اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال نشان میدهد وحید لزر منوچهری که در جریان سرکوب خونین اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی در تهران دچار ناپدیدسازی قهری شده بود، با شلیک گلوله و ضربات قمه ماموران امنیتی جانباخته است و پیکرش ۷ اسفند تحت تدابیر امنیتی در یکی از روستاهای تنکابن به خاک سپرده شد.
به گفته یکی از نزدیکان این جانباخته، وحید که متولد ۳ اردیبهشت ۱۳۶۴، پدر یک فرزند و اهل روستای لزربنِ تنکابن بود، به تنهایی در تهران زندگی میکرد و خانوادهاش از حضور او در اعتراضات بیخبر بودند: «خانواده نمیدانند دقیقا چه زمانی، کجا و در چه شرایطی وحید جانباخته است.»
بر اساس گفتههای این منبع، چهارشنبه ششم اسفندماه از پزشکی قانونی کهریزک با خانواده او تماس گرفته شد تا برای تحویلگرفتن پیکر فرزندشان به تهران بروند.
وقتی خانواده از فرد تماسگیرنده درباره علت مرگ سوال و اینکه چرا بعد از این مدت طولانی با آنها تماس گرفته میشود میپرسند، پاسخ میشنوند: «تعداد اجساد اینجا زیاد است و ما نمیدانیم، فقط بیایید جسد را ببرید.»
خانواده پس از مراجعه به کهریزک، پیکر او را به همراه گواهی فوتی که در آن علت مرگ «نارسایی تنفسی» قید شده بود، تحویل گرفتند.
این گواهی فوت اما موجب نشد خانواده ناچار به دادن تعهد نشود: «نهادهای امنیتی پیش از تحویل پیکر، از خانواده تعهد کتبی گرفتند که درباره مرگ او هیچ روایتی جز آنچه در گواهی فوت آمده است، ارائه ندهند.»
با گلوله زخمی شد و با قمه سلاخیاش کردند
خانواده پس از تحویلگرفتن پیکر از کهریزک، آن را به زادگاهش روستای لزربن میبرند. به گفته منبعی که با ایراناینترنشنال صحبت کرد، در حین برگزاری مراسم شستشوی پیکر و دفن وحید، خانواده شواهدی میبینند که آشکار میکند او به شکلی بیرحمانه به قتل رسیده است.
وضعیت پیکری که جای گلوله و ساطور بر روی آن دیده میشد گواهی میداد که علت مرگ نه نارسایی تنفسی که قتل حکومتی است: «آثار شلیک گلوله جنگی به پشتش و ضربات قمه در پهلوی او به وضوح دیده میشد و سر او هم پر از ساچمه بود.»
وضعیت پیکر او تصویری احتمالی از شیوه جانباختنش به دست میدهد: «به نظر میرسد با شلیک گلوله به پشتش زخمی شده و احتمالا به زمین افتاده است، اما ماموران وقتی بالای سرش رسیدهاند به جای انتقال او به بیمارستان، با تفنگ ساچمهای از فاصله نزدیک به سرش شلیک کرده و بعد با قمه سلاخیاش کردهاند.»
افزون بر این، خانواده گزارش دادهاند که نواحی قلب و کلیه این جانباخته تحت جراحی قرار گرفته و با بخیههایی بزرگ و بهصورت سرسری دوخته شده بود. مشخص نیست تحت چه شرایطی و چه کسانی این جراحی را انجام دادهاند.
پیکر وحید لزر منوچهری پنجشنبه هفتم اسفندماه، زیر سایه حضور سنگین ماموران امنیتی و با دستور اکید مبنی بر ممانعت از برگزاری هرگونه مراسم سوگواری، در زادگاهش به خاک سپرده شد.
نگرانیهای بینالمللی از جانباختههای بیشتر
اول اسفند سال جاری، گزارشگران ویژه سازمان ملل در بیانیهای اعلام کردند که بسیاری از خانوادهها در ایران هنوز نمیدانند بستگانشان در بیمارستانها بستریاند، در بازداشتگاهها نگهداری میشوند یا در شمار جانباختگان مراکز پزشکی قانونی قرار گرفتهاند.
به گفته آنان، شکاف میان آمار رسمی و برآوردهای میدانی، رنج خانوادههایی را که به دنبال عزیزانشان هستند تشدید کرده و نشاندهنده بیاعتنایی عمیق حکومت به پاسخگویی و حقوق بشر است.
این کارشناسان هشدار دادهاند که در نبود شفافیت، گزارشهای تاییدنشده درباره محلهای دفن و اعدامهای مخفیانه فضا را پر میکند و از حکومت خواستهاند سرنوشت و محل نگهداری افراد بازداشتشده، ناپدیدشده یا مفقودشده را بهطور کامل روشن کند.
