهایی که بعدها منتشر شد، نخستین حملات سایبری به سانتریفیوژهای ایران در همین دوره و با همکاری واشینگتن آغاز شد.
با وجود تشدید تقابل، هدف اعلامشده رهبران اسرائیل در این دوره سرنگونی جمهوری اسلامی نبود. آنها عمدتا بر جلوگیری از دستیابی تهران به سلاح هستهای تمرکز داشتند.
نتانیاهو و تغییر مخاطب از حکومت به مردم ایران
با به قدرت رسیدن بنیامین نتانیاهو، موضوع ایران به یکی از محورهای اصلی سیاست خارجی و امنیتی اسرائیل تبدیل شد.
نتانیاهو طی سالهای نخستوزیری خود تا سال ۱۴۰۰، بارها درباره برنامه هستهای جمهوری اسلامی هشدار داد.
او در مجمع عمومی سازمان ملل متحد تصویری از یک بمب را برای توضیح خطر برنامه هستهای ایران به نمایش گذاشت، در کنگره آمریکا علیه توافق هستهای سال ۱۳۹۴ سخنرانی کرد و مجموعهای از اسناد هستهای را منتشر کرد که به گفته اسرائیل، ماموران موساد از تهران خارج کرده بودند.
اما تغییر مهم دیگری نیز در این دوره اتفاق افتاد: رهبران اسرائیل بیش از گذشته تلاش کردند میان مردم ایران و حکومت جمهوری اسلامی تمایز قائل شوند.
نتانیاهو در پیامهای ویدیویی خطاب به ایرانیان، از جمله در دوران خشکسالی، پیشنهاد ارائه فناوریهای مرتبط با مدیریت آب را مطرح کرد و گفت اختلاف اسرائیل با مردم ایران نیست.
این رویکرد بهتدریج زمینه طرح آشکارتر این دیدگاه را فراهم کرد که منشاء تهدید علیه اسرائیل نه خود ایران، بلکه ساختار حاکم بر آن است.
از مقابله با متحدان تهران تا هدف قرار دادن خود جمهوری اسلامی
در دوران نخستوزیری نفتالی بنت، از خرداد ۱۴۰۰ تا تیر ۱۴۰۱، سیاست مقابله با جمهوری اسلامی وارد مرحله دیگری شد.
بنت معتقد بود اسرائیل برای دههها با نیروهای متحد تهران، از جمله حزبالله و حماس، درگیر بوده، اما از رویارویی مستقیم با مرکز تصمیمگیری آنها خودداری کرده است.
او برای توضیح این وضعیت از تشبیه «اختاپوس» استفاده میکرد و میگفت اسرائیل بهجای هدف قرار دادن سر اختاپوس، تنها با بازوهای آن جنگیده است.
بنت اعلام کرد که در دوران نخستوزیری خود با همکاری موساد و دیگر نهادهای امنیتی، حدود ۳۰ عملیات علیه جمهوری اسلامی آغاز کرده است؛ عملیاتی که همه آنها ماهیت نظامی نداشتند.
او همچنین پیشبینی کرد جمهوری اسلامی سرنوشتی مشابه اتحاد جماهیر شوروی خواهد داشت و سرانجام فرو خواهد پاشید.
یائیر لاپید، جانشین بنت، نیز در شش ماه نخستوزیری خود تلاش کرد مانع احیای توافق هستهای با تهران شود.
در این دوره، سیاست اسرائیل دیگر صرفا بر مقابله با برنامه هستهای یا نیروهای متحد جمهوری اسلامی متمرکز نبود؛ بلکه افزایش فشار مستقیم بر ساختار قدرت در تهران نیز اهمیت بیشتری پیدا کرده بود.
از امید به سقوط جمهوری اسلامی تا اعلام هدف سرنگونی
بازگشت نتانیاهو به قدرت در دی ۱۴۰۱ با مرحله تازهای از تشدید تقابل اسرائیل و جمهوری اسلامی همراه شد.
در جریان جنگ ۱۲ روزه خرداد ۱۴۰۴، هنگامی که جنگندههای اسرائیلی اهدافی را در ایران بمباران کردند، نتانیاهو در پیامی خطاب به مردم ایران گفت: «همزمان با تحقق هدف خود، راه را برای دستیابی شما به آزادی نیز هموار میکنیم.»
