بنابر اطلاعات رسیده به ایران اینترنشنال، آروین سالمیراد، بازیکن ۱۷ ساله تیم افسی جم بوشهر، در شامگاه پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴ در خیابان عاشوری بوشهر، هدف تیراندازی متعدد ماموران حکومتی قرار گرفت.
او سوم بهمنماه به دلیل شدت جراحات ناشی از تفنگ ساچمهای، جانباخت.
او تا سوم بهمن در بیمارستان، در کما بود. ماموران اما پیکرش را تا پنجم بهمن به شرط برگزار نکردن مراسم، به خانوادهاش تحویل ندادند.
جاویدنام آروین سالمیراد، روز ششم بهمن، به خاک سپرده شد.
آنچه جمهوری اسلامی در مواجهه با اعتراضات سراسری سالهای اخیر به کار گرفته، تنها مجموعهای از ابزارهای سرکوب نیست. ما با تغییر در منطق اعمال قدرت مواجه شدهایم. تغییری که در آن تحقیر، نه پیامد ناخواسته خشونت، بلکه جزو آگاهانه و مرکزی سیاست حکمرانی شده است.
پروژه «تحقیر معترض» که از خیزشهای پیشین آغاز شد و در اعتراضات ۱۴۰۴ به اوج رسید، نشان میدهد هدف قدرت حاکم دیگر فقط کنترل خیابان یا خاموش کردن اعتراض نیست، بلکه بهدنبال زدودن انسانیت معترض و قطع پیوندهای عاطفی و اخلاقی جامعه با اوست.
ویدیوی پخششده از شبکه افق، وابسته به سپاه پاسداران، که در آن مجری با لحنی تمسخرآمیز و حرکاتی اغراقشده، نگهداری پیکر کشتهشدگان در «کانتینر» و «یخچال» را به یک سوال تبدیل کرده، در همین چارچوب فهمیده میشود.
این ویدیو نه لغزش زبانی است و نه شوخی فردی یک مجری. آنچه میبینیم، بیانیه تصویری یک نظم سیاسی است. لحظهای که سرکوبگران، تحقیر را از میدان سرکوب به قاب رسمی رسانه منتقل میکنند و مرگ معترضان به موضوع خنده بدل میشود.
اینجا با عادیسازی خشونت طرف نیستیم. با مبتذل کردن مرگ روبهرو هستیم.
متن کامل این تحلیل نوشته نعیمه دوستدار را اینجا بخوانید
دادبان، یک مرکز مشاوره و آموزش حقوقی ویژه کنشگران، گزارش داد نهادهای اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی در روزهای اخیر اقدام به احضار و تهدید اعضای خانواده شماری از خبرنگاران، روزنامهنگاران و فعالان سیاسی و حقوق بشری ایرانی خارج از کشور کردهاند.
بنا بر اطلاعات رسیده به دادبان، نهادهای امنیتی، از جمله وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه، به این افراد گفتهاند از رابطه خانوادگی خود برای پایان دادن به فعالیت این فعالان و روزنامهنگاران استفاده کنند.
یک منبع مطلع در این زمینه به دادبان گفت که ماموران اطلاعاتی و امنیتی به ویژه به پدر و مادرها گفتهاند که در تماس با فرزندان خود میبایست آنها را وادار به توقف فعالیت و حتی ترغیب به بازگشت به ایران یا همکاری با نهادهای امنیتی کنند؛ در غیر این صورت، محدودیتهای جدی برای خانواده آنها در ایران ایجاد خواهد شد.
به گفته این منبع مطلع، ماموران اطلاعاتی و امنیتی به خانوادهها گفتهاند که در صورت تداوم فعالیت عضو خانواده آنها، محدودیتهایی از جمله توقیف گذرنامه و ممنوعیت خروج از کشور علیه خانواده آنها در ایران اعمال خواهد شد.
انجمن جراحی لاپاروسکوپی ایران در واکنش به ادامه بازداشت کادر درمان، در بیانیهای ضمن محکوم کردن این اقدام اعلام کرد: «ایجاد مداخله، محدودیت یا فشار در فرآیند درمان نهتنها با بدیهیترین اصول اخلاق پزشکی در تعارض است، بلکه سلامت و جان بیماران را در معرض خطر مستقیم قرار میدهد.»
در بخشی از این بیانیه آمده است: «پزشک، پرستار و کادر درمان، در لحظه مواجهه با بیمار، تنها یک مسئولیت میشناسند: حفظ جان و کاهش رنج انسانی. هرگونه اقدام یا فشاری که این وظیفه را مختل کند، پزشک را در موقعیتی غیرقابلقبول از تعارض اخلاقی قرار میدهد و پیامدهای جبرانناپذیری برای اعتماد عمومی به نظام سلامت خواهد داشت.»
انجمن جراحی لاپاروسکوپی ایران با تأکید بر بیطرفی کامل حرفه پزشکی، انتظار دارد «امنیت شغلی و استقلال حرفهای کادر درمان در تمامی مراکز درمانی کشور تضمین شود و هیچ نهاد یا نیرویی خارج از چارچوبهای علمی و قانونی در روند تشخیص و درمان بیماران مداخله نکند.»
در پایان این بیانیه آمده است: «حفظ حرمت حرفه پزشکی و صیانت از جان بیماران، نه یک مطالبه صنفی، بلکه ضرورتی انسانی و ملی است. سلامت جامعه، سرمایهای است که آسیب به آن، پیامدهایی فراتر از هر بحران مقطعی خواهد داشت.»
وال استریت ژورنال در گزارشی نوشت که آمریکا پیش از هرگونه حمله به ایران، باید پدافند هوایی خود را در خاورمیانه تقویت کند.
بر اساس این گزارش، پنتاگون در حال برداشتن گامهایی برای حفاظت بهتر از اسرائیل، متحدان عرب و نیروهای آمریکایی است.
وال استریت ژورنال به نقل از مقامات آمریکایی نوشت که اگر ترامپ امروز دستور حمله بدهد، ارتش میتواند حملات هوایی محدودی به ایران انجام دهد اما حمله قاطعی که ترامپ از ارتش خواسته برای آن آماده شود، واکنش ایران را به دنبال خواهد داشت و برای مقابله با آن نیاز به پدافند قوی وجود دارد.
وال استریت ژورنال نوشت که پنتاگون در حال استقرار یک سامانه تاد اضافی و پدافند هوایی پاتریوت در پایگاههای نیروهای آمریکایی در خاورمیانه، از جمله اردن، کویت، بحرین، عربستان سعودی و قطر، است.

آنچه جمهوری اسلامی در مواجهه با اعتراضات سراسری سالهای اخیر به کار گرفته، تنها مجموعهای از ابزارهای سرکوب نیست. ما با تغییر در منطق اعمال قدرت مواجه شدهایم. تغییری که در آن تحقیر، نه پیامد ناخواسته خشونت، بلکه جزو آگاهانه و مرکزی سیاست حکمرانی شده است.
پروژه «تحقیر معترض» که از خیزشهای پیشین آغاز شد و در اعتراضات ۱۴۰۴ به اوج رسید، نشان میدهد هدف قدرت حاکم دیگر فقط کنترل خیابان یا خاموش کردن اعتراض نیست، بلکه بهدنبال زدودن انسانیت معترض و قطع پیوندهای عاطفی و اخلاقی جامعه با اوست.
ویدیوی پخششده از شبکه افق، وابسته به سپاه پاسداران، که در آن مجری با لحنی تمسخرآمیز و حرکاتی اغراقشده، نگهداری پیکر کشتهشدگان در «کانتینر» و «یخچال» را به یک سوال تبدیل کرده، در همین چارچوب فهمیده میشود.
این ویدیو نه لغزش زبانی است و نه شوخی فردی یک مجری. آنچه میبینیم، بیانیه تصویری یک نظم سیاسی است. لحظهای که سرکوبگران، تحقیر را از میدان سرکوب به قاب رسمی رسانه منتقل میکنند و مرگ معترضان به موضوع خنده بدل میشود.
اینجا با عادیسازی خشونت طرف نیستیم. با مبتذل کردن مرگ روبهرو هستیم.
مرگ در این رویکرد، نه فاجعه است، نه تراژدی، نه حتی رویدادی که نیازمند توجیه باشد. مرگ به «اطلاعات»، «حاشیه» یا بدتر از آن، به شوخی تنزل یافته است.
زبان: نقطه آغاز پروژه تحقیر
پروژه تحقیر، پیش از هر چیز، از زبان آغاز میشود.
نامگذاری معترضان با برچسبهایی چون «اغتشاشگر»، «اشرار»، «تروریست» یا «عامل خارجی» تنها ابزار تبلیغاتی نیستند.
این واژهها میکوشند مرز اخلاق را جابهجا کنند: کسی که «تروریست» نامیده میشود، دیگر شهروند نیست؛ دیگر دارای حق نیست؛ دیگر سزاوار همدلی یا سوگ نیست. زبان اینجا نقش دیگری دارد: خشونت فیزیکی را ممکن و مشروع میکند.
در چنین چارچوبی است که شلیک مستقیم به سر و سینه، نه استثنا بلکه قاعده میشود.
گزارشها و ویدیوهای متعدد نشان میدهند در اعتراضات اخیر، هدفگیری مرگبار و عمدی بوده است. تصادفی نیست که این واقعیت را به نمایش میگذارند: وقتی بدن معترض پیشاپیش از حیث اخلاقی تهی شده، نابودیاش نیز «مساله» تلقی نمیشود.
بدن زنده: تحقیر بهمثابه تکنیک قدرت
پس از زبان، نوبت به بدن میرسد.
بدن معترض در بازداشتگاهها، خیابانها و مراکز امنیتی، به سطح نمایش قدرت تبدیل میشود. لخت کردن، ضربوشتم، شکنجه، تجاوز، شوک الکتریکی و هدفگیری چشمها یا اندام جنسی با ساچمه، همه واجد بار نمادیناند. اینها فقط ابزار سرکوب نیستند؛ پیاماند. پیام این است که بدن معترض، نه حریم دارد و نه حرمت.
در این مرحله، تحقیر دیگر همراه خشونت نیست، خود خشونت است. هدف، شکستن بدن نیست؛ شکستن تصور کرامت انسانی است. بدنی که تحقیر میشود، قرار است حامل پیام شکست به جامعه باشد.
مرگ: آغاز مرحلهای تازه از تحقیر
اما آنچه این دوره را از بسیاری از سرکوبهای پیشین متمایز میکند، متوقف نشدن پروژه در لحظه مرگ است. در بسیاری از رژیمهای اقتدارگرا، مرگ مخالف، به معنی پایان خشونت است؛ امروز در جمهوری اسلامی، مرگ آغاز مرحلهای تازه از سرکوب است.
پنهانسازی اجساد، تحویل ندادن پیکرها به خانوادهها، انبار کردن بدنهای زخمی در سولهها، دفنهای اجباری و شبانه، دفن در مناطق دورافتاده و حتی تخریب قبرها، همگی در خدمت یک هدف هستند: قطع رابطه میان مرگ و معنا.
قدرت میداند که آیین سوگواری، مزار و حضور جمعی بر گرد جسد، میتواند مرگ را به واقعهای سیاسی بدل کند. بنابراین، جسد باید از دسترس خارج شود، باید تبعید شود، باید بیصدا دفن شود.
در اینجا، دالهایی مانند «سوله»، «کانتینر»، «سردخانه» و «کامیون»، اهمیت نشانهشناسانه پیدا میکنند.
اینها فقط مکان یا وسیله نیستند؛ نشانههای کالاییسازی انساناند.
بدن مرده از «پیکر یک شهروند» به «محموله» تنزل مییابد. چیزی که میتوان انبار کرد، جابهجا کرد و از دید پنهان نگه داشت.
قاب تلویزیون، اوج پروژه تحقیر
ویدیوی شبکه افق، این منطق را از سطح عمل به سطح نمایش رسمی میآورد.
خنده مجری هنگام اشاره به «کانتینرها» و «یخچالها»، نه نشانه بیاطلاعی است و نه یک طنز اتفاقی. این خنده، حامل یک پیام سیاسی است: «مرگ شما جدی نیست.»
تلویزیون رسمی در اینجا نقشی آیینی دارد: قدرت، تحقیر را قانونی، علنی و عادی میکند.
انتقال قدرت سرکوب به قاب رسمی، اهمیت حیاتی دارد. وقتی تحقیر در تلویزیون دولتی پخش میشود، پیام روشن است: این رفتار سیاست ماست، نه تخلف یک فرد یا یک شبکه. اینجا دیگر با انکار یا پنهانکاری مواجه نیستیم. بیاعتنایی به کرامت انسانی اعلام عمومی میشود.
میتوان گفت که جمهوری اسلامی در این نقطه از «حکومت با ترس» به «حکومت با تحقیر» گذار کرده است. ترس، نیازمند حداقلی از مشروعیت است؛ تحقیر اما نه. تحقیر زمانی به ابزار اصلی سرکوب بدل میشود که قدرت میداند دیگر نمیتواند اقناع کند، اما هنوز میخواهد سلطه را حفظ کند.
تحقیر و حافظه جمعی
هدف اصلی این پروژه، نه فقط معترض که حافظه جمعی جامعه است.
ممانعت از سوگواری، حمله به مراسم یادبود، تخریب سنگقبرها و بازداشت عزاداران، همگی تلاشی است برای جلوگیری از تبدیل مرگ به خاطرهای مشترک.
قدرت میکوشد مرگها را منفرد، خاموش و بیاثر نگه دارد.
همینجاست که پروژه تحقیر با تناقض درونی خود مواجه میشود: هرچه تحقیر عریانتر و علنیتر میشود، فاصله اخلاقی میان حکومت و جامعه عمیقتر میشود.
خنده بر جنازه، شاید لحظهای به سکوت و شوک بیننده منجر شود اما در بلندمدت نفرت میسازد. نفرتی که با ترس مهارشدنی نیست.
تحقیر بهعنوان سند فروپاشی
ویدیوی شبکه افق را نه نشانه قدرت، بلکه باید سند فروپاشی اخلاقی و معنایی جمهوری اسلامی دانست. حکومتی که کشتار شهروندانش را به شوخی تلویزیونی بدل میکند، دیگر به کرامت، دین یا اخلاق تظاهر نمیکند.
این لحظه، لحظهای است که قدرت از خود اعتراف میگیرد: اعتراف به ناتوانی از اقناع و اتکا به تحقیر عریان.
تاریخ نشان داده است چنین پروژههایی، هرچند در کوتاهمدت ویرانگر هستند، در نهایت به بومرنگ تبدیل میشوند. زیرا تحقیر، برخلاف ترس، قابل درونیسازی نیست. تحقیر یا پذیرفته نمیشود، یا به خشم بدل میشود و خنده بر مرگ، دیر یا زود، به یادآوری جمعی همان مرگها منتهی میشود.
کانتینرها، یخچالها و شوخیهای تلویزیونی، قرار بود مرگ را بیمعنا کنند؛ اما همین تصاویر، به اسنادی بدل میشوند علیه نظمی که انسان را به شیء تقلیل میدهد و این اسناد، اگر در حافظه عمومی بمانند، همان چیزی هستند که قدرت از آن میترسد: بازگشت به معنا، از دل تحقیر.





