تنها چند ساعت پس از اعلام آتشبس موقت میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده، نشانههای شکنندگی این توافق بیش از پیش آشکار شده است.
انتشار متنی از سوی تهران با عنوان «پیشنهاد ۱۰ مادهای» برای آتشبس، نهتنها به روشن شدن مسیر دیپلماتیک کمک نکرده، بلکه بر ابهامات و تناقضهای موجود افزوده است.
در این پیشنهاد، در کنار درخواست ارائه تضمین الزامآور از سوی ایالات متحده و متحدانش برای عدم حمله مجدد به جمهوری اسلامی، یک مولفه کلیدی دیگر نیز مطرح شده است: پذیرش برنامه غنیسازی اورانیوم ایران.
نکته قابل توجه آن است که این شرط بهطور صریح در نسخه فارسی متن گنجانده شده، اما در نسخه انگلیسی که در اختیار رسانههای بینالمللی قرار گرفته، حذف شده است. این دوگانگی در روایت، نشاندهنده تناقض میان پیام داخلی و خارجی تهران و تداوم پایبندی به یکی از مهمترین خطوط قرمز جمهوری اسلامی است.
در سوی مقابل، مواضع ایالات متحده همچنان بر همان اصول پیشین استوار است: برچیدن تاسیسات اصلی هستهای، پایان کامل غنیسازی در خاک ایران، انتقال ذخایر اورانیوم غنیشده به خارج از کشور و پذیرش بازرسیهای گسترده و سرزده بینالمللی. فاصله میان این دو رویکرد، همچنان حداکثری و ساختاری باقی مانده است.
علاوه بر این، برخی از مطالبات مطرحشده در پیشنهاد جمهوری اسلامی از جمله لغو کامل تحریمهای اولیه و ثانویه نهتنها با مخالفت مبنایی واشنگتن روبهرو است، بلکه از نظر حقوقی نیز بهسادگی قابل تحقق نیست.
در ساختار سیاسی ایالات متحده، بخش مهمی از تحریمها با مصوبات کنگره تثبیت شدهاند و لغو آنها خارج از اختیار کامل رییسجمهوری است. این واقعیت، تحقق چنین مطالباتی را در کوتاهمدت با تردید جدی مواجه میکند.
با این حال، شاید مهمترین نشانه تغییر در رفتار تهران را باید نه در متن پیشنهاد، بلکه در پذیرش آتشبس و آمادگی برای نشستن مستقیم بر سر میز مذاکره با ایالات متحده جستوجو کرد. این تصمیم، بیش از آنکه ناشی از موضع قدرت باشد، بهنظر میرسد حاصل الزامات بقا در شرایطی فشرده و پرهزینه است.
چهل روز جنگ، نهتنها موجب فرسایش محسوس توان نظامی جمهوری اسلامی شد و آسیبپذیری ساختار دفاعی آن را نمایان کرد، بلکه فشارهای اقتصادی و لجستیکی قابل توجهی نیز بر کشور تحمیل کرد.
کاهش منابع مالی، اختلال در زنجیرههای تامین، و افزایش ریسک در حوزههای حیاتی مانند امنیت غذایی و تامین انرژی، همگی نشانههایی از هزینههای فزاینده این تقابل بودند. در چنین شرایطی، پذیرش یک وقفه حتی اگر موقت و شکننده باشد، میتواند تلاشی برای جلوگیری از تعمیق بحران و بازسازی حداقلی ظرفیتهای جمهوری اسلامی تلقی شود.
در چنین چارچوبی، آنچه از سوی تهران ارائه شده را نمیتوان بهعنوان «پیششرطهای قابل قبول برای آغاز مذاکرات» تلقی کرد، بلکه بیشتر باید آن را «چارچوبی برای آغاز گفتوگو» دانست؛چارچوبی که بیش از آنکه نشاندهنده همگرایی باشد، بازتابدهنده تلاش برای مدیریت بحران، خرید زمان و کاهش فشارهای چندلایه داخلی و خارجی است.
الگوی «دوگانگی پیام» در این میان قابل توجه است: نسخه داخلی با تاکید بر مواضع حداکثری و حفظ خطوط قرمز، و نسخه خارجی با تعدیل نسبی برای سنجش واکنش جامعه بینالمللی.
در سوی دیگر، ایالات متحده نیز با محدودیتهای حقوقی و فشارهای سیاسی داخلی مواجه است که دامنه انعطافپذیری دولت ترامپ را محدود میکند.
بر این اساس، چشمانداز پیشرو بیش از آنکه به یک توافق پایدار شباهت داشته باشد، بیانگر یک وقفه تاکتیکی در میانه یک تقابل حلنشده است.
تا زمانی که یکی از دو طرف آمادگی عبور از خطوط قرمز بنیادین خود را نداشته باشد، دستیابی به یک توافق جامع و پایدار دور از دسترس خواهد بود.
در جمعبندی میتوان گفت: آتشبس کنونی نه نشانهای از یک پیروزی راهبردی است و نه بیانگر شکلگیری یک مسیر روشن برای توافق. این وضعیت، بیش از هر چیز، یک «تنفس موقت» در دل بحرانی عمیق و ادامهدار است؛ تنفسی که بیش از آنکه پایان یک مسیر باشد، آغاز مرحلهای تازه از همان منازعه پیچیده است.
هرچند جزییات آتشبس هنوز بهطور کامل روشن نشده، مواضعی که تهران و واشینگتن بهصورت علنی اتخاذ کردهاند، نه از یک توافق مشترک بلکه از نوعی وقفه موقت در درگیریها حکایت دارد که بر بستری از خصومتهای حلنشده شکل گرفته است.
متن کامل توافق دو طرف هنوز در دسترس نیست. کاخ سفید پیشتر نیز هیچگاه بهطور رسمی جزییات پیشنهاد ۱۵ بندی واشینگتن به تهران را تایید نکرده بود.
در سوی دیگر، رسانههای حکومتی در ایران روایت مفصلتری از شروط و مطالبات تهران منتشر کردهاند.
همین اطلاعات محدود بهروشنی نشان میدهد که شکاف میان دو طرف همچنان عمیق است.
بر اساس گزارشها، طرح پیشنهادی ایالات متحده بر مهار برنامههای هستهای و موشکی جمهوری اسلامی، محدودسازی حمایت از گروههای نیابتی در منطقه و بازگشایی تنگه هرمز تمرکز دارد.
در مقابل، طرح ۱۰ بندی جمهوری اسلامی مسیری کاملا متفاوت را دنبال میکرد؛ از جمله تاکید بر به رسمیت شناخته شدن حق غنیسازی، رفع گسترده و موثر تحریمها، دریافت غرامت، حفظ نفوذ در تنگه هرمز، خروج نیروهای نظامی آمریکا از منطقه و پایان هرگونه حمله علیه حکومت ایران و متحدانش.
این تمایز از آن جهت اهمیت دارد که آتشبس هرچند میتواند صدای سلاحها را خاموش کند، لزوما پاسخی برای پرسش سیاسی بنیادی «گام بعدی چیست؟» ارائه نمیدهد.
ایالات متحده اهداف کارزار نظامی اخیر خود علیه جمهوری اسلامی را چنین عنوان کرده بود: نابودی زرادخانه موشکی ایران و ظرفیت تولید آن، قطع حمایت از گروههای نیابتی و تضمین عدم دستیابی حکومت ایران به سلاح هستهای.
در مقابل، طرح تهران آتشبس را نه بهعنوان نقطه پایان، بلکه بهمثابه آغاز یک نظم جدید تلقی میکرد؛ چارچوبی که در آن مولفههای اصلی قدرت جمهوری اسلامی حفظ شود، نه اینکه از میان برود.
مجله تایم پیشتر به نقل از رسانههای اسرائیلی و سایر منابع گزارش داد پیشنهاد آمریکا شامل برچیدن برنامه هستهای، توقف غنیسازی اورانیوم در داخل کشور، از کار انداختن تاسیسات نطنز، اصفهان و فردو، محدودسازی فعالیتهای موشکی، پایان حمایت از گروههای نیابتی و بازگشایی تنگه هرمز بوده است.
این در حالی است که جمهوری اسلامی این پیشنهاد را رد و بارها تاکید کرد بهدنبال پایان دائمی جنگ است، نه صرفا یک آتشبس موقت.
هیچ موضوعی به اندازه غنیسازی اورانیوم اختلاف مواضع تهران و واشینگتن را بازتاب نمیدهد.
بر پایه گزارشها، طرح ایالات متحده در پی آن است که غنیسازی در داخل ایران پایان یابد و تاسیسات اصلی هستهای کشور برچیده شود.
اما آنچه از طرح ۱۰ بندی جمهوری اسلامی در رسانههای حکومتی منتشر شد، بر «حق» غنیسازی حکومت ایران تاکید کرده است.
طبق برخی گزارشها، تاکید بر «حق غنیسازی» در نسخه فارسی طرح پیشنهادی جمهوری اسلامی به چشم میخورد، در حالی که در برخی نسخههای انگلیسی که بهصورت عمومی در رسانههای ایرانی منتشر شده بودند، حذف شده بود.
این مساله یک اختلاف ساده در نگارش نیست، بلکه از شکاف در اصول اساسی حکایت دارد. در یک سو، واشینگتن معتقد است برنامه هستهای ایران باید از اساس محدود شود. در مقابل، تهران بر حفظ غنیسازی تاکید دارد و هرگونه مذاکره بعدی را صرفا درباره میزان و دامنه میداند، نه اصل وجود آن.
تا زمانی که این مواضع بنیادین دستخوش تغییر نشود، آتشبس تنها میتواند از شدت درگیریها بکاهد، اما یکی از ریشههای اصلی بحران کنونی همچنان حلنشده باقی مانده است.
سرنوشت گروههای نیابتی جمهوری اسلامی
همین اختلاف در مورد متحدان منطقهای حکومت ایران نیز وجود دارد. دولت دونالد ترامپ اعلام کرده یکی از اهداف اصلیاش قطع پشتیبانی جمهوری اسلامی از نیروهای نیابتی است.
همچنین گزارشها درباره پیشنهاد ۱۵ مادهای کاخ سفید نشان میداد واشینگتن خواستار توقف تامین مالی و تسلیحاتی این گروهها از سوی تهران است.
این در حالی است که جمهوری اسلامی نهتنها بر توقف حملات علیه مواضع خود، بلکه بر پایان دادن به اقدامات نظامی علیه متحدانش نیز تاکید داشت و در طرح ۱۰ مادهای خود خواستار خاتمه درگیریها در تمامی جبههها، از جمله لبنان، شد.
این اختلاف تنها در سطح نظری باقی نماند و بلافاصله پس از اعلام آتشبس آشکار شد.
خبرگزاری آسوشیتدپرس گزارش داد اسرائیل از آتشبس موقت میان واشینگتن و تهران حمایت میکند، اما در عین حال، به عملیات خود علیه مواضع حزبالله در لبنان ادامه خواهد داد؛ موضوعی که مستقیما ادعاهای مربوط به شمول لبنان در توافق آتشبس را زیر سوال برد.
دفتر بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در بیانیهای اعلام کرد این کشور از تلاشهای ترامپ برای اطمینان از اینکه «ایران دیگر تهدیدی هستهای، موشکی و تروریستی برای آمریکا، اسرائیل، همسایگان عرب ایران و جهان نباشد»، حمایت میکند.
با این حال، در این بیانیه تصریح شده که آتشبس دو هفتهای شامل لبنان نمیشود.
در چنین وضعیتی، اگر یک طرف نیروهای نیابتی را تهدیدی بداند که باید حذف شود و طرف دیگر آنها را مشمول آتشبس و شایسته حمایت تلقی کند، این توافق نمیتواند در مسیر حلوفصل بُعد منطقهای مناقشه گام بردارد.
از دیگر موارد اختلاف جمهوری اسلامی و ایالات متحده میتوان به سرنوشت تنگه هرمز اشاره کرد.
برای واشینگتن، بازگشایی تنگه هرمز یکی از شروط اصلی کاهش تنشها به شمار میرفت. در مقابل، تهران در نسخههای منتشرشده از طرح ۱۰ مادهای، تداوم کنترل خود بر این آبراه راهبردی را بهعنوان بخشی از نظم جدید پساجنگ معرفی و آن را تبلیغ میکرد.
روزنامه گاردین، خبرگزاری آسوشیتدپرس و رسانههای وابسته به سپاه پاسداران گزارش دادند بر اساس توافق آتشبس موقت، عبور کشتیها از تنگه هرمز با نظارت نظامی جمهوری اسلامی انجام خواهد شد.
به گزارش آسوشیتدپرس، همچنین بر پایه این توافق، ایران و عمان میتوانند از شناورهای عبوری عوارض دریافت کنند.
این در حالی است که سعيد المعولی، وزیر حمل و نقل عمان، اعلام کرد طبق توافقات، امکان اعمال هزینه برای عبور شناورها از تنگه هرمز وجود ندارد.
برقراری آتشبس موقت شاید از شدت بحران فوری کشتیرانی کاسته باشد، اما نمیتوان آن را به معنای وجود توافقی بنیادین بر سر این گذرگاه حیاتی دانست.
چنین شکافهای اساسی در موضوعاتی چون رفع تحریمهای جمهوری اسلامی و حضور نیروهای آمریکایی در منطقه نیز بهوضوح دیده میشود.
گزارشها حاکی از آن است که آمریکا تنها در صورتی به کاهش تحریمهای جمهوری اسلامی تن خواهد داد که امتیازات عمدهای در حوزههایی چون غنیسازی، برنامه موشکی و گروههای نیابتی ارائه شود.
در مقابل، طرح پیشنهادی تهران بر لغو کامل تحریمهای اولیه و ثانویه، پایان اقدامات سازمان ملل و آژانس بینالمللی انرژی اتمی، پرداخت غرامت و خروج نیروهای آمریکایی از منطقه تاکید دارد.
این دو رویکرد راههای متفاوت برای یک هدف مشترک نیستند، بلکه پاسخهای متفاوت به پرسشهایی سادهاند: کدام طرف بدون محدودیت از جنگ خارج میشود و کدام طرف با دست برتر میدان را ترک میکند؟
شواهد موجود نشان میدهد دونالد ترامپ طرح ۱۰ بندی جمهوری اسلامی را بهعنوان «مبنایی قابلکار» برای مذاکرات توصیف کرده است، اما شواهد از این فرضیه که واشینگتن شروط تهران را پذیرفته است، پشتیبانی نمیکند.
جمعبندی محتاطانه این است: جمهوری اسلامی خواستههای خود را به شکلی روشن و کمسابقه مطرح کرده، در حالی که کاخ سفید بخش زیادی از مواضعش را در قالب گزارشها و اهداف کلی جنگی نگه داشته است.
در چنین شرایطی، هر دو طرف میتوانند خود را «پیروز» میدان نشان دهند. ایالات متحده تاکید میکند که فشار نظامی جمهوری اسلامی را به میز مذاکره کشانده است. در مقابل، تهران معتقد است که «مقاومتش» سبب شده آمریکا «عقبنشینی کند».
اگر قرار باشد این آتشبس به توافقی پایدار تبدیل شود، مذاکراتی که برای جمعه ۲۱ فروردین در پاکستان برنامهریزی شده باید این اختلافها را کاهش دهد، نه اینکه صرفا حلوفصل آنها را به تعویق بیندازد.
این در حالی است که روز نخست آتشبس با حمله به پالایشگاه لاوان ایران و حملاتی در کویت همراه بود.
پرسش اساسی، بهویژه برای ایرانیانی که زیر سایه پیامدهای جنگ و حاکمیت جمهوری اسلامی زندگی میکنند، این است که آیا این آتشبس میتواند فراتر از یک کاهش موقتی در سطح تنشها عمل کند یا خیر؛ و مهمتر از آن، آیا اساسا میتوان چشماندازی برای یک تغییر واقعی در ایران متصور شد یا نه.
جمهوری اسلامی با وجود ادامه حملات موشکی و مواضع سختگیرانه، زیر فشار تهدید به هدف قرار گرفتن زیرساختهای حیاتی و تخریبهای اخیر، به سمت پذیرش آتشبس موقت حرکت کرد.
ران بنیشای، تحلیلگر وبسایت اسرائیلی واینت، چهارشنبه ۱۹ فروردین نوشت دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، موافقت خود را با آتشبس دو هفتهای، مشروط به «باز شدن فوری تنگه هرمز» اعلام کرد اما: «تا پایان روز (در واشینگتن) این شرط محقق نشده بود.»
ترامپ آتشبس موقت با جمهوری اسلامی را یک «پیروزی کامل» و «روزی بزرگ برای صلح جهانی» خواند و گفت مساله اورانیوم «بهطور کامل حلوفصل میشود».
به نوشته بنیشای، جمهوری اسلامی برای بازگشایی این آبراه باید بهصورت رسمی عبور آزاد کشتیها را اعلام کند و مشخص کند آیا برای تردد کشتیها شرطی تعیین خواهد کرد یا نه.
این تحلیلگر تاکید کرد تنها در صورت چنین اعلامی، شرکتهای بیمه دریایی حاضر خواهند شد نفتکشها و کشتیهای کانتینری بزرگی را که برخی بیش از یک ماه در دو سوی تنگه متوقف ماندهاند، تحت پوشش قرار دهند.
بنیشای شلیک موشکهای جمهوری اسلامی به سوی مرکز اسرائیل در ساعات پس از اظهارات ترامپ را نشانهای منفی دانست و نوشت این اقدام در چارچوب الگوی شناختهشده تهران و نیروهای همسو با آن است تا به مخاطبان داخلی نشان دهند «تسلیم نشدهاند».
او افزود نهادهای اطلاعاتی اسرائیل چنین واکنشی را پیشبینی کرده بودند.
این تحلیلگر همچنین به طرح ۱۰ مادهای شورای عالی امنیت ملی در ایران اشاره کرد که به واشینگتن ارائه شده و نوشت بررسی آن نشان میدهد تهران هنوز از مواضع خود عقب ننشسته است.
با این حال، واینت تاکید کرد هنوز برای ارزیابی موفقیت این آتشبس زود است و بازگشت کامل امنیت به بازگشایی عملی تنگه هرمز وابسته است.
همزمان یائیر لاپید، رهبر اپوزیسیون اسرائیل، در واکنش به آتشبس موقت میان آمریکا و جمهوری اسلامی گفت: «بنیامین نتانیاهو از نظر سیاسی شکست خورد و از نظر راهبردی ناکام ماند.»
بنیشای در ادامه تحلیل خود نوشت جمهوری اسلامی با وجود تلاش برای نمایش «پیروزی از راه نباختن»، نخستین طرفی بود که در برابر فشارها عقب نشست.
به گفته او، تهدید آمریکا به هدف قرار دادن زیرساختهای حیاتی از جمله نیروگاهها، پلها و بهویژه جزیره خارک، پایانه اصلی صادرات نفت ایران، نقش تعیینکنندهای در این تغییر رویکرد داشت.
او افزود حملات اخیر نیروی هوایی اسرائیل به زیرساختهایی که در اختیار سپاه پاسداران قرار دارد، از جمله پلها، خطوط راهآهن، کارخانههای فولاد و تاسیسات پتروشیمی، فشار داخلی بر حکومت ایران را افزایش داده است؛ زیرا این تاسیسات علاوه بر کارکرد نظامی، برای اقتصاد کشور و اشتغال دهها هزار نفر اهمیت دارند.
بنیشای نوشت حکومت ایران در شرایط کنونی بیش از هر چیز بر بقای خود تمرکز دارد و تلاش میکند هم از تشدید نارضایتی داخلی جلوگیری کند و هم تصویری از ضعف ارائه ندهد.
بر اساس این تحلیل، با وجود این تحولات، سه موضوع همچنان حلنشده باقی مانده است: ادامه بسته بودن تنگه هرمز، حفظ ذخایر اورانیوم غنیشده در ایران و تداوم ساختار قدرت در جمهوری اسلامی.
او در پایان نوشت تمرکز قدرت در تهران بیش از گذشته در دست فرماندهان ارشد سپاه پاسداران و روحانیون همسو با آنان قرار گرفته و این وضعیت میتواند بر مسیر تحولات آینده تاثیرگذار باشد.
در حالی که واشینگتن سالها تلاش کرده با تحریمهای سنگین، صادرات نفت ایران را به صفر برساند، این تحریمها با یک عامل کلیدی خنثی شده است: چین. کشوری که با خرید گسترده نفت ایران، میلیاردها دلار به اقتصاد تهران تزریق کرده و به ستون اصلی ماندگاری مالی جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
همزمان، ایدههایی مانند «تصاحب نفت ایران» از سوی دونالد ترامپ مطرح شده که بیش از آنکه عملی باشد، بازتابی از رقابت ژئوپلیتیک با پکن است.
سیاست «فشار حداکثری» آمریکا با هدف قطع کامل صادرات نفت ایران طراحی شده اما واقعیت امروز بازار انرژی نشان میدهد این هدف هرگز بهطور کامل محقق نشده است. دو گزارش اخیر از والاستریت ژورنال و بلومبرگ تصویری روشن از واقعیت ارائه میدهند: از یکسو، چین به مهمترین مسیر تنفس اقتصادی جمهوری اسلامی در همین میانه جنگ تبدیل شده و از سوی دیگر، دونالد ترامپ ایدههایی را مطرح میکند که بیش از آنکه عملیاتی باشند، جنبه ژئوپلیتیک و حتی تبلیغاتی دارند.
بر اساس گزارش والاستریت ژورنال، چین در سالهای اخیر به خریدار اصلی نفت ایران تبدیل شده و اکنون تقریبا تمام تولید نفت ایران را جذب میکند. برآوردها نشان میدهد که پکن در سال ۲۰۲۵ روزانه حدود ۱.۴ میلیون بشکه نفت از ایران خریداری کرده؛ رقمی که بیش از ۸۰ درصد صادرات نفت ایران را شامل میشود.
این حجم از خرید، سالانه دهها میلیارد دلار درآمد برای تهران ایجاد کرده و در عمل ستون اصلی بقای اقتصادی جمهوری اسلامی را در شرایط تحریم شکل داده است.
این تجارت تنها یک رابطه ساده خریدار و فروشنده نیست، بلکه بر پایه یک شبکه پیچیده برای دور زدن تحریمها بنا شده است. استفاده از بانکهای کوچک چینی با ارتباط محدود به نظام مالی جهانی، ایجاد شرکتهای پوششی در هنگکنگ، و فعالیت پالایشگاههای خصوصی موسوم به «تیپات» از جمله ابزارهایی هستند که این چرخه را فعال نگه داشتهاند.
در کنار این، روشهایی مانند جعل اسناد، تغییر منشا محمولهها و انتقال نفت از کشتی به کشتی در دریا، به پنهانسازی این تجارت کمک کردهاند.
نکته کلیدی این است که بدون این شبکه، ایران بهسختی میتوانست صادرات نفت خود را حفظ کند. یک تحلیلگر اندیشکده در واشینگتن تاکید میکند که چین «شریک اصلی ایران در دور زدن تحریمها» است و بدون این حمایت، ادامه وضعیت فعلی در بحران جنگ برای تهران بسیار دشوار میبود.
با این حال، این همکاری برای چین نیز بدون هزینه نیست. برخلاف سالهای گذشته که نفت ایران با تخفیفهای سنگین به فروش میرسید، تحولات اخیر بازار و جنگ باعث شده این مزیت کاهش یابد.
گزارش بلومبرگ اشاره میکند که نفت ایران که پیشتر برای چین یک منبع ارزان و تحریمی محسوب میشد، اکنون در برخی موارد حتی با قیمت بالاتر از حد انتظار معامله میشود. به عبارت دیگر، چین همچنان خریدار اصلی باقی مانده، اما شرایط معامله دیگر به اندازه گذشته یکطرفه و سودآور نیست.
در این میان، ایدههای مطرحشده از سوی دونالد ترامپ نیز توجه زیادی را جلب کرده است. او پیشنهاد داده که آمریکا میتواند نفت ایران را «بگیرد» و خود آن را بفروشد؛ ایدهای که به گفته او میتواند هم درآمدزایی کند و هم قدرت آمریکا در برابر چین را افزایش دهد. ترامپ حتی بهصراحت گفته است: «اگر انتخاب با من باشد، نفت را برمیدارم و نگه میدارم».
اما بررسی دقیقتر نشان میدهد که این ایدهها با موانع جدی روبهرو هستند. نخست، از نظر حقوق بینالملل، تصاحب منابع طبیعی یک کشور دیگر بدون چارچوب قانونی، با چالشهای اساسی مواجه است و میتواند تبعات گستردهای در سطح جهانی داشته باشد.
دوم، از نظر عملیاتی، کنترل زیرساختهای نفتی ایران نیازمند حضور نظامی گسترده، هزینههای مالی سنگین و درگیری طولانیمدت در منطقه است؛ سناریویی که با توجه به مخالفت افکار عمومی آمریکا با ادامه جنگ، چندان واقعبینانه به نظر نمیرسد.
حتی گزینههای جایگزین مانند توقیف محمولههای نفتی ایران در دریا نیز محدودیتهای خاص خود را دارند. این اقدامات میتوانند تنشهای نظامی را تشدید کنند، بازار جهانی نفت را بیثبات سازند و واکنشهای زنجیرهای از سوی بازیگران دیگر، بهویژه چین، به دنبال داشته باشند.
در واقع، آنچه از ترکیب این دو گزارش بهدست میآید، یک تصویر دوگانه است. از یکسو، چین بهعنوان مهمترین شریک اقتصادی ایران، نقشی کلیدی در حفظ توان مالی جمهوری اسلامی حتی در دوران جنگ با آمریکا و اسرائیل ایفا میکند؛ نقشی که نهتنها به تداوم صادرات نفت کمک کرده، بلکه امکان دسترسی به درآمدهای ارزی و تامین مالی فعالیتهای مختلف را نیز فراهم آورده است. از سوی دیگر، ایالات متحده با وجود ابزارهای گسترده تحریمی، در عمل با محدودیتهایی مواجه است که مانع از تحقق کامل اهدافش میشود.
در این چارچوب، تهدیدهایی مانند «فروش نفت ایران توسط آمریکا» بیش از آنکه یک برنامه اجرایی باشد، نشاندهنده تلاش برای بازتعریف اهرمهای فشار در رقابت با چین است. انرژی در اینجا نه فقط یک منبع اقتصادی، بلکه یک ابزار ژئوپلیتیک است که میتواند توازن قدرت را در سطح جهانی تحت تأثیر قرار دهد.
در نهایت، تا زمانی که چین به خرید نفت ایران ادامه میدهد، ساختار تحریمها بهطور کامل کارآمد نخواهد بود. این رابطه، هرچند برای پکن نیز هزینههایی به همراه دارد، همچنان یکی از مهمترین عوامل موثر در ماندگاری اقتصادی جمهوری اسلامی محسوب میشود و به تهران امکان میدهد حتی در میانه یک جنگ تمامعیار نیز بخش مهمی از درآمد نفتی خود را حفظ کند.
در مقابل، ایدههایی مانند تصاحب یا فروش نفت ایران از سوی آمریکا، دستکم در شرایط فعلی نظام بینالملل، بیش از آنکه یک برنامه عملیاتی باشند، بازتابی از رقابت بزرگتر قدرتها بر سر انرژی، مسیرهای انتقال آن و مهار نفوذ چیناند.
به این ترتیب، تناقض اصلی بحران روشنتر میشود: جمهوری اسلامی از یکسو زیر فشار شدید آمریکا قرار دارد، اما از سوی دیگر، تا وقتی روزانه حدود ۱.۶ میلیون بشکه نفت میفروشد، هنوز از یک منبع حیاتی برای دوام در برابر این فشار برخوردار است.
وتوی روسیه و چین علیه قطعنامه حفاظت از کشتیرانی در تنگه هرمز فقط نشانه همسویی سیاسی با جمهوری اسلامی نیست؛ این دو قدرت از تداوم بحران ایران نیز سود میبرند: یکی با جهش درآمدهای انرژی و دیگری با تقویت جایگاهش در بازار جهانی فناوریهای انرژی پاک.
در نگاه نخست، وتوی پیشنویس قطعنامه پیشنهادی بحرین درباره حفاظت از کشتیرانی در تنگه هرمز از سوی روسیه و چین که سهشنبه در شورای امنیت سازمان ملل انجام شد، ممکن است در چارچوب اتحاد سیاسی این دو کشور با جمهوری اسلامی ایران یا رقابت ژئوپلیتیک آنها با ایالات متحده تحلیل شود. چنین برداشتی بیراه نیست، اما همه واقعیت را توضیح نمیدهد.
آنچه در این میان کمتر دیده میشود، منطق اقتصادی و منافع مالی مستقیم این دو قدرت در تداوم بحران است.
روسیه؛ جنگی که خزانه کرملین را پر کرد
پیش از آغاز عملیات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران، اقتصاد روسیه بهواسطه تحریمهای بینالمللی تحت فشار جدی قرار داشت.
گزارشهای رسانهای، از جمله در نشریه آلمانی فرانکفورتر روندشاو، نشان میدهد که درآمدهای نفت و گاز این کشور بهشدت کاهش یافته بود؛ بهطوریکه نفت روسیه با تخفیفهای قابل توجه و حتی تا حدود یکسوم قیمت جهانی فروخته میشد. همزمان، کسری بودجه دولت به بیش از ۹۰درصد رقم هدفگذاریشده برای سال ۲۰۲۶رسیده بود.
اما با آغاز جنگ، شرایط بهسرعت تغییر کرد. افزایش قیمت انرژی و اختلال در عرضه جهانی باعث شد درآمدهای نفت و گاز روسیه جهش پیدا کند.
برآوردها نشان میدهد که درآمد روزانه مسکو از این محل به حدود ۷۶۰میلیون دلار رسیده و مجموع درآمد ماهانه آن به نزدیک ۲۴میلیارد دلار افزایش یافته است.
به بیان دیگر، بحرانی که برای بسیاری از کشورها هزینهزا بوده، برای روسیه به یک فرصت اقتصادی کمسابقه تبدیل شده است.
چین؛ برنده پنهان در نظم جدید انرژی
در مورد چین، ماجرا متفاوت و پیچیدهتر است. برخلاف روسیه، پکن بهطور مستقیم از افزایش قیمت نفت سود نمیبرد و حتی در صورت اختلال یا بسته شدن تنگه هرمز ممکن است با چالشهای جدی مواجه شود.
با این حال، برخی تحلیلها از جمله در واشینگتن پست نشان میدهد که چین میتواند در بلندمدت از این بحران منتفع شود.
افزایش بیثباتی در بازار انرژی و رشد قیمت سوختهای فسیلی، کشورها را به سمت انرژیهای تجدیدپذیر سوق میدهد؛ حوزهای که چین در آن برتری جهانی دارد. از تولید پنلهای خورشیدی گرفته تا باتریها و خودروهای برقی، پکن بازیگر اصلی زنجیره تأمین این فناوریهاست.
در نتیجه، هرچه بحران انرژی عمیقتر شود، وابستگی جهان به فناوریهای تولیدی چین افزایش مییابد. البته این به معنای نبود ریسک نیست؛ چین همچنان به مسیرهای حیاتی انرژی مانند تنگه هرمز وابسته است و از اختلال در آنها آسیبپذیر خواهد بود.
بحران بهمثابه فرصت
با در نظر گرفتن دو واقعیت سود مستقیم روسیه از افزایش قیمت انرژی و سود ساختاری چین از تغییر الگوی مصرف جهانی میتوان پرسش مهمتری مطرح کرد: آیا تداوم بسته بودن تنگه هرمز و اختلال در کشتیرانی تجاری، در خدمت منافع این قدرتها قرار نمیگیرد؟
این پرسش بهویژه در زمینه تصمیمگیریهای سیاسی، از جمله مخالفت با ابتکاراتی که میتواند به کاهش تنش یا تضمین امنیت مسیرهای حیاتی مانند تنگه هرمز منجر شود، اهمیت پیدا میکند.
در این چارچوب، تداوم بحران را میتوان نوعی «رولت روسی» در سیاست بینالملل دانست؛ قماری پرریسک با پیامدهای غیرقابل پیشبینی که در عین حال برای برخی بازیگران سودآور است.
در حالی که روسیه و چین از بیثباتی در بازار انرژی و تحولات ژئوپلیتیک بهره میبرند، جمهوری اسلامی آگاهانه یا ناآگاهانه در زمینی بازی میکند که قواعد آن را قدرتهای دیگر تعیین کردهاند.
تحلیل رفتار روسیه و چین در قبال بحران ایران، تنها با ارجاع به ملاحظات سیاسی یا امنیتی کامل نمیشود. اقتصاد انرژی و منافع مالی نقش تعیینکنندهای در این معادله دارند.
در چنین وضعی، تداوم بحران برای برخی بازیگران سود میسازد، اما برای ایران و مردمش هزینهای سنگینتر بر جا میگذارد.