این موضع نشاندهنده تغییر مهمی در ادبیات رسمی اسرائیل بود. در حالی که رهبران پیشین عمدتا از مهار تهدید هستهای ایران سخن میگفتند، نتانیاهو اکنون آشکارا اقدامات نظامی اسرائیل را با امکان تغییر حکومت در تهران پیوند میداد.
جنگی که ۹ اسفند ۱۴۰۴ با مشارکت آمریکا آغاز شد، به کشته شدن علی خامنهای، رهبر پیشین جمهوری اسلامی، انجامید.
نتانیاهو در مهر ۱۴۰۵ موضع خود را صریحتر کرد و گفت: «این حکومت باید سقوط کند و من آن را سرنگون خواهم کرد.»
این اظهارات نقطه اوج تحولی است که طی چند دهه در سیاست اسرائیل شکل گرفته است؛ تحولی که از همکاری محرمانه با جمهوری اسلامی آغاز شد، به تلاش برای مهار برنامه هستهای رسید و در نهایت به اعلام آشکار هدف سرنگونی حکومت منتهی شد.
چهار دهه تغییر سیاست؛ یک هدف مشترک در آستانه انتخابات
مرور مواضع رهبران اسرائیل نشان میدهد که نگاه آنها به جمهوری اسلامی طی چهار دهه گذشته دستخوش تغییرات اساسی شده است.
در دهه ۱۳۶۰، اسرائیل با وجود دشمنی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، بهدلیل تهدید عراق حاضر به فروش تسلیحات به تهران بود. در دهههای بعد، برنامه هستهای ایران به مهمترین نگرانی امنیتی این کشور تبدیل شد و مقابله با آن در اولویت قرار گرفت.
در مرحله بعد، تمرکز اسرائیل از برنامه هستهای و نیروهای متحد تهران فراتر رفت و به خود ساختار قدرت در جمهوری اسلامی معطوف شد.
اکنون در آستانه انتخابات اسرائیل، اختلاف اصلی میان رهبران سیاسی این کشور بیش از آنکه بر سر مطلوب بودن پایان حکومت جمهوری اسلامی باشد، بر سر شیوه دستیابی به این هدف، میزان استفاده از نیروی نظامی و خطراتی است که اسرائیل باید برای تحقق آن بپذیرد.
از اظهارات رابین در مهر ۱۳۶۶ مبنی بر اینکه حکومت خمینی دوام نخواهد آورد تا وعده نتانیاهو برای سرنگونی جمهوری اسلامی، یک تفاوت اساسی دیده میشود: اسرائیل از انتظار برای پایان این حکومت، به تلاش آشکار برای رقم زدن آن رسیده است.
دیوید ایگنیشس، ستوننویس واشینگتنپست، با هشدار درباره احتمال ازسرگیری جنگ با ایران مینویسد واشینگتن هنوز هدف روشنی برای دور تازه نبرد ندارد. به باور او، آسیبپذیری پایگاههای آمریکا و ناکامی در تغییر حکومت ایران، بازنگری در راهبرد نظامی را ضروری کرده است.
ایگنیشس در یادداشتی به تاریخ ۲۳ اکتبر، برابر با اول آبان، افزایش تب جنگ در واشینگتن، اورشلیم و تهران را نشانه وضعیتی نگرانکننده توصیف میکند. او مینویسد پیش از ورود به دور دیگری از درگیری، سیاستگذاران آمریکایی باید به دو پرسش پاسخ دهند: این بار چه دستاوردی از جنگ میخواهند و چگونه باید قدرت نظامی آمریکا را در منطقه به کار گیرند؟
به نوشته او، همزمان با انتظار برای انتخابات اسرائیل و انتخابات میاندورهای آمریکا، واشینگتن حضور نظامی خود را در منطقه تقویت میکند و فرماندهان برای ارائه گزینههای نظامی به دونالد ترامپ آماده میشوند. ایگنیشس دستور خروج برخی کارکنان سفارت آمریکا در ریاض و گزارشها درباره اقدامات مشابه در دیگر سفارتخانهها را از نشانههای نگرانکننده این وضعیت میداند.
