سلمان رشدی: آزادی بیان دوباره به میدان نبرد تبدیل شده است
سلمان رشدی، نویسنده بریتانیایی-آمریکایی، همزمان با دریافت جایزه افتخاری فرهنگی «لیبراتوم» در لندن هشدار داد که آزادی بیان در بسیاری از کشورهای جهان، از جمله آمریکا و هند، با «حملهای واقعی» روبهرو است و از نویسندگان و روشنفکران خواست برای دفاع از آن مبارزه کنند.
به گزارش خبرگزاری رویترز، رشدی، نویسنده بریتانیایی-آمریکایی متولد هند، چهارشنبه ۱۷ تیر ماه همزمان با دریافت جایزه افتخاری فرهنگی لیبراتوم در لندن، از آنچه «حملهای واقعی» به آزادی بیان در نقاط مختلف جهان خواند، انتقاد کرد و گفت دفاع از آزادی بیان بار دیگر به مبارزهای جدی تبدیل شده است.
این مراسم با موضوع «آزادی بیان» برگزار شد و رشدی پیش از حضور روی صحنه، در گفتوگو با خبرگزاری رویترز، از وضعیت آزادی بیان در آمریکا ابراز نگرانی کرد.
او گفت: «من در آمریکا زندگی میکنم و هرگز تصور نمیکردم که در سرزمین متمم اول قانون اساسی، شاهد چنین حملهای به آزادی بیان از سوی مقامهای حکومتی باشیم.»
رشدی افزود: «اینکه آنها روزنامهنگاران، کمدینها، نویسندگان، هنرمندان و روشنفکران را به دلیل بیان دیدگاههای مخالف هدف قرار دادهاند، نشان میدهد چه برداشتی از آزادی بیان دارند.»
او با اشاره به تلاشها برای ممنوع کردن برخی کتابها در کتابخانههای آمریکا گفت، اگرچه «مبارزه بزرگی» در جریان است، اما مقاومت گستردهای نیز شکل گرفته و در بسیاری از موارد اعتراضها به ممنوعیت کتابها موفق بوده است.
این نویسنده ۷۹ ساله همچنین نسبت به وضعیت آزادی بیان در دیگر نقاط جهان هشدار داد و گفت: «در بسیاری از نقاط جهان دوران دشواری را پشت سر میگذاریم.»
او با اشاره به هند، زادگاه خود، افزود: «در آنجا نیز آزادی بیان بهطور جدی تحت حمله قرار دارد. اکنون زمانی است که باید آستینها را بالا بزنیم و برای حقی مبارزه کنیم که تصور میکردیم آن را به دست آوردهایم. اما معلوم شد که آن را بهطور کامل به دست نیاورده بودیم؛ فقط برای مدتی در آن پیروز شده بودیم.»
رشدی از زمان انتشار رمان «آیات شیطانی» در سال ۱۹۸۸ با تهدیدهای مرگ روبهرو بوده است. این کتاب در بسیاری از کشورها ممنوع شد و روحالله خمینی، رهبر وقت جمهوری اسلامی ایران، آن را «کفرآمیز» خواند و با صدور فتوایی خواستار قتل این نویسنده شد.
رشدی در سال ۲۰۲۲ نیز هنگام سخنرانی در یک موسسه هنری در نیویورک هدف حمله با چاقو قرار گرفت؛ حملهای که موجب نابینایی یکی از چشمان او و آسیبدیدگی یکی از دستانش شد.
او درباره وضعیت جسمی خود گفت: «خوششانس هستم که حالم خوب است. اکنون تقریبا چهار سال از آن حمله گذشته و تا جایی که امکان داشته بهبود یافتهام و این نتیجه بدی نیست.»
رشدی تاکید کرد روند درمان و توانبخشی مانع فعالیت ادبی او نشده است. او گفت: «در سه سال گذشته سه کتاب منتشر کردهام و اکنون نیز روی کتاب تازهای کار میکنم، اما هنوز در مراحل اولیه است و برای صحبت درباره آن زود است.»