دیدهبان حقوق بشر هم ۵ اسفند در گزارشی با عنوان «ایران: سونامی بازداشتهای خودسرانه و ناپدیدسازیهای قهری» تایید کرده است که بسیاری از افرادی که در اعتراضات دیماه شرکت کرده بودند، هرگز به خانه برنگشتهاند و حکومت از ارائه هرگونه اطلاعات درباره سرنوشت و محل نگهداری آنها (یا پیکرهایشان) خودداری میکند که مصداق بارز «ناپدیدسازی قهری» است.
پیکر ۵۰ زن معترض در کهریزک
انجمن علمی دانشجویی جامعهشناسی هم پیشتر در ۱۹ بهمن در گزارشی میدانی که در صفحههای اجتماعی خود منتشر کرد، نوشت که دستکم پیکر ۵۰ زن معترض کشتهشده در اعتراضات ۱۸ تا ۲۱ دیماه همچنان بهصورت ناشناس و بدون شناسایی در پزشکی قانونی کهریزک نگهداری میشدند.
در این گزارش آمده که اعلام فهرستهای رسمی کشتهشدگان، همه جانباختگان را دربرنمیگیرد و وجود پیکرهای ناشناس نشان میدهد فرآیند شناسایی و پاسخگویی همچنان ناتمام است.
مراسم چهلم شماری از جاویدنامان انقلاب ملی ایرانیان در چند نقطه از کشور برگزار شد و شرکتکنندگان علیه علی خامنهای، دیکتاتور تهران و نظام جمهوری اسلامی شعار دادند. حاضران همچنین حمایت خود را از شاهزاده رضا پهلوی اعلام کردند.
بر اساس ویدیوها و اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال، مراسم چهلم جاویدنام علیرضا بخشیپور پنجشنبه هفتم اسفند با حضور گسترده شهروندان قشقایی شهرضا و همچنین برخی خانوادههای کشتهشدگان اعتراضات اخیر برگزار شد.
شهروندان در این مراسم شعار «تا آخوند کفن نشود، این وطن وطن نشود» سردادند.
ویدیو رسیده از مراسم چهلم جاویدنام کامیاب احمدی در نورآباد ممسنی نشان میدهد شعارهای «مرگ بر خامنهای» و «جاوید شاه» در این مراسم از سوی مردم فریاد زده شد.
این جوان ۳۰ ساله ۱۸ دی با گلوله جنگی ماموران جمهوری اسلامی به قتل رسید.
نورآباد ممسنی همچنین شاهد برگزاری آیین گرامیداشت چهلم رضا شهریور بود و حاضران با شعار «شاه میاد به کشورش، ممسنی پشت سرش»، حمایت خود را از شاهزاده رضا پهلوی اعلام کردند.
این جوان ۲۳ ساله در جریان اعتراضات استان فارس به دست سرکوبگران حکومت کشته شد.
تصویر رسیده به ایراناینترنشنال نشان میدهد یکی از حاضران در آیین گرامیداشت جاویدنامان در نورآباد ممسنی، عکس محمدرضا شاه پهلوی را در دست دارد.
مردم در مراسم چهلم جانباختگان انقلاب ملی در شاهینشهر شعارهایی از جمله «توپ تانک فشفشه، آخوند باید گم بشه» سردادند.
این مراسم سوم اسفند برای جاویدنامان امید خرسند، میکائیل مصطفوی، مرتضی پناهی و علی آرام برگزار شد.
بر پایه ویدیویی که در اختیار ایراناینترنشنال قرار گرفته، مردم هفتم اسفند در مراسم چهلم جاویدنام بیتا اکبری در گزبرخوار اصفهان شعار دادند: «میجنگیم، میمیریم، ایران را پس میگیریم.»
این جاویدنام ۱۹ ساله در اعتراضات ۱۹ دی به دست عوامل جمهوری اسلامی کشته شد.
ویدیو رسیده به ایراناینترنشنال، مراسم چهلم جاویدنام دانیال ابراهیمزاده را نشان میدهد که در آن حاضران شعار میدهند: «این گل پرپرشده، هدیه به میهن شده».
ابراهیمزاده در اعتراضات ۱۸ دی هدف نیروهای سرکوب جمهوری اسلامی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
بر اساس ویدیوهای رسیده، دو کودک خردسال جاویدنام محمد مظفری در مراسم چهلم پدرشان به سوگ نشستند و سنگ آرامگاه او را با گلبرگ آراستند.
مظفری ۱۹ دی در اعتراضات منطقه شاهینویلای کرج هدف گلوله سرکوبگران قرار گرفت و مجروح شد.
او در بیمارستان بر اثر خونریزی شدید جان خود را از دست داد.