محور اصلی نقد او، نبود هدف راهبردی روشن برای جنگ است. به روایت ایگنیشس، بنیامین نتانیاهو و مشاوران اطلاعاتیاش در آغاز درگیری، ترامپ را متقاعد کرده بودند که کشتن رهبران حکومت ایران میتواند زنجیرهای از رویدادها را به راه بیندازد که به سقوط حکومت منجر شود. اما به ارزیابی نویسنده، این محاسبه محقق نشد و تندروهایی که جای رهبران کشتهشده را گرفتند، از بقای خود در برابر حملات جسورتر شدند.
ایگنیشس از کریم سجادپور، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی برای صلح بینالمللی، نقل میکند که ترامپ از آغاز جنگ در جستوجوی «ضربهای نهایی» برای وادار کردن تهران به تسلیم بوده است. سجادپور معتقد است حکومت ایران معمولا زمانی تن به سازش میدهد که فشار اقتصادی، بقای آن را تهدید کند و همزمان راه خروج دیپلماتیک محدودی پیش رویش باشد؛ تهدید نظامی بهتنهایی کافی نیست.
نویسنده پس از اشاره به فروپاشی تفاهمنامه ژوئن در پی تبادل آتش در تنگه هرمز، ترکیب اسکورت مسلحانه نفتکشهای غربی و فشار شدید اقتصادی بر ایران را موفقترین رویکرد ترامپ تا آن مقطع ارزیابی میکند. با این حال، مینویسد این سیاست نیز خط قرمز رییسجمهوری آمریکا، یعنی جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای، را تضمین نکرده است.
بخش دیگری از یادداشت به تغییر شرایط نظامی منطقه اختصاص دارد. به نوشته ایگنیشس، حملات پهپادی و موشکی حکومت ایران به مقر ناوگان پنجم آمریکا در بحرین و پایگاه العدید در قطر، آسیبپذیری پایگاههایی را آشکار کرد که قرار بود ابزار بازدارندگی باشند. او استدلال میکند این تاسیسات، بهجای جلوگیری از حملات، خود به کانون آنها تبدیل شدند.
ریچارد فونتین، رییس مرکز امنیت نوین آمریکا، در این یادداشت خواستار بازاندیشی در شکل حضور نظامی آمریکا در خاورمیانه شده است. ایگنیشس نیز پیشنهاد میکند واشینگتن بیشتر به نیروهای مستقر در دریا و پایگاههای هوایی دوردست تکیه کند؛ نیروهایی که بتوان هنگام بحران آنها را بهسرعت به منطقه اعزام کرد.
با این حال، یادداشت دیدگاه متفاوت اچ. آر. مکمستر، مشاور پیشین امنیت ملی آمریکا، را نیز مطرح میکند. مکمستر هشدار میدهد که عملیات از فاصله دور برای دستیابی به اهداف سیاسی کافی نیست و اطمینانبخشی به شرکای منطقهای، به پدافند هوایی چندلایه و پایگاههای زیرزمینی مقاوم نیاز دارد.
ایگنیشس در پایان، فقدان چشماندازی منسجم برای پایان جنگ را دلیل نارضایتی عمومی از آن میداند. او ضمن مخالفت با پیشنهاد نتانیاهو برای قمار دوباره بر سر تغییر حکومت ایران، تاکید میکند که موج تازهای از خشونت به هیچکس کمکی نخواهد کرد.
واردات نفت چین که در آمارهای گمرکی به نام مالزی ثبت میشود، همزمان با سقوط صادرات نفت ایران در پی محاصره دریایی آمریکا بهشدت کاهش یافته است؛ موضوعی که نشان میدهد ایران تا چه اندازه برای فروش نفت خام به بزرگترین مشتری خود، به تغییر نام کشور مبدأ محمولهها متکی بوده است.
چین در ماه سپتامبر روزانه تنها ۲۷۶ هزار بشکه نفت با مبدأ ثبتشده مالزی وارد کرد؛ رقمی که در مقایسه با میانگین نزدیک به یک میلیون و ۳۰۰ هزار بشکه در روز در سال ۲۰۲۵، کاهش چشمگیری نشان میدهد.
