«نسل» کشی و قتلعام امید؛ چهره واقعی آمار کشتهشدگان انقلاب ملی ایرانیان

دیماه ۱۴۰۴ که خیابانهای ایران صحنه اعتراضات گسترده شد، هنوز هیچکس نمیدانست ابعاد خشونتی که در حال وقوع است تا کجا پیش خواهد رفت.

دیماه ۱۴۰۴ که خیابانهای ایران صحنه اعتراضات گسترده شد، هنوز هیچکس نمیدانست ابعاد خشونتی که در حال وقوع است تا کجا پیش خواهد رفت.
چند هفته بعد، با کنار هم قرار گرفتن اسناد، روایتها و دادههای میدانی، تصویری شکل گرفت که فراتر از برآوردهای اولیه بود: بیش از ۳۶ هزار و ۵۰۰ نفر در جریان سرکوب انقلاب ملی ایرانیان کشته شدهاند. عددی که فقط حجم خشونت را نشان نمیدهد، بلکه روایتی اساسی درباره ماهیت آن مطرح میکند.
آنچه آمار ۳۶ هزار و ۵۰۰ نفر کشتهشده را به