سوگواران در آیین چهلم جاویدنام ماهان مردانی، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته مدیریت صنعتی دانشگاه شاهرود، شعارهای «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده» و «باغیرت، باغیرت» سردادند.
این فوتسالیست ۲۳ ساله شامگاه ۱۸ دی به دست سرکوبگران در قلعه حسن خان تهران کشته شد.
بر اساس ویدیوهای رسیده به ایراناینترنشنال، در مراسم چهلم سعید خورچهفراهانی، خانواده و نزدیکان او با ادای احترام به رشادت این جاویدنام، یادش را گرامی داشتند و سنگ مزارش را با گل آذین کردند.
خورچهفراهانی ۳۲ ساله که تعمیرکار شیشه و قفل خودرو بود، شامگاه ۱۸ دی در افسریه تهران به دست عوامل سرکوب حکومت به قتل رسید.
شورای سردبیری ایراناینترنشنال پیشتر در بیانیهای اعلام کرد بیش از ۳۶ هزار و ۵۰۰ نفر در جریان سرکوب هدفمند انقلاب ملی ایرانیان به دستور خامنهای کشته شدند.
سازمان حقوق بشری هرانا چهارم اسفند با انتشار گزارشی جامع، اعتراضات اخیر را «نقطه عطفی در تحولات اجتماعی ایران» توصیف کرد و نوشت ۶۸۲ رویداد اعتراضی در ۳۱ استان و دستکم ۲۰۳ شهر، حدود ۲۶ هزار مجروح غیرنظامی برجای گذاشت و به بازداشت بیش از ۵۳ هزار نفر انجامید.
سعید استکی، ۲۴ ساله اهل گلپایگان، شامگاه ۱۹ دی کشته شد. بر اساس پیامهای رسیده به ایراناینترنشنال، پیکر او با جمجمه شکسته بر اثر ضربات شدید به سر، در یک کوچه پیدا شد. جمهوری اسلامی تلاش کرد قتل او را خودکشی جا بزند، اما آثاری از شکستگی ناشی از سقوط از ارتفاع، در بدنش نبود.
نزدیکان سعید به ایراناینترنشنال گفتند با وجود ادعای اولیه مقامها مبنی بر «سقوط از پشتبام»، پزشکی قانونی این روایت را رد کرده، چرا که بدن او فاقد آسیبهای متعارف ناشی از پرت شدن از ارتفاع بوده و تنها آثار ضربوشتم و ضربه مرگبار به سر داشته است.
به گفته نزدیکان سعید، حکومت در روزهای بعد تلاش کرد روایتهای متفاوتی را مطرح کند؛ از ادعای خودکشی و داشتن سابقه اقدام به آن گرفته تا طرح این ادعا که او به دست معترضان کشته شده است.
خانواده سعید نیز تحت فشار امنیتی قرار گرفتند تا مرگ فرزندشان را بیربط به اعتراضات بخوانند، اما پدر این جوان اعلام کرد اطلاعی از جزئیات حادثه ندارد.
شاهدان محلی گفتند همزمان با پیدا شدن پیکر سعید، نیروهای یگان ویژه در حال ترک محل دیده شده بودند.
نزدیکان سعید استکی تاکید کردند او «بر اثر ضربات مستقیم به سر» از سوی ماموران کشته شده است و روایتهای حکومتی با واقعیت همخوانی ندارد.
اطلاعاتی که از یک منبع مطلع به ایران اینترنشنال رسیده حاکی از آن است که با افزایش تنش و احتمال حمله نظامی به جمهوری اسلامی و انتقال علی خامنهای به مخفیگاه، مقامهای حکومتی که قصد دیدار با او را دارند، با چشمبند به محل اختفایش منتقل میشوند.
این اقدام به این دلیل انجام میشود که محل مخفیگاه علی خامنهای افشا نشود.
یک عضو سپاه پاسداران که نخواست نامی از او علنی شود، در این زمینه به ایران اینترنشنال گفت علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی، از جمله مقامهایی بوده که اخیرا با چشم بسته به محل اختفای خامنهای برده شد. او پیش از سفر به عمان و دیدار با مقامهای آن کشور به دیدار خامنهای رفته بود.
در بهمنماه و برای بار دوم پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل، در پی ارزیابی مقامهای ارشد نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی درباره افزایش احتمال حمله آمریکا، خامنهای در پناهگاهی ویژه و زیرزمینی، شامل تونل های تودر تو در تهران مخفی شده است.
بنابر این اطلاعات، مسعود خامنهای پسر سوم او، کارهای دفتری روزانه را بر عهده دارد و مجتبی خامنهای، دیگر فرزند دیکتاتور ایران، با مقام های حکومتی در ارتباط است.
