کانون نویسندگان ایران: شهرنوش پارسیپور عمر خود را به ستیز با سانسور و سرکوب گذراند
کانون نویسندگان ایران در بیانیهای به مناسبت درگذشت شهرنوش پارسیپور، داستاننویس، مترجم، پژوهشگر فرهنگی و عضو دیرین این کانون، اعلام کرد که او «عمر پربار خود را به ستیز بیامان با سانسور و سرکوب گذراند.»
کانون نویسندگان ایران در بیانیه خود که یکشنبه ۱۴ تیر منتشر شد، به بازداشت پارسیپور به دلیل اعتراضش به اعدام خسرو گلسرخی و کرامتالله دانشیان و دستگیری غلامحسین ساعدی پیش از انقلاب بهمن ۵۷ اشاره کرد و و افزود او در سال ۱۳۶۰ نیز به دلیل در اختیار داشتن نشریات سیاسی همراه مادرش به زندان افتاد.
این تشکل در بیانیه خود اضافه کرد که پارسیپور طرح دو رمان «طوبی و معنای شب» و «زنان بدون مردان» را در زندان نوشت، و پس از آزادی با چاپ همین دو رمان به شهرت رسید اما انتشار زنان بدون مردان «به مذاق سرکوبگران خوش نیامد و پس از ایجاد بلوای خیابانی، نویسنده را به جرم نوشتن یک رمان روانه زندان کرد.»
به نوشته این بیانیه، پارسیپور پس از آزادی از زندان، «بیانیه ۱۳۴ نویسنده را امضا کرد، سپس به دلیل ممنوعیت از کار در کشور خودش ناگزیر بار مهاجرت بر دوش کشید و جلای وطن کرد.»
کانون نویسندگان ایران با اشاره به اینکه پارسیپور «در سالهای غربت نیز همواره جانب مخالفت با سانسور و سرکوب را واننهاد و از هر فرصتی برای بیان عقاید آزادیخواهانه خویش استفاده کرد» تاکید کرد: «او بهای استقلال خویش از منابع قدرت را با فقر و کار سخت پرداخت کرد.»
این بیانیه میافزاید که این نویسنده و مترجم در طول فعالیت حرفهای خود، کارنامهای پربار از هفت رمان، چهار مجموعه داستان، سه کتاب جستار و اتوبیوگرافی، ۹ اثر ترجمه و شمار زیادی جستار، مقاله و داستان در نشریات داخل و خارج از ایران بر جای گذاشت. او همچنین در چند فیلم سینمایی بهعنوان بازیگر حضور یافت که از جمله آنها فیلم «زنان بدون مردان» به کارگردانی شیرین نشاط بود؛ اثری اقتباسشده از رمان خودش که موفق به دریافت جایزه اصلی جشنواره فیلم ونیز شد.
این کانون یادآور شد که آثار پارسیپور به زبانهای مختلف ترجمه و با استقبال مخاطبان مواجه شده و برای کتاب زنان بدون مردان، نامزد دریافت جایزه بوکر شده است.
شهرنوش پارسیپور، نویسنده، مترجم و فعال فرهنگی ایرانی، جمعه ۱۲ تیر پس از چند روز بستری بودن در بیمارستانی در حومه سانفرانسیسکو درگذشت.
او متولد سال ۱۳۲۴ در تهران بود و پس از فارغالتحصیلی از دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در اوایل دهه ۱۳۵۰، نخستین رمان خود با عنوان «سگ و زمستان بلند» را منتشر کرد.
بعضی نویسندگان، جهان را روایت میکنند؛ بعضی دیگر، شیوه دیدن جهان را تغییر میدهند. شهرنوش پارسیپور از آن معدود نویسندگانی است که میان واقعیت و خیال، پلی ساخت تا ناگفتهترین روایتهای زن ایرانی را به ادبیات معاصر بیاورد.
گاهی یک نویسنده، فقط راوی قصهها نیست؛ خود، به قصهای بدل میشود که تاریخ ناگزیر از روایت آن است.
شهرنوش پارسیپور از همین تبار است؛ زنی که کلمات را نه برای آراستن جهان، که برای شکافتن آن به کار گرفت. انگار هر بار که واژهای بر صفحه مینشست، پردهای از پیش چشم زمان کنار میرفت؛ پردهای که سالها بر زندگی زنان، بر حافظه جمعی و بر حقیقت کشیده بودند.
ادبیات او از اتاقهای بسته آغاز نمیشود؛ از رویا آغاز میشود. از باغی که هنوز نفس میکشد، از درختی که حافظه دارد، از زنی که در سکوت، تاریخ را بر دوش میکشد و از شبی که پایان نمییابد، مگر آنکه کسی جرات کند چراغی روشن کند.
پارسیپور جهان را آنگونه که بود، ننوشت؛ آنگونه نوشت که میتوانست باشد. واقعیت را با افسانه درآمیخت، اسطوره را به زندگی روزمره آورد و خیال را چنان در تار و پود حقیقت تنید که مرز میان این دو، دیگر نه دیده میشد و نه اهمیتی داشت. زیرا حقیقت، همیشه در قلمرو آنچه دیده میشود، زندگی نمیکند؛ گاه در همان رویایی پنهان است که سالها از گفتنش ترسیدهایم.
در جهان او، زن، استعاره نیست؛ مرکز جهان است. نه قدیسه است و نه قربانی. انسانی است با همه بیمها، میلها، شکستها و امیدهایش. زنی که حق دارد سوال کند، انتخاب کند، خطا کند، دوست بدارد، ترک کند، دوباره برخیزد و روایت زندگی خویش را با صدای خودش بنویسد.
شاید به همین دلیل، کتابهای او فقط خوانده نمیشوند؛ در ذهن مخاطب رسوب میکنند. سالها بعد، هنوز تصویر باغی، زنی، درختی یا پنجرهای از میان سطرهایش سر برمیآورد و آرام در گوش خواننده زمزمه میکند که آزادی، پیش از آنکه در خیابان اتفاق بیفتد، در زبان متولد میشود.
سرنوشت شخصی او نیز چیزی از داستانهایش کم ندارد؛ زندان، توقیف، ممنوعیت انتشار، مهاجرت و دوری از سرزمینی که زبان مادریاش در آن ریشه داشت. اما بعضی آدمها وطن خود را بر دوش میکشند. پارسیپور، ایران را در چمدان نبرد؛ در واژههایش حمل کرد. هرجا نوشت، تکهای از آن سرزمین نیز با او نوشت.
او از نویسندگانی نیست که صرفا کتابی موفق نوشته باشند؛ از آنان است که راهی تازه برای اندیشیدن گشودهاند. آثارش، دعوت به عصیان نیست؛ دعوت به بیدار ماندن است. به آنکه انسان، حتی اگر نتواند جهان را تغییر دهد، دستکم اجازه ندهد جهان، رویاهایش را مصادره کند.
شاید راز ماندگاری شهرنوش پارسیپور همین باشد؛ او به ما نیاموخت چگونه داستان بخوانیم، بلکه آموخت چگونه جهان را از نو بخوانیم. و این، کاری است که فقط از ادبیات بزرگ برمیآید؛ ادبیاتی که با پایان کتاب تمام نمیشود، بلکه تازه در ذهن خواننده آغاز میشود.
شهرنوش پارسیپور، نویسنده، مترجم و فعال فرهنگی ایرانی، روز جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ (۳ ژوئیه ۲۰۲۶) پس از چند روز بستری بودن در بیمارستانی در حومه سانفرانسیسکو درگذشت. خانواده و دوستان او با انتشار بیانیهای خبر درگذشت این نویسنده را اعلام کردند.
خانواده و دوستان شهرنوش پارسیپور با انتشار بیانیهای اعلام کردند که پارسیپور از هفته گذشته در بیمارستان بستری بود و عصر جمعه چشم از جهان فروبست. خانواده او درگذشت این نویسنده را «ضایعهای بزرگ برای جامعه فرهنگی و ادبی ایران و دوستداران آثارش» توصیف کردند.
شهرنوش پارسیپور متولد سال ۱۳۲۴ در تهران بود. او پس از فارغالتحصیلی از دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در اوایل دهه ۱۳۵۰، نخستین رمان خود با عنوان «سگ و زمستان بلند» را منتشر کرد. او مدتی در تلویزیون ملی ایران فعالیت داشت و سپس برای ادامه تحصیل از ایران خارج شد، اما در سال ۱۳۵۹ به کشور بازگشت.
اولین رمان پارسیپور
پارسیپور اندکی پس از بازگشت بازداشت و نزدیک به چهار سال زندانی شد. پس از آزادی به ترجمه کتاب و اداره کتابفروشی پرداخت، اما ادامه فشارها سرانجام او را ناگزیر به ترک ایران و مهاجرت به ایالات متحده کرد.
او در سالهای اقامت در آمریکا چندین رمان و اثر دیگر منتشر کرد و از اواخر دهه ۱۳۷۰ در شمال کالیفرنیا زندگی میکرد. پارسیپور با آثاری چون «زنان بدون مردان»، «طوبا و معنای شب» و «عقل آبی» از شناختهشدهترین نویسندگان معاصر ایران به شمار میرفت و آثارش به زبانهای مختلف ترجمه شدهاند.
خانواده و دوستان این نویسنده اعلام کردند زمان و مکان مراسم خاکسپاری او متعاقباً اطلاعرسانی خواهد شد.
منوچهر فرید از بازیگران برجسته سینما وتئاتر پیش از انقلاب ایران صبح روز جمعه دوازدهم تیر (سوم ژوئیه) در استرالیا از دنیا رفت.
از قصاب فیلم رگبار که شخصیت ملموس و دوستداشتنی مردی ساده را به تصویر میکشید که حالا داشت برای عشقش میجنگید تا مرد تاریخی، با وجوهی افسانهای و پیچیده در چریکهی تارا، به یادماندنیترین نقشهای این بازیگر توانمند سینمای ایران را رقم زدند که در حافظه جمعی سینمادوستان نقش بسته است.
فرید از جمله بازیگرانی بود که بعد از انقلاب ممنوعالکار شد و بهدلیل بهایی بودن تحت اذیت و آزار قرار گرفت. چریکهی تارا ساخته درخشان بهرام بیضائی و پرواز در قفس ساخته حبیب کاوش اخرین فیلمهای او پیش از انقلاب بودند که اولی (که چند صحنه باقیمانده آن پس از انقلاب فیلمبرداری شد) برای همیشه توقیف شد و دومی با تغییر برخی دیالوگها در سال ۱۳۵۹ اکران کوتاهی داشت.
آخرین فیلم فرید «میراث من جنون» ساخته مهدی فخیم زاده بود که در سال ۱۳۵۸ بدون حجاب فیلمبرداری شد و پس از اکرانی کوتاه در سال ۱۳۶۰ توقیف شد. فرید پس از بازی در این فیلم در سال ۱۳۵۹ برای همیشه از ایران رفت و کار بازیگری و هنری را تقریبا کنار گذاشت.
فرید فعالیتهای تئاتری خود را در دهه سی آغاز کرد و در شماری از آثار حمید سمندریان درخشید. ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد، نمایشی از او را دیدند و همان شب گلستان، او، جمشید مشایخی و محمد علی کشاورز را برای تمرین جهت بازی در فیلم خشت و آیینه به خانهاش دعوت کرد.
خشت و آیینه گلستان که در نیمه اول دهه چهل فیلمبرداری شد، نقطه عطفی بود برای سینمای ایران، جایی که بسیاری از بازیگران شناخته شده سالهای بعد برای اولین بار در یک فیلم بازی کردند و جز آن بسیاری از دستاندرکاران پشت صحنه فیلم، نظیر ناصر تقوایی، بعدها به چهرههای برجستهای در سینمای ایران بدل شدند. فرید هم از این قاعده مستثناء نبود و خشت و آیینه راه را برای حضورش در سینما هموار کرد.
اما همکاری ماندگارتر او با بهرام بیضائی شکل گرفت؛ از نیمه دهه چهل. بیضائی اولین نمایش خود را به شکل تلهتئاتر با نام عروسکها در سال ۱۳۴۵ اجرا کرد که در فروردین سال بعد از تلویزیون ملی پخش شد. عروسکها یک خیمه شببازی بود که با دیده شدن بازیگران اجرا میشد و یکی از آنها منوچهر فرید بود، بازیگری که به یکی از دوستان بیضائی بدل شد و روابط خانوادگی نزدیکی بین آنها شکل گرفت. فرید تا روز رفتن از ایران در همه فیلمهای بلند بیضائی بازی کرد، چه در نقشهای بلند و چه کوتاه.
بیضائی بعدها با تحسین از او یاد کرد؛ این که به فکر کوتاهی و بلندی نقش نبود و وقتی نقش کوتاهی در کلاغ به او پیشنهاد کرد، بدون هیچ دلخوری و سوالی آن را پذیرفت.
فرید در مستندی که درباره او ساخته شده میگوید بیضائی پس از فیلمبرداری هر صحنه جلو میآمده و در گوشی تحسیناش میکرده است.
یکی از حسرتهای بیضائی ساخته نشدن عیار تنها بود؛ فیلمی که منوچهر فرید قرار بود در آن در نقش اصلی بازی کند. در دهه پنجاه بودجه این فیلم بیشتر از پروژههای معمول بود و سرانجام تهیهکننده پیش از آغاز کار به بیضائی گفته بود که اگر به جای فرید، بهروز وثوقی در آن بازی کند، حاضر است خرج تهیه فیلم را بدهد و به همین دلیل پروژه تعطیل شد.
اما بازی فرید در چریکهی تارا (۱۳۵۷) در نقش مرد تاریخی، جهان بیضائی را آن چنان که باید و شاید تصویر و برای همیشه ماندگار کرد. این فیلم درخشان کمتردیده شده بیضائی، پیچیدگیهای جهان او را درباره اسطوره و تاریخ به زبانی سینمایی برمیگرداند که ترجمان دقیقی است از این جهان به زبان تصویر. اسطوره و تاریخ با روزمرهگی میآمیزد و زمینی میشود و تاثیر خود را بر جهان امروز ما به رخ میکشد، در هیبت فراموش نشدنی منوچهر فرید که از دل دریا بیرون میآید و به تارا دل میبندد.
شکوفایی فرید در عالم سینما در حال شکلگیری بیشتر و قوام یافتن بود که انقلاب اسلامی رخ داد و اولین حاصلش حذفهای بیدلیل آدمهایی بود که دههها برای سینما و تئاتر و تلویزیون ایران زحمت کشیده بودند.
فرید ترجیح داد برای همیشه از این فضا فاصله بگیرد و زندگی دیگری را در قارهای دیگر در پیش بگیرد، اما سالها بعد فریاد فروخفتهاش را بیرون ریخت: «شما نمیدونید چه خاکی به سر من کردند اینها... چه دلی از من شکستند... شما خیال میکنید من غمگینم از این که از ایران اومدم بیرون؟... این درد آخرم بود، داد زدم. »
نسخه مرمتشده «فرستاده» ساخته پرویز صیاد محصول ۱۹۸۳، پس از دههها، در این ماه در چندین شهر آلمان به صورت تور نمایش خواهد داشت و پرویز صیاد که حالا ۸۷ سال دارد، در این نمایشها حاضر خواهد بود.
این فیلم که اولین ساخته صیاد پس از مهاجرت محسوب میشود، توانست با دریافت جایزه برنز نقرهای جشنواره لوکارنو و نمایش در بخش مسابقه برلیناله در سال ۱۹۸۳ (بهعنوان محصولی از آمریکا و آلمان غربی) توجه زیادی را به سینمای در تبعید ایران در سالهای اولیه پس از انقلاب جلب کند، اما این حرکت در سالهای بعد چندان که باید شکل نگرفت و به موفقیت نرسید تا دههها بعد که در این سالهای اخیر، سینمای در تبعید ایران دوباره جان تازهای گرفته است.
اما فرستاده به خودیخود نمونه موفقی بود از سینمای در تبعیدی که بدون سانسور موضاعاتی را میتواند مطرح کند که پرداختن به آنها در سینمای بسته و تحت کنترل داخل ایران ناممکن مینمود.
فیلم داستان یک مامور انقلابی با بازی هوشنگ توزیع را روایت میکند که در اولین سالهای پس از انقلاب به آمریکا آمده تا کسی را ترور کند. یک سرهنگ سابق ساواک با بازی خود صیاد باید ترور شود، اما آشنایی این دو همه چیز را تغییر میدهد.
فیلم در شکل و ساختار به نوعی ادامه دنیای «بن بست» (۱۳۵۷) بهترین ساخته پرویز صیاد است؛ مضمونی سیاسی که با ریتمی آرام و فضایی سرد تماشاگر را وارد دنیای خاص خود میکند.
اینجا هم دوربین از برخورد احساسی و درگیری عاطفی با شخصیتها پرهیز دارد و بهنوعی تنها ناظر است. دوربین صیاد از ما نمیخواهد که با کسی همذاتپنداری کنیم یا شخصیتهای فیلم را مورد قضاوت قرار دهیم.
در فضای سیاستزده آن روزها، این نوع نگاه و این برداشت از شخصیتها ، نقطه قوت فیلم را رقم میزد، جایی که قرار نیست با یک فیلم شعاری و آشکارا سیاسی درباره ایران بعد از انقلاب روبرو باشیم، در عوض با فضا و شخصیتهای پیچیدهای روبرو هستیم که در یک فضای ساده ترسیم میشوند و تماشاگر را به راحتی با خود همراه میکنند؛ فیلمی کمدیالوگ که سعی دارد با تصاویر خود داستانش را پیش ببرد و در فضا و تونالیته رنگ حاکم بر تصویر، نیویورک غریبی را روایت میکند که با حال و احوال مهاجرانی که غربت را به تازگی آغاز کردهاند سازگار میشود.
فیلم دو نوع تفکر را در برابر هم قرار میدهد: تفکر این مامور بهعنوان شخصی متعصب و مذهبی که از انقلاب دفاع میکند و تفکر ملیحه، دختری عاشق موسیقی که از قید و بندهای انقلاب ایران گریخته است.
صحنه مهمانی در خانه ملیحه و بحث بدون تعارف این دو، که از گناه بودن نواختن پیانو در نظر مامور آغاز میشود، چکیده فضای متشنج و دو قطبی اوایل انقلاب را تصویر میکند که در آن دو گروه با دو دنیای متضاد رو در روی هم قرار گرفتند و گروه اول با زور اسلحه پیروز شد.
اینجا صیاد بیش از علاقه به ثبت واقعیت و نوعی وفاداری به رئالیسم، با نوعی رمانتیسم داستانش را روایت میکند؛ از سویی به تغییر شخص و باورهای متعصبانهاش ایمان میآورد و از سوی دیگر شخصیت سرهنگ را بیش از حد مثبت تصویر میکند تا آنجا که اعتماد بیش از اندازه او به یک غریبه در ساختار فیلم چندان جا نمیافتد، در حالی که خودش هم در صحنهای اشاره دارد که جانش در خطر است و طبیعتا به این دلیل باید احتیاط بیشتری به خرج دهد، تا اینکه به سادگی مرد ناشناسی را به خود و خانوادهاش نزدیک کند.
فیلم تا نزدیک به انتها هم هیچ شک و شبههای در این اعتماد به نمایش نمیگذارد و تنها در صحنه روبرو شدن با گذرنامه سوریهای این مامور، فیلم با چند قطع سریع به گذشته به ما میگوید که سرهنگ تازه متوجه ماجرا شده است.
اما صحنه انتهایی فیلم، آن را نجات میدهد، جایی که از این رمانتیسم خبری نیست و فیلمساز باز به همان فضای سرد و خشن بازمیگردد، زمانی که به همان صحنههای ابتدایی فیلم باز میگردیم و میفهمیم که این چرخه تلخ پایان نمیپذیرد.
دیوید هاکنی، از تاثیرگذارترین نقاشان بریتانیایی و یکی از چهرههای ماندگار هنر معاصر، در ۸۸ سالگی درگذشت. او در بیش از شش دهه فعالیت، از نقاشی و عکاسی تا تولید آثار دیجیتال را تجربه کرد و نگاه تازهای به تصویر، رنگ و پرسپکتیو داد.
برای بسیاری، نام هاکنی با استخرهای آفتابی لسآنجلس، رنگهای درخشان، پرترههای صمیمی و نگاه سرزنده او به زندگی، گره خورده است. اما جایگاه او در تاریخ هنر فراتر از چند اثر مشهور است. او از معدود هنرمندانی بود که همواره میان سنت و نوآوری حرکت میکرد. هنرمندی که از میراث نقاشی کلاسیک الهام میگرفت و در عین حال با اشتیاق به سراغ فناوریهای تازه، از دستگاه فکس و فتوکپی تا آیپد میرفت.
هاکنی سال ۱۹۳۷ در برادفورد، در شمال انگلستان، و در خانوادهای از طبقه کارگر به دنیا آمد.
تحصیل در کالج هنر برادفورد و سپس کالج سلطنتی هنر لندن، آغاز مسیری بود که او را به یکی از چهرههای برجسته هنر پاپ در دهه ۱۹۶۰ تبدیل کرد.
در همان سالها، او با موهای بلوند، عینک گرد و سیگار همیشگیاش، به چهرهای شناختهشده در محافل هنری لندن بدل شد. اما پشت این ظاهر آشنا، هنرمندی سختکوش، منظم و پیگیر قرار داشت.
آثار اولیه هاکنی، از جمله نقاشیهایی که آشکارا به زندگی و هویت همجنسگرایانه میپرداختند، در دورانی خلق شدند که همجنسگرایی در بریتانیا هنوز جرم محسوب میشد. همین جسارت، او را نه فقط به هنرمندی نوآور، بلکه به چهرهای فرهنگی در مسیر دیده شدن و بیان فردی تبدیل کرد. برای هاکنی، هنر هیچگاه از زندگی جدا نبود.
شهرت جهانی او با مهاجرت به لسآنجلس و خلق مجموعهای از آثار مرتبط با استخرها، خانهها و نور منحصربهفرد کالیفرنیا، تثبیت شد.
آثاری چون «A Bigger Splash» (یک شلپ بزرگتر) و «Portrait of an Artist (Pool with Two Figures)» (پرتره یک هنرمند؛ استخر با دو پیکر) تنها تصویرهایی از سبک زندگی آمریکایی نبودند. آنها نشان میدادند چگونه میتوان لحظهای عادی را به تصویری ماندگار و رازآلود تبدیل کرد.
در این آثار، آب، نور، معماری و بدن انسان، در تعادلی ظریف کنار هم قرار میگیرند. زبانی بصری که در عین سادگی، لایههای پیچیدهای از معنا را در خود جای داده است.
یکی از مهمترین دغدغههای هاکنی، مفهوم «دیدن» بود.
او بارها نشان داد پرسپکتیو تکنقطهای تنها یکی از شیوههای نگاه کردن به جهان است.
کلاژهای عکاسی او که از کنار هم قرار گرفتن تصاویر متعدد شکل میگرفتند، تلاشی برای ثبت همزمان زمان، حرکت و نگاههای گوناگون بودند.
در این آثار، بیننده دیگر با یک لحظه ثابت روبهرو نیست، بلکه میان زاویهها و زمانهای مختلف حرکت میکند.
هاکنی در پرترهنگاری نیز زبان منحصربهفرد خود را داشت. او دوستان، والدین، معشوقان، مجموعهداران و چهرههای فرهنگی اطرافش را با دقتی کمنظیر و در عین حال بدون تکلف به تصویر میکشید.
در پرترههای او، برخلاف بسیاری از سنتهای رسمی، فاصلهای میان هنرمند و سوژه وجود ندارد. نوعی صمیمیت آرام و انسانی در آنها جریان دارد که به ماندگاری این آثار کمک کرده است.
در دهههای بعد، بازگشت به یورکشایر و سپس اقامت در نورماندی فرانسه، فصل تازهای در کارنامه هنری او گشود.
هاکنی در این دوره با همان انرژی سالهای جوانی، درختان، جادهها، باغها و تغییر فصلها را نقاشی کرد.
برای او طبیعت هرگز موضوعی تکراری نبود، بلکه فرصتی بود برای کشف دوباره رنگ، نور و حرکت.
استفاده از فناوری
شاید یکی از شگفتانگیزترین جنبههای زندگی هنری هاکنی، استقبال بیوقفه او از فناوری بود.
برخلاف بسیاری از هنرمندان همنسلش، او فناوری را تهدیدی برای نقاشی نمیدانست.
از نگاه هاکنی، هر ابزاری که امکان خلق تصویر را فراهم کند، میتواند بخشی از زبان هنر باشد.
آثار دیجیتال او که با آیپد خلق شدند، نشان دادند کنجکاوی و میل او به تجربهگری تا پایان عمر خاموش نشد.
هاکنی با وجود شهرت عظیم، همواره شخصیتی مستقل و گاه ناسازگار با نهادهای رسمی باقی ماند.
گفته میشود او چند بار نشان شوالیه را نپذیرفت و از قبول برخی سفارشهای رسمی نیز سر باز زد.
آثار هاکنی همچنان زندهاند؛ در آبی استخرهای کالیفرنیا، در سبزی درختان یورکشایر، در پرترههای آرام دوستانش و در صفحههای نورانی آیپدی که برای او ادامه همان بوم نقاشی بود.
هاکنی به جهان یادآوری کرد که دیدن، عملی ساده و بیواسطه نیست. باید آن را آموخت، تمرین کرد و هر بار از نو کشف کرد.
شاید به همین دلیل است که میراث او تنها در موزهها و حراجیها خلاصه نمیشود.
میراث هاکنی در همان دعوت ساده اما عمیق او باقی میماند: زندگی را دوست بدار و دوباره نگاه کن.