این نویسنده برنده جایزه بوکر تاکنون ۲۳ کتاب منتشر کرده است که از جمله شناختهشدهترین آثار او میتوان به «بچههای نیمهشب»، «آخرین آه مغ»، «شالیمار دلقک» و «آیات شیطانی» اشاره کرد.
رشدی چهاردهمین دریافتکننده جایزه افتخاری فرهنگی لیبراتوم است؛ جایزهای که علاوه بر دستاوردهای هنری، از نقش افراد در گسترش تفاهم میان فرهنگها نیز تقدیر میکند. زاها حدید، معمار فقید، و فرانسیس فورد کاپولا، فیلمساز آمریکایی، از جمله برندگان پیشین این جایزه هستند.
رشدی که از علاقهمندان فوتبال است، در پایان گفت مسابقات جام جهانی را با دقت دنبال کرده است. او با اشاره به دیدار مرحله یکچهارم نهایی میان انگلیس و نروژ گفت: «فکر میکنم اکنون چند تیم بسیار خوب در این رقابتها حضور دارند که یکی از آنها انگلیس است. تقابل هری کین و ارلینگ هالند، تماشایی خواهد بود.»
«خانه دوست اینجاست» ساخته حسین کشاورز و مریم عطایی تازهترین نماینده سینمای زیرزمینی ایران در شصتمین دوره جشنواره کارلوویواری، یکی از بزرگترین جشنوارههای سینمایی اروپا به نمایش درآمد.
فیلم به مانند «عرق سگی» (اولین فیلم بلند حسین کشاورز با نویسندگی مریم عطایی که در جشنواره رم سال ۲۰۱۱ به نمایش درآمد) تصویر عریان و بدون سانسوری است از ایران امروز که در حال و هوایی رئالیستی به نظاره جوانانی مینشیند که در شرایط جدید امروز ایران با دلسردیها و مشکلات خود دست و پنجه نرم میکنند.
فیلم اولین تصویر به عنوان فیلم سینمایی از درون جامعه بعد از جنگ دوازده روزه ایران و اسرائیل است که روزگار دو دختر جوان با نام هانا و پری را دنبال میکند، دو دختری که همخانه هستند و یکی از آنها کارگردان تئاتر است و نمایشهایی را به شکل زیرزمینی اجرا میکند. دختر دیگر- با نام هانا- اما در حال آماده شدن برای مهاجرت است. فیلم از روزمرهگی این دو به روایت جامعهای تو در تو و متشنج میرسد که در آن فعالیت زیرزمینی نمایشی، پری را با مشکلات جدی روبرو میکند.
دوربین این دو فیلمساز به ثبت واقعیت صحنه اکتفا میکند و فیلم به شکلی مستندگونه به دنیا و روحیات بازیگرانش نزدیک میشود، به ويژه هانا مانا در نقش هانا که به نظر میرسد دنیا و جهان شخصیت را با روحیات خودش یکی میکند و به نتیجه دلچسبی میرسد.
از قطعهای معمول خبری نیست و دوربین به شکل پلان- سکانس و بدون قطع هر موقعیت را به نظاره مینشیند. این نوع نگاه پیوند عمیقی بین مضمون و محتوا فراهم میکند که به نظر میرسد هر نوع سبک و سیاقی دیگر میتوانست به رئالیسم عریان اثر لطمه جدی بزند.
از این رو نماهای بلند- که با شرایط فیلمبرداری مخفیانه اثر هم سازگار است- به بخشی از ساختار واقعگرایانهای بدل میشود که در آن همه چیز عینی و مشخص - و بدون قضاوت - رو در روی تماشاگر قرار میگیرد. به همین دلیل فیلم به تصویری از امروز ایران بدل میشود که به شکلی عریان و بدون سانسور در برابر دوربین ثبت شده است؛ جایی که زندگی عادی شخصیتهای فیلم به تمامی واقعی و ملموس است و روابط آنها نسبتی با سینمای رسمی و سانسورهای آن ندارد.