در هفتههای اخیر بهشکل فزایندهای احتمال هدف قرار گرفتن علی خامنهای و دیگر رهبران ارشد جمهوری اسلامی در جریان یک حمله نظامی مطرح شده است.
در جریان جنگ ۱۲ روزه نیز دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، چند بار تاکید کرد که از محل اختفای رهبر جمهوری اسلامی آگاه است اما فعلا قصد ندارد او را هدف قرار دهد.
ترامپ از جمله ۲۷ خرداد ماه گذشته و در میانه جنگ ۱۲ روزه در شبکه اجتماعی تروث سوشیال اعلام کرد از محل اختفای علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، آگاه است اما فعلا قصد کشتن او را ندارد.
او او با اشاره به اظهارات علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، که پس از آتشبس از یک در پناهگاه مخفی ضبط و منتشر شده بود، گفت تلاش او برای لغو تحریمها که به شدت بر این کشور اثر گذاشتهاند و دیگر موضوعات مرتبط با ایران میتوانست شانس بسیار بیشتری برای احیای سریع، کامل و تمامعیار ایران فراهم کند، متوقف شده است.
ترامپ نوشته چرا خامنهای «اینقدر آشکار و احمقانه اعلام کرده که در جنگ با اسرائیل پیروز شده است، در حالیکه خودش هم میداند این گفته دروغ است و واقعیت ندارد؟ او بهعنوان یک مرد باایمان، نباید دروغ بگوید. کشورش ویران شده، سه سایت شرورانه هستهایاش نابود شدهاند.»
رییسجمهوری آمریکا افزود: «من دقیقا میدانستم او در کجا پنهان شده بود، و اجازه ندادم که اسرائیل یا نیروهای مسلح ایالات متحده – که بیهیچ شکی بزرگترین و نیرومندترین ارتش جهان هستند – جان او را بگیرند.»
ترامپ در ادامه نوشت : «من او را از مرگی بسیار زشت و خفتبار نجات دادم، آیا لازم نیست او بگوید: متشکرم، رییسجمهوری ترامپ!»؟
اطلاعات رسیده به ایراناینترنشنال حاکی از آن است که علی زارعی، معترض ۲۷ ساله، ۱۸ دی با گلوله جنگی نیروهای جمهوری اسلامی در شهر مرودشت کشته شد.
یک منبع نزدیک به خانواده زارعی به ایراناینترنشنال گفت ماموران حکومتی علی را در خیابان انقلاب مرودشت، نبش کوچه سوپر گوشت، چند بار با گلولههای ساچمهای هدف قرار دادند، اما او دوباره بلند شد و به شعار دادن ادامه داد تا اینکه در نهایت با اصابت گلوله جنگی به سمت راست سینهاش، به زمین افتاد و دیگر بلند نشد.
او افزود تمام سینه و شکم علی پر از ساچمه شده بود.
حاضران در محل، پس از این اتفاق، علی را به درمانگاه حافظ رساندند اما او دوام نیاورد و در درمانگاه جان خود را از دست داد.
در پی جان باختن علی، چند جوان پیکر او را برای اینکه به دست ماموران حکومتی نیفتد، چند ساعت در یک ساختمان نیمهکاره نگه داشتند و سرانجام ساعت ۲۳:۳۰ با یک خودرو، همراه دیگر کشتهشدگان، به بیمارستان مرودشت انتقال دادند.
مرودشت یکی از شهرهایی بود که اعتراضهای گستردهای در دی ماه در آن برگزار شد.
تجمعهای اصلی در مرودشت در مناطقی اطراف خیابان ژیان در مرکز شهر، کوچه روزگار و فلکه شهرداری شکل گرفت.
به گفته شاهدان عینی، کشتار معترضان در ۱۸ دی از سر خیابان ژیان شروع شد.
یک شاهد عینی به ایراناینترنشنال گفت با وجود تیراندازی در ۱۸ دی، بسیاری از مناطق شهر در کنترل مردم بود و ماموران عقب نشسته بودند.
۱۹ دی خبری از ماموران حکومتی در خیابانهای شهر نبود و مردم بر این گمان بودند که این نیروها شهر را رها کردهاند. به همین دلیل، تجمع این روز تا حدود ۳ بعدازظهر به شادی و پایکوبی گذشت تا اینکه به گفته شاهدان، از ساعت سه به بعد نیروهای حکومتی به خیابانها آمدند و تیراندازی به سمت مردم شروع شد و تعداد زیادی کشته بر جا ماند.
برخی شهروندان ۳۰ دی با ارسال پیام به ایراناینترنشنال اعلام کردند بهدنبال سرکوب گسترده مردم، کوچهها و خیابانهای مرودشت پر از حجلهها و بنرهای جانباختگان است و در شهر فضای سوگ و اندوه عمومی حاکم است.