این رقم در برخی ماههای گذشته به دو میلیون بشکه در روز نیز رسیده بود؛ میزانی معادل حدود چهار برابر کل تولید نفت مالزی.
بخش بزرگی از این اختلاف ممکن است مربوط به نفتی باشد که از ایران صادر شده، اما گمرک چین مبدأ آن را مالزی ثبت کرده است. نفت تحریمشده سایر تولیدکنندگان و صادرات واقعی نفت مالزی نیز در این آمار نقش داشتهاند.
مقامهای گمرکی چین از سال ۲۰۲۰ تاکنون، واردات ماهانه نفت از ایران را همواره صفر گزارش کردهاند. با این حال، برآورد شرکتهای ردیابی نفتکشها نشان میدهد ایران در سال گذشته بهطور میانگین روزانه حدود یک میلیون و ۵۰۰ هزار بشکه نفت به چین تحویل داده است.
تحریمها و محاصره دریایی
شرکت کپلر پیشتر به ایراناینترنشنال گفته بود که بیشتر نفت صادراتی ایران به چین به نام نفت مالزی ثبت میشود، در حالی که مبدأ برخی محمولهها عراق، عمان و حتی امارات متحده عربی اعلام میشود. شرکت تنکرترکرز نیز این رویه را مستند کرده است.
همزمان با تشدید تحریمهای آمریکا و محدود شدن صادرات نفت ایران در اثر محاصره دریایی، روند کاهش واردات ثبتشده چین از مالزی نیز شتاب گرفته است.
دادههای کپلر که در اختیار ایراناینترنشنال قرار گرفته، نشان میدهد ایران از ژانویه تا مه سال جاری، روزانه بیش از یک میلیون و ۵۵۰ هزار بشکه نفت به چین تحویل داده است. این میانگین از ژوئن تا سپتامبر به کمتر از نصف کاهش یافت.
تا اواسط اکتبر، حجم نفت ایران که در خارج از محدوده محاصره دریایی آمریکا روی آب قرار داشت، به صفر رسید.
اگر روند کنونی ادامه یابد، واردات نفت چین با مبدأ ثبتشده مالزی ممکن است به پایینترین سطح خود در چند سال اخیر برسد و حتی در همین ماه یا ماه آینده، به سطح سال ۲۰۱۷، یعنی تنها ۱۳۰ هزار بشکه در روز، نزدیک شود.
تامینکنندگان جایگزین
در حالی که صادرات نفت ایران سقوط کرده، دادههای ردیابی نفتکشها نشان میدهد مجموع صادرات نفت خاورمیانه به سطح پیش از جنگ بازگشته و حتی از آن فراتر رفته است.
روزنامه والاستریت ژورنال با استناد به دادههای کپلر گزارش داده است که صادرات نفت و فرآوردههای نفتی منطقه به ۲۴ میلیون بشکه در روز رسیده است؛ رقمی بالاتر از سطح ثبتشده پیش از جنگ.
پیش از جنگ، بیش از ۸۰ درصد نفتی که از تنگه هرمز عبور میکرد، راهی بازارهای آسیایی میشد و چین بزرگترین خریدار آن بود.
دادههای گمرک چین نشان میدهد این کشور در ماه سپتامبر بهطور میانگین روزانه دو میلیون و ۹۰۰ هزار بشکه نفت از عمان، امارات متحده عربی، قطر، عربستان سعودی و عراق وارد کرده است؛ در حالی که این رقم در ماه مه کمتر از دو میلیون بشکه در روز بود.
با این حال، این میزان همچنان پایینتر از سطح پیش از جنگ در ماه فوریه باقی ماند؛ زمانی که مجموع واردات چین از این پنج کشور از سه میلیون و ۸۰۰ هزار بشکه در روز فراتر میرفت.
این آمار همچنین نشاندهنده تغییر گستردهتری در الگوی خرید نفت چین پس از آغاز جنگ است. با جهش قیمتهای جهانی، چین در مقطعی مجموع واردات نفت خام خود را حدود ۳۰ درصد کاهش داد و در عوض از ذخایر راهبردی نفت خود استفاده کرد.
از این منظر، چین نقش مهمی در جذب شوک ناشی از اختلال عرضه ایفا کرد و به جلوگیری از افزایش شدیدتر قیمت جهانی نفت کمک کرد.
پیش از جنگ، چین روزانه حدود ۱۱ میلیون و ۵۰۰ هزار بشکه نفت خام وارد میکرد. پس از آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران و اختلال در رفتوآمد کشتیها از تنگه هرمز، واردات نفت این کشور به حدود هشت میلیون بشکه در روز کاهش یافت، اما در دوره اخیر دوباره افزایش پیدا کرد و از ۹ میلیون بشکه در روز فراتر رفت.
این تغییر نشان میدهد چین بهطور فزایندهای در حال جایگزین کردن نفت ازدسترفته ایران با نفت سایر تولیدکنندگان خاورمیانه است. ناپدید شدن واردات نفت «مالزیایی» چین نیز نشانه دیگری از آن است که محاصره دریایی تا چه اندازه دسترسی ایران به مهمترین بازار صادرات نفت خود را محدود کرده است.
صادرات گاز مایع ایران از زمان آغاز محاصره دریایی آمریکا در اواسط ژوئیه بهشدت سقوط کرده و تهران را ناچار ساخته است برای میلیونها تن پروپان و بوتان که در شرایط عادی به خارج صادر میشد، مصارف داخلی پیدا کند.
رویترز بهنقل از منابع آگاه و دادههای حملونقل دریایی گزارش داده است که ایران از زمان آغاز محاصره تاکنون، تنها چهار میلیون و ۱۰۰ هزار بشکه گاز مایع (LPG)، معادل حدود ۳۵۰ هزار تن، صادر کرده است.
دادههای شرکتهای کپلر و ورتکسا که در اختیار ایراناینترنشنال قرار گرفته، نشان میدهد صادرات ایران در دوره مشابه سال گذشته حدود ۳۰ میلیون بشکه، معادل دو میلیون و ۶۰۰ هزار تن، بوده است.
برآوردهای ورتکسا و کپلر نشان میدهد ایران در سال ۲۰۲۵ بین ۱۰ میلیون و ۵۰۰ هزار تا ۱۱ میلیون تن گاز مایع به ارزش بیش از پنج میلیارد دلار صادر کرده است.
آمارهای اتاق بازرگانی ایران نیز نشان میدهد در سال مالی ایران که ۲۰ مارس ۲۰۲۶ به پایان رسید، ۹ میلیون تن پروپان و بوتان به ارزش چهار میلیارد و ۳۵۰ میلیون دلار صادر شده است.
این آمارها دورههای زمانی متفاوتی را پوشش میدهند و ممکن است تفاوت در روشهای محاسبه نیز بر آنها تاثیر گذاشته باشد، اما هر دو مجموعه داده ابعاد صادرات گاز مایع ایران پیش از جنگ را نشان میدهند.
تاثیر جنگ
سندی از شرکت ملی پخش فرآوردههای نفتی ایران که سال گذشته به دست ایراناینترنشنال رسید، نشان میدهد پالایشگاههای نفت کشور حدود دو میلیون و ۴۰۰ هزار تن گاز مایع تولید کردهاند که نیمی از آن در داخل مصرف و نیم دیگر صادر شده است.
تاسیسات فرآورش گاز پارس جنوبی، که به بزرگترین میدان گازی ایران خدمات میدهند، حدود هفت میلیون تن گاز مایع تولید کردهاند و مابقی تولید نیز از سایر تاسیسات گازی و مجتمعهای پتروشیمی، عمدتا در عسلویه و ماهشهر، تامین شده است.
در مجموع، ایران سال گذشته حدود ۱۳ میلیون تن گاز مایع تولید کرد که نزدیک به ۸۰ درصد آن صادر شد. در شرایط عادی، تقاضای داخلی برای گاز مایع کمتر از دو میلیون تن در سال است.
ایران پس از توقف صادرات نفت، تولید نفت خام خود را کاهش داده است. بر اساس برآوردهای سازمان کشورهای صادرکننده نفت، اوپک، تولید روزانه نفت ایران از حدود سه میلیون و ۲۶۰ هزار بشکه در سال ۲۰۲۵ به یک میلیون و ۹۶۰ هزار بشکه در سپتامبر کاهش یافته است؛ کاهشی حدود ۴۰ درصدی.
جنگ همچنین دیگر منابع اصلی تولید گاز مایع ایران را تحت تاثیر قرار داده است. اسرائیل واحدهای فرآورش گاز در پارس جنوبی و همچنین مجتمعهای پتروشیمی در عسلویه و ماهشهر را هدف حمله قرار داده است.
مقامهای ایرانی میگویند کاهش اولیه تولید گاز پارس جنوبی به میزان ۲۳۰ میلیون مترمکعب، با بازگشت واحدهای آسیبدیده به مدار تولید، اکنون به حدود ۱۰۰ تا ۱۳۰ میلیون مترمکعب کاهش یافته است.
رییس شرکت ملی صنایع پتروشیمی ایران نیز میگوید حدود ۶۰ درصد واحدهای پتروشیمی آسیبدیده بازسازی شده و به مدار تولید بازگشتهاند.
بر اساس این آمار، ممکن است تولید گاز مایع ایران از زمان آغاز جنگ حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد کاهش یافته و تولید سالانه آن به حدود ۱۰ میلیون تن رسیده باشد؛ رقمی قابل مقایسه با سطح تولید در سال ۲۰۲۰.
با این حال، کاهش تولید بسیار کمتر از افت صادرات بوده و این وضعیت میتواند ایران را با میلیونها تن گاز مایع مازاد روبهرو کرده باشد.
درسهایی از سال ۲۰۲۰
ایران در سال ۲۰۲۰، در اوج تحریمهای آمریکا، با مشکلی مشابه، هرچند خفیفتر، مواجه شده بود.
دادههای کپلر و ورتکسا نشان میدهد صادرات گاز مایع ایران در آن سال کمتر از نصف میزان صادرات سال گذشته بود. در همین حال، آمارهای رسمی ایران حاکی از آن است که مصرف داخلی حدود دو و نیم برابر افزایش یافت و به حدود پنج میلیون تن، معادل تقریبا نیمی از تولید، رسید.
با وجود این، ایران همچنان به صادرات گاز مایع ادامه داد و در سال ۲۰۲۰ حدود چهار میلیون و ۴۰۰ هزار تن و در سال ۲۰۲۱ حدود پنج میلیون و ۸۰۰ هزار تن از این محصول را صادر کرد.
اکنون که صادرات دریایی گاز مایع بهشدت محدود شده است، تهران ممکن است بار دیگر بخش بیشتری از پروپان و بوتان تولیدی را به مصرف داخلی اختصاص دهد؛ از جمله از طریق تزریق محدود به شبکه سراسری گاز یا استفاده از آن بهعنوان سوخت در صنایع و نیروگاههایی که تجهیزات لازم برای مصرف گاز مایع را دارند.
این اقدام میتواند به کاهش کمبودهای مکرر گاز در فصل زمستان در ایران کمک کند و نیاز به سوزاندن نفت کوره یا مازوت در نیروگاهها و واحدهای صنعتی را کاهش دهد؛ سوختی که یکی از منابع اصلی آلودگی هوا به شمار میرود.
با این حال، ظرفیت ایران برای جذب گاز مایع مازاد در داخل کشور محدود است. جایگزینی گاز مایع با دیگر سوختها به محدودیتهای فنی، زیرساختهای موجود و میزان تقاضای داخلی بستگی دارد.
حتی اگر بخشی از گاز مایع مازاد به مصرف داخلی اختصاص یابد، تداوم طولانیمدت محاصره دریایی میتواند ایران را از درآمد صادرات گاز مایع محروم کند؛ تجارتی که پیش از جنگ سالانه حدود پنج میلیارد دلار ارزش داشت. این زیان، به کاهش بسیار بزرگتر درآمدهای صادرات نفت ایران افزوده خواهد شد.