فیلم به دل دو شخصیتش - با روحیات و دنیای متفاوت - نفوذ میکند و موفق میشود تماشاگر را با آنها همراه کند. دوستی و محبت با دلخوریها و مشکلات آمیخته میشود و فیلم از روایت فرد به روایت جامعه میرسد، ضمن این که با انبوهی نمای خارجی، از اولین فیلمهایی است که پوشش تازه دختران و زنان ایران بدون حجاب اسلامی را در خیابانهای ایران در یک فیلم سینمایی ثبت میکند: جایی که حالا به طرز مضحکی نمایش تصویر دخترانی که در خیابانهای تهران قدم میزنند در عالم سینمای رسمی و سانسورزده ایران ممکن نیست.
فیلم تقریبا به تمامی همراه این دو دختر است، اما نزدیک به انتها مشخص نیست که به چه دلیل از آنها جدا میشود و مادر پری را دنبال میکند که در تلاش برای تهیه پول برای دخترش است. این گسست از دو شخصیت اصلی و جدا شدن از آنها به روایت فیلم لطمه میزند، اما پس از این سکانسی که به راحتی میتوانست از فیلم حذف شود، فیلم خوشبختانه به دو شخصیت اصلیاش باز میگردد و به ثبت و ضبط حسها و درونیات آنها ادامه میدهد، جایی که رفاقت و محبت دوستانه بر هر چیزی ارجح است و دوربین بدون اغراق به یک شاهد بدل میشود؛ همانطور که در ضبط احوال جامعه از شعار سیاسی و تاکید بیش از حد پرهیز دارد و به اندازه و درست با آن مدارا میکند.
کانون نویسندگان ایران در بیانیهای به مناسبت درگذشت شهرنوش پارسیپور، داستاننویس، مترجم، پژوهشگر فرهنگی و عضو دیرین این کانون، اعلام کرد که او «عمر پربار خود را به ستیز بیامان با سانسور و سرکوب گذراند.»
کانون نویسندگان ایران در بیانیه خود که یکشنبه ۱۴ تیر منتشر شد، به بازداشت پارسیپور به دلیل اعتراضش به اعدام خسرو گلسرخی و کرامتالله دانشیان و دستگیری غلامحسین ساعدی پیش از انقلاب بهمن ۵۷ اشاره کرد و و افزود او در سال ۱۳۶۰ نیز به دلیل در اختیار داشتن نشریات سیاسی همراه مادرش به زندان افتاد.
این تشکل در بیانیه خود اضافه کرد که پارسیپور طرح دو رمان «طوبی و معنای شب» و «زنان بدون مردان» را در زندان نوشت، و پس از آزادی با چاپ همین دو رمان به شهرت رسید اما انتشار زنان بدون مردان «به مذاق سرکوبگران خوش نیامد و پس از ایجاد بلوای خیابانی، نویسنده را به جرم نوشتن یک رمان روانه زندان کرد.»
به نوشته این بیانیه، پارسیپور پس از آزادی از زندان، «بیانیه ۱۳۴ نویسنده را امضا کرد، سپس به دلیل ممنوعیت از کار در کشور خودش ناگزیر بار مهاجرت بر دوش کشید و جلای وطن کرد.»
کانون نویسندگان ایران با اشاره به اینکه پارسیپور «در سالهای غربت نیز همواره جانب مخالفت با سانسور و سرکوب را واننهاد و از هر فرصتی برای بیان عقاید آزادیخواهانه خویش استفاده کرد» تاکید کرد: «او بهای استقلال خویش از منابع قدرت را با فقر و کار سخت پرداخت کرد.»
این بیانیه میافزاید که این نویسنده و مترجم در طول فعالیت حرفهای خود، کارنامهای پربار از هفت رمان، چهار مجموعه داستان، سه کتاب جستار و اتوبیوگرافی، ۹ اثر ترجمه و شمار زیادی جستار، مقاله و داستان در نشریات داخل و خارج از ایران بر جای گذاشت. او همچنین در چند فیلم سینمایی بهعنوان بازیگر حضور یافت که از جمله آنها فیلم «زنان بدون مردان» به کارگردانی شیرین نشاط بود؛ اثری اقتباسشده از رمان خودش که موفق به دریافت جایزه اصلی جشنواره فیلم ونیز شد.
این کانون یادآور شد که آثار پارسیپور به زبانهای مختلف ترجمه و با استقبال مخاطبان مواجه شده و برای کتاب زنان بدون مردان، نامزد دریافت جایزه بوکر شده است.
شهرنوش پارسیپور، نویسنده، مترجم و فعال فرهنگی ایرانی، جمعه ۱۲ تیر پس از چند روز بستری بودن در بیمارستانی در حومه سانفرانسیسکو درگذشت.
او متولد سال ۱۳۲۴ در تهران بود و پس از فارغالتحصیلی از دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در اوایل دهه ۱۳۵۰، نخستین رمان خود با عنوان «سگ و زمستان بلند» را منتشر کرد.
بعضی نویسندگان، جهان را روایت میکنند؛ بعضی دیگر، شیوه دیدن جهان را تغییر میدهند. شهرنوش پارسیپور از آن معدود نویسندگانی است که میان واقعیت و خیال، پلی ساخت تا ناگفتهترین روایتهای زن ایرانی را به ادبیات معاصر بیاورد.
گاهی یک نویسنده، فقط راوی قصهها نیست؛ خود، به قصهای بدل میشود که تاریخ ناگزیر از روایت آن است.
شهرنوش پارسیپور از همین تبار است؛ زنی که کلمات را نه برای آراستن جهان، که برای شکافتن آن به کار گرفت. انگار هر بار که واژهای بر صفحه مینشست، پردهای از پیش چشم زمان کنار میرفت؛ پردهای که سالها بر زندگی زنان، بر حافظه جمعی و بر حقیقت کشیده بودند.
ادبیات او از اتاقهای بسته آغاز نمیشود؛ از رویا آغاز میشود. از باغی که هنوز نفس میکشد، از درختی که حافظه دارد، از زنی که در سکوت، تاریخ را بر دوش میکشد و از شبی که پایان نمییابد، مگر آنکه کسی جرات کند چراغی روشن کند.
پارسیپور جهان را آنگونه که بود، ننوشت؛ آنگونه نوشت که میتوانست باشد. واقعیت را با افسانه درآمیخت، اسطوره را به زندگی روزمره آورد و خیال را چنان در تار و پود حقیقت تنید که مرز میان این دو، دیگر نه دیده میشد و نه اهمیتی داشت. زیرا حقیقت، همیشه در قلمرو آنچه دیده میشود، زندگی نمیکند؛ گاه در همان رویایی پنهان است که سالها از گفتنش ترسیدهایم.
در جهان او، زن، استعاره نیست؛ مرکز جهان است. نه قدیسه است و نه قربانی. انسانی است با همه بیمها، میلها، شکستها و امیدهایش. زنی که حق دارد سوال کند، انتخاب کند، خطا کند، دوست بدارد، ترک کند، دوباره برخیزد و روایت زندگی خویش را با صدای خودش بنویسد.
شاید به همین دلیل، کتابهای او فقط خوانده نمیشوند؛ در ذهن مخاطب رسوب میکنند. سالها بعد، هنوز تصویر باغی، زنی، درختی یا پنجرهای از میان سطرهایش سر برمیآورد و آرام در گوش خواننده زمزمه میکند که آزادی، پیش از آنکه در خیابان اتفاق بیفتد، در زبان متولد میشود.
سرنوشت شخصی او نیز چیزی از داستانهایش کم ندارد؛ زندان، توقیف، ممنوعیت انتشار، مهاجرت و دوری از سرزمینی که زبان مادریاش در آن ریشه داشت. اما بعضی آدمها وطن خود را بر دوش میکشند. پارسیپور، ایران را در چمدان نبرد؛ در واژههایش حمل کرد. هرجا نوشت، تکهای از آن سرزمین نیز با او نوشت.
او از نویسندگانی نیست که صرفا کتابی موفق نوشته باشند؛ از آنان است که راهی تازه برای اندیشیدن گشودهاند. آثارش، دعوت به عصیان نیست؛ دعوت به بیدار ماندن است. به آنکه انسان، حتی اگر نتواند جهان را تغییر دهد، دستکم اجازه ندهد جهان، رویاهایش را مصادره کند.
شاید راز ماندگاری شهرنوش پارسیپور همین باشد؛ او به ما نیاموخت چگونه داستان بخوانیم، بلکه آموخت چگونه جهان را از نو بخوانیم. و این، کاری است که فقط از ادبیات بزرگ برمیآید؛ ادبیاتی که با پایان کتاب تمام نمیشود، بلکه تازه در ذهن خواننده آغاز میشود.
شهرنوش پارسیپور، نویسنده، مترجم و فعال فرهنگی ایرانی، روز جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ (۳ ژوئیه ۲۰۲۶) پس از چند روز بستری بودن در بیمارستانی در حومه سانفرانسیسکو درگذشت. خانواده و دوستان او با انتشار بیانیهای خبر درگذشت این نویسنده را اعلام کردند.
خانواده و دوستان شهرنوش پارسیپور با انتشار بیانیهای اعلام کردند که پارسیپور از هفته گذشته در بیمارستان بستری بود و عصر جمعه چشم از جهان فروبست. خانواده او درگذشت این نویسنده را «ضایعهای بزرگ برای جامعه فرهنگی و ادبی ایران و دوستداران آثارش» توصیف کردند.
شهرنوش پارسیپور متولد سال ۱۳۲۴ در تهران بود. او پس از فارغالتحصیلی از دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در اوایل دهه ۱۳۵۰، نخستین رمان خود با عنوان «سگ و زمستان بلند» را منتشر کرد. او مدتی در تلویزیون ملی ایران فعالیت داشت و سپس برای ادامه تحصیل از ایران خارج شد، اما در سال ۱۳۵۹ به کشور بازگشت.
اولین رمان پارسیپور
پارسیپور اندکی پس از بازگشت بازداشت و نزدیک به چهار سال زندانی شد. پس از آزادی به ترجمه کتاب و اداره کتابفروشی پرداخت، اما ادامه فشارها سرانجام او را ناگزیر به ترک ایران و مهاجرت به ایالات متحده کرد.
او در سالهای اقامت در آمریکا چندین رمان و اثر دیگر منتشر کرد و از اواخر دهه ۱۳۷۰ در شمال کالیفرنیا زندگی میکرد. پارسیپور با آثاری چون «زنان بدون مردان»، «طوبا و معنای شب» و «عقل آبی» از شناختهشدهترین نویسندگان معاصر ایران به شمار میرفت و آثارش به زبانهای مختلف ترجمه شدهاند.
خانواده و دوستان این نویسنده اعلام کردند زمان و مکان مراسم خاکسپاری او متعاقباً اطلاعرسانی خواهد شد.
منوچهر فرید از بازیگران برجسته سینما وتئاتر پیش از انقلاب ایران صبح روز جمعه دوازدهم تیر (سوم ژوئیه) در استرالیا از دنیا رفت.
از قصاب فیلم رگبار که شخصیت ملموس و دوستداشتنی مردی ساده را به تصویر میکشید که حالا داشت برای عشقش میجنگید تا مرد تاریخی، با وجوهی افسانهای و پیچیده در چریکهی تارا، به یادماندنیترین نقشهای این بازیگر توانمند سینمای ایران را رقم زدند که در حافظه جمعی سینمادوستان نقش بسته است.
فرید از جمله بازیگرانی بود که بعد از انقلاب ممنوعالکار شد و بهدلیل بهایی بودن تحت اذیت و آزار قرار گرفت. چریکهی تارا ساخته درخشان بهرام بیضائی و پرواز در قفس ساخته حبیب کاوش اخرین فیلمهای او پیش از انقلاب بودند که اولی (که چند صحنه باقیمانده آن پس از انقلاب فیلمبرداری شد) برای همیشه توقیف شد و دومی با تغییر برخی دیالوگها در سال ۱۳۵۹ اکران کوتاهی داشت.
آخرین فیلم فرید «میراث من جنون» ساخته مهدی فخیم زاده بود که در سال ۱۳۵۸ بدون حجاب فیلمبرداری شد و پس از اکرانی کوتاه در سال ۱۳۶۰ توقیف شد. فرید پس از بازی در این فیلم در سال ۱۳۵۹ برای همیشه از ایران رفت و کار بازیگری و هنری را تقریبا کنار گذاشت.
فرید فعالیتهای تئاتری خود را در دهه سی آغاز کرد و در شماری از آثار حمید سمندریان درخشید. ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد، نمایشی از او را دیدند و همان شب گلستان، او، جمشید مشایخی و محمد علی کشاورز را برای تمرین جهت بازی در فیلم خشت و آیینه به خانهاش دعوت کرد.
خشت و آیینه گلستان که در نیمه اول دهه چهل فیلمبرداری شد، نقطه عطفی بود برای سینمای ایران، جایی که بسیاری از بازیگران شناخته شده سالهای بعد برای اولین بار در یک فیلم بازی کردند و جز آن بسیاری از دستاندرکاران پشت صحنه فیلم، نظیر ناصر تقوایی، بعدها به چهرههای برجستهای در سینمای ایران بدل شدند. فرید هم از این قاعده مستثناء نبود و خشت و آیینه راه را برای حضورش در سینما هموار کرد.
اما همکاری ماندگارتر او با بهرام بیضائی شکل گرفت؛ از نیمه دهه چهل. بیضائی اولین نمایش خود را به شکل تلهتئاتر با نام عروسکها در سال ۱۳۴۵ اجرا کرد که در فروردین سال بعد از تلویزیون ملی پخش شد. عروسکها یک خیمه شببازی بود که با دیده شدن بازیگران اجرا میشد و یکی از آنها منوچهر فرید بود، بازیگری که به یکی از دوستان بیضائی بدل شد و روابط خانوادگی نزدیکی بین آنها شکل گرفت. فرید تا روز رفتن از ایران در همه فیلمهای بلند بیضائی بازی کرد، چه در نقشهای بلند و چه کوتاه.
بیضائی بعدها با تحسین از او یاد کرد؛ این که به فکر کوتاهی و بلندی نقش نبود و وقتی نقش کوتاهی در کلاغ به او پیشنهاد کرد، بدون هیچ دلخوری و سوالی آن را پذیرفت.
فرید در مستندی که درباره او ساخته شده میگوید بیضائی پس از فیلمبرداری هر صحنه جلو میآمده و در گوشی تحسیناش میکرده است.
یکی از حسرتهای بیضائی ساخته نشدن عیار تنها بود؛ فیلمی که منوچهر فرید قرار بود در آن در نقش اصلی بازی کند. در دهه پنجاه بودجه این فیلم بیشتر از پروژههای معمول بود و سرانجام تهیهکننده پیش از آغاز کار به بیضائی گفته بود که اگر به جای فرید، بهروز وثوقی در آن بازی کند، حاضر است خرج تهیه فیلم را بدهد و به همین دلیل پروژه تعطیل شد.
اما بازی فرید در چریکهی تارا (۱۳۵۷) در نقش مرد تاریخی، جهان بیضائی را آن چنان که باید و شاید تصویر و برای همیشه ماندگار کرد. این فیلم درخشان کمتردیده شده بیضائی، پیچیدگیهای جهان او را درباره اسطوره و تاریخ به زبانی سینمایی برمیگرداند که ترجمان دقیقی است از این جهان به زبان تصویر. اسطوره و تاریخ با روزمرهگی میآمیزد و زمینی میشود و تاثیر خود را بر جهان امروز ما به رخ میکشد، در هیبت فراموش نشدنی منوچهر فرید که از دل دریا بیرون میآید و به تارا دل میبندد.
شکوفایی فرید در عالم سینما در حال شکلگیری بیشتر و قوام یافتن بود که انقلاب اسلامی رخ داد و اولین حاصلش حذفهای بیدلیل آدمهایی بود که دههها برای سینما و تئاتر و تلویزیون ایران زحمت کشیده بودند.
فرید ترجیح داد برای همیشه از این فضا فاصله بگیرد و زندگی دیگری را در قارهای دیگر در پیش بگیرد، اما سالها بعد فریاد فروخفتهاش را بیرون ریخت: «شما نمیدونید چه خاکی به سر من کردند اینها... چه دلی از من شکستند... شما خیال میکنید من غمگینم از این که از ایران اومدم بیرون؟... این درد آخرم بود، داد زدم. »