یک فرد نزدیک به منصور مختارینفر، یکی دیگر از کشتهشدگان اعتراضات مرودشت، به ایراناینترنشنال گفت بخش بزرگی از مردم این شهر از طبقه کمدرآمد هستند و جوانان در اعتراض به شرایط خود به خیابان رفتند.
به گفته او، از همین رو «در هر کوچه، یک خانواده کشته داده است».
زارعی که دیپلم رشته ریاضیفیزیک داشت، از طریق آموزش فنی و حرفهای دوره تنظیم برق خودرو را گذرانده بود و از راه تعمیرات برق خودرو امرار معاش میکرد.
او بهتازگی توانسته بود امکان تحصیل در یکی از دانشگاههای آلمان را به دست آورد.
به گفته فرد نزدیک به خانواده زارعی، او خبر پذیرش خود را صبح روزی که در اعتراضات کشته شد، گرفته بود.
او پیش از پیوستن به اعتراضات گفته بود قبل رفتن به آلمان باید دِینش را به کشور و مردم ادا کند، اما دیگر برنگشت.
منبع آگاه به ایراناینترنشنال گفت پیکر علی را تا ۸ روز به خانواده تحویل ندادند و حتی خانواده او تا ۴ روز نمیدانستند او کشته شده است.
ماموران به خانواده گفته بودند علی زنده است و در یکی از زندانها به سر میبرد.
علی زارعی
عوامل حکومتی بعد از تحویل پیکر علی به خانواده، آنان را تحت فشار گذاشتند که او را در یک روستا به خاک بسپارند و «بسیجی شهید» اعلام کنند، اما خانواده ضمن رد این درخواست اعلام کرد علی «بهخاطر میهن و عقایدش» به اعتراضات پیوسته بود.
در نهایت با پافشاری خانواده و همکاری چند نفر از خویشاوندان، پیکر علی ساعت ۸ تا ۹ صبح ۲۶ دی در سکوت و در حضور نیروهای امنیتی و اطلاعاتی، با حضور اعضای نزدیک خانواده، در قطعه ۱۲ «گلزار شهدای مرودشت» به خاک سپرده شد.
منبع نزدیک به خانواده گفت در مراسم چهلم زارعی نیروهای امنیتی و اطلاعاتی و لباس شخصیها حضور داشتند و با کوادکوپتر منطقه را زیر نظر گرفته بودند: «قبل از مراسم هم بارها تهدید کرده بودند خانواده اجازه برگزاری مراسم چهلم ندارد، اما خانواده با وجود همه تهدیدها، سرانجام مراسم را در مصلی برگزار کرد.»
او افزود علی قبل از خارج شدن از خانه و پیوستن به اعتراضات گفته بود: «خون من از خون سایر جوانان کشور رنگینتر نیست.»
به گفته این فرد، او میخواست دِین خودش را به مردم شهر ادا کند و این کار را با دادن جانش کرد.
از شب ۱۹ دی و به مدت ۱۹ شب، خانه یک خانواده سه نفره در غرب تهران به پناهگاه امنی برای برخی معترضان زخمی تبدیل شد. دختر دندانپزشک و پدر و مادر سالخوردهاش با حداقل امکانات و تا خروج آخرین نفر، از معترضان مجروح پرستاری کردند و برای زخمیهای گلوله جنگی خورده، پزشک به خانه بردند.
ساعات پایانی ۱۹ دیماه، شماری از معترضان زخمی در غرب تهران، یکییکی به یک خانه پناه بردند. آنان یا در خیابان هدف گلولههای ساچمهای یا جنگی نیروهای سرکوب جمهوری اسلامی قرار گرفته بودند یا از ترس بازداشت، جایی برای ماندن نداشتند.
دختر خانواده تا جایی که میتوانست، خودش گلولههای ساچمهای را از بدن زخمیها خارج میکرد، اما خیلی زود و با افزایش شمار زخمیها و شدت جراحات، روشن شد برخی گلوله جنگی خوردهاند ولی امکان انتقالشان به بیمارستان نیست.
در چنین وضعیتی، خانواده خطر بزرگتری را پذیرفت: پزشک را به خانه آوردند و با حداقل امکانات، گلولهها همان جا از تن زخمیها خارج شد و درمان ادامه یافت.
پناه آوردن زخمیها
در فاصله ۱۴ تا ۱۹ روز، این خانه به محل پرستاری از زخمیشدگان بدل شد. زخمیها همانجا میخوابیدند، پانسمان میشدند و با مراقبت مداوم برای حفظ جانشان تلاش میشد.
یکی از اعضای این خانواده به ایراناینترنشنال گفت: «همه چیز ناخواسته شروع شد. چند نفر را داخل آوردیم، اما اوضاع طوری شد که دیگر نمیتوانستند بروند. میدانستیم اگر بیرون بروند، شاید زنده نمانند.»
تا هفتم یا هشتم بهمن، پس از روزها مراقبت، آنهایی که جان سالم به در برده بودند، یکییکی خانه را ترک کردند. گرچه خانه دیگر آن خانه پیش از آن نبود.
دختر خانواده که خود را با نام مستعار مریم معرفی کرد، در اینباره به ایراناینترنشنال گفت: «دیدیم تکتیراندازها روی پشتبامها مستقر شدهاند و با گلولههای جنگی به معترضان بیسلاح شلیک میکنند. از بلندگو اعلام کردند حکم تیر دارند. همان لحظه گلولهای از کنارم رد شد و دختر جوانی کنار دستم روی زمین افتاد؛ گلوله وسط پیشانیاش نشسته بود و چشمانش باز مانده بود.»
او افزود: «با چند نفر دیگر بلندش کردیم و به گوشهای از پیادهرو بردیم. همان لحظه صدای رگبار آمد و چند نفر همزمان زمین افتادند. بعضی زخمی شدند و بعضی در همان لحظه جان دادند. تمام بدنم میلرزید و بغضم شکسته بود، اما نمیتوانستم گریه کنم.»
مریم در ادامه گفت که شلیکها محدود به پشتبامها نبود؛ نیروهای لباسشخصی، بسیجی و ماموران سپاه پاسداران از فاصله نزدیک به مردم تیراندازی میکردند و حتی به زخمیها تیر خلاص میزدند.
به گفته او، «ماموران آدمکش علی خامنهای برای کشتن آمده بودند و نمیخواستند کسی زنده بماند».
مادر خانواده که خود را نسرین معرفی کرد، به ایراناینترنشنال گفت: «وقتی دخترم در را باز کرد، چند جوان همراه او وارد خانه شدند. بعد چند نفر زخمی آمدند و خون کف حیاط را پر کرد. از خیابان هم صدای مرگ بر خامنهای و حیدر حیدر و شلیکهای پیدرپی میآمد.»
او توضیح داد که چند نفر، از جمله زخمیها را از حیاط به داخل هدایت کرده و دخترش در رفتوآمدهای بعدی افراد دیگری را هم به خانه رسانده است.
در خانه ماندن یا بازگشت به خیابان؟
خسرو، پدر خانواده، به ایراناینترنشنال گفت در آن شبها تلاش کرده است فضا در خانه آرام بماند و به پناهگرفتهها تاکید میکرده بیسروصدا و بدون جر و بحث بمانند؛ هرچند بعضی از آنها اصرار داشتهاند دوباره به خیابان برگردند و دیگران را تنها نگذارند.
او که تجربه «دهه ۶۰» را دارد، گفت دیدن جوانهایی که با وجود کشتار شب قبل دوباره به خیابان آمده بودند، تکاندهنده بود.
به گفته خسرو، بسیاری از آنها بهدنبال از دست دادن دوستان و نزدیکانشان، میگفتند دیگر برایشان مهم نیست زنده بمانند: «ما فقط شعار دادیم و سنگ پرت کردیم، اما گلوله خوردیم.»
مریم، دختر خانواده، در ادامه گفت که پس از فروکش کردن نسبی تیراندازی، چند نفر تلاش کردند خانه را ترک کنند، اما وقتی نتوانستند از میان ماموران عبور کنند، بازگشتند و ناچار همانجا ماندند.
به گفته او، با همان امکانات محدود خانه، درمان زخمیها آغاز شد: «ساچمههای سطحی، بهویژه از بدن زنها و دخترها و پسران نوجوان، همان شب خارج شد و خود زخمیها هم در حد توان کمک میکردند.»
او در ادامه گفت: «همان شب، ساچمههای ریز و درشت را از بدن حدود ۱۰ نفر بیرون کشیدیم. فقط یک نفر بود که صورتش پر از ساچمه بود و توانستیم چندتایش را خارج کنیم. کلی آدم کنارم بودند که سر و صورتشان پر از ساچمه بود.»
صبح شنبه ۲۰ دی، در حالی که برخی هنوز خواب بودند و بعضی دیگر مشغول ادامه درمان، صدای شلیکهای پیدرپی دوباره خیابان را پر کرد: «یکی از جوانها روی مبل نشسته بود و با گریه میپرسید با مردم چه میکنند.»
به گفته مریم، آدمها تلاش میکردند همدیگر را آرام کنند و از امید، از کنار هم ماندن و از ادامه راه تا رسیدن به آزادی حرف میزدند، در حالی که صدای تیراندازی گاهی قطع و دوباره از سر گرفته میشد.
صبحی همراه پیکرها؛ نان، گریه و سکوت
صبح، نسرین برای تهیه نان و چند وسیله ضروری از خانه بیرون رفته و وقتی برگشته، وسایل را زمین گذاشته، نشسته و شروع به گریه کرده است: «همه جا جنازه بود. هیچ جا امن نیست. با مردم چه میکنند این قاتلها؟ ...»
به گفته نسرین، در یکی از مسیرها از او عکس گرفتهاند و پرسیدهاند کجا میرود؛ اما چیزی نگفتهاند و اجازه دادهاند برود.
بر اساس این روایت، برخی پناهگرفتهها کمکم چیزی خوردهاند: «پدر و مادر خانواده و برخی دیگر با اصرار دیگران لقمهای برداشتند. چند نفر آبمیوه خوردند، چند نفر سیگار روشن کردند. همه کنار هم ماندند؛ بیآنکه چیزی بگویند، شبیه یک خانواده زیر یک سقف انتظار میکشیدند.»
با وخیم شدن وضعیت چند زخمی گلولهخورده، بحث درباره انتقال آنها به بیمارستان بالا گرفته است؛ خطری که بیشتر حاضران آن را بهمعنای بازداشت یا تیر خلاص میدانستهاند.
آنان در نهایت، به پیشنهاد آوردن پزشک به خانه رضایت دادهاند: «یکی از پسران حاضر گفت پزشکی را میشناسد که میتوان به او اعتماد کرد و اگر بداند، میآید.»
نسرین برای آوردن پزشک، همراه او میرود.
به گفته دختر خانواده، وقتی مادر او همراه پزشک و همسرش وارد خانه شدند، انگار همه جان تازهای گرفتند: «پزشک همانجا لباس عوض کرد، تشکها و ملافهها کنار هم چیده شد و خانه به شکل یک بخش درمانی کوچک درآمد.
لحظههای امید و گلولههایی که خارج میشدند
مریم در ادامه روایت خود گفت که پزشک یکییکی زخمیها را معاینه کرد، با تزریق مسکن و دارو دردشان را کم کرد و هر بار که گلولهای از بدن کسی خارج شد، فضای خانه برای لحظهای با لبخند و اشک شوق روشن شد: «وقتی میفهمیدیم گلولهای از بدن کسی خارج شده، خوشحال میشدیم و دست میزدیم.»
مادر مریم نیز گفت پزشک با آرامش و دقت کار میکرد و چند روز در خانه ماند: «همسرش هم مرتب وسایل پانسمان و سرم میآورد.»
به گفته او، خانه بیهیچ برنامه قبلی، شبیه یک بخش درمانی شده بود و همه، با اشک شوق، هر کاری از دستشان برمیآمد انجام میدادند.
خسرو، پدر خانواده، گفت در ساعتهای اول، بهدلیل پارازیت و قطع اینترنت و تلفن، هیچ راه ارتباطی وجود نداشت و خبرها ابتدا از تلویزیون حکومتی دنبال میشد: «با بهتر شدن وضعیت ماهواره و دیدن ایراناینترنشنال بود که فهمیدیم کشتار فقط به محله ما محدود نبوده و شهرهای دیگر هم با نیروهای سرکوب درگیر بودهاند.»
یکی از معترضان که در همین خانه درمان شده است، به ایراناینترنشنال گفت باور نمیکرده زنده بماند. او نجاتش را شبیه «خیال و معجزه» توصیف کرد و گفت تصاویر جنازهها و آن شبها تا همیشه با او خواهد ماند.
این معترض افزود با توجه به اختلافنظرها، وقتی بحثها بالا میگرفت، نسرین همه را به آرامش دعوت میکرد و خانه را مثل یک خانواده نگه میداشت: «میگفت من مادرتان هستم. همهتان آزادی و سلامتی میخواهید. باید کنار هم آرام باشید. همه به او گوش میدادند.»
این معترض جوان ادامه داد: «از شب ۱۹ دی که گلوله به پای راستم خورد، توان راه رفتن نداشتم. دو شب بعد نوبت من شد و گلوله را خارج کردند. قبل از من شش نفر دیگر گلوله از پا و شکمشان خارج شده بود. دو نفر هم گلوله در دستشان داشتند.»
او گفت: «بعضی که حالشان زودتر بهتر شد، خجالت میکشیدند بمانند و با وجود خطرها، بهتدریج خانه را ترک کردند. بعضی ترسیدند شناسایی شده باشند و به خانههای خودشان نرفتند و به شهرهای دیگر و خانه آشنایانشان رفتند. بعضی هم روزهای بیشتری ماندند.»
آوازها، سوگ و خاطره
این شهروند ادامه داد: «آن شبها همه خاطره شد. درد زیادی کشیدیم و مرگ عزیزان و آدمهایی را دیدیم که نمیشناختیم، اما هدفمان یکی بود. یک شب یکی از بچهها برایمان کُردی خواند. ترانهای پر از سوز. خیلیها معنیاش را نمیفهمیدند، اما اشک همه سرازیر شد.»
او افزود: «یکی لُری خواند و "دایه دایه وقت جنگه" را خواند. چند روز قبلش در اینستاگرام دیده بودیم، اما آنجا، از زبان کسی که شکمش پر از ساچمه بود، جور دیگری بود. زنی که همراه پسرش بود، چند بیت ترکی خواند و آقا خسرو هم سرودی انقلابی از دهه ۶۰ خواند. آوازها نقطه مشترکمان شده بود.»
به گفته این معترض، وقتی آنان عکس کشتهشدهها را از تلویزیون میدیدند، با هم گریه میکردند: «وقتی تصاویر جانباختگان در کهریزک تهران و سردخانههای مشهد و دیگر شهرها آمد، همه بغض کردیم و همدیگر را بغل میکردیم. آقا خسرو از دهه ۶۰ برایمان میگفت و میگفت بعضی وقتها شرایط حتی از این هم بدتر بود، اما دوام آوردیم چون به آزادی معتقد بودیم.»
دختر جوانی که همراه مریم اغلب کارهای پرستاری را انجام میداد نیز گفت: «حدود سه هفته در آن خانه بودم و فضا پر از اضطراب بود. هر بار زنگ در صدا میداد، همه از جا میپریدند. دیده بودیم چه جنایتی مرتکب شدهاند، اما ما همدیگر را داشتیم و میخواستیم هر طور شده زنده بمانیم.»
او ادامه داد: «بعد از آنکه از خانه بیرون رفتم، فهمیدم خانهمان را بازرسی کردهاند و دنبالم هستند. به یکی از شهرستانهای شمال ایران رفتم تا آبها از آسیاب بیفتد. دو نفر از دوستانم در تهران و رشت کشته شدهاند. چند نفر هم ناپدید شدهاند و امیدواریم بازداشت شده باشند. خیلیهای دیگر هم شبیه ما هستند.»
روایت پزشک؛ ترس از بیمارستان و تیر خلاص
پزشک جوانی که همراه با همسرش به معترضان زخمی کمک کرده است، به ایراناینترنشنال گفت: «سال ۱۴۰۱ هم تجربهای شبیه این داشتم، اما این بار حجم جنایتی که حکومت مرتکب شد وحشتناک بود و همه چیز ناگهان اتفاق افتاد.»
این پزشک در ادامه گفت بسیاری از زخمیها میتوانستند زنده بمانند: «از همکارانم در شهرهای مختلف شنیدم که در بیمارستانها و حتی در مسیر انتقال به بیمارستان، ماموران بارها به معترضان زخمی تیر خلاص زدهاند.»
او ادامه داد: «این یکی-دو مورد نبود که بتوان گفت بزرگنمایی شده است. از هر شهری خبر میرسید. مردم را به رگبار بسته بودند. شنیدیم کسانی که جان سالم به در برده بودند و با گلوله در دست، پا یا شکمشان به بیمارستان پناه برده بودند، بعد جنازهشان در سردخانه یا جایی دیگر پیدا شده؛ با گلولهای در پیشانی یا پشت سر. معلوم است که جنایت شده است.»
همسر این پزشک نیز گفت: «وقتی وارد آن خانه شدیم، دیدیم با یک پناهگاه واقعی روبهرو هستیم. جایی که آدمها فقط برای زنده ماندن کنار هم جمع شده بودند. هیچ چیز عادی نبود، اما همه سعی میکردند آرام بمانند و به هم کمک کنند. با همه تفاوت عقیدهها به هم کمک کردند زنده بمانند و ادامه دهند.»
آن خانه در غرب تهران حالا دوباره به زندگی روزمره برگشته است، اما آن ۱۹ شب از آن جدا نمیشود. خانهای که برای روزها، بیهیچ برنامهای، به پناه زخمیها بدل شد و جانهایی در آن حفظ شد که امکان ماندن در خیابان یا رفتن به بیمارستان را نداشتند.
اهل خانه گفتند کاری جز آنچه پیش آمده و از توانشان برمیآمده، نکردند؛ همانقدر که توانستهاند و شرایط اجازه داده است.
آنها تاکید کردند کاش میتوانستند جانهای بیشتری را نجات دهند.
زخمیشدگانی که به این خانه پناه آورده بودند، حالا رفتهاند، اما خیابانها هنوز پر از رد خون کشتهشدگان و زخمیهاست و تصاویر آن شبها در ذهن همه کسانی که آنجا بودهاند، باقی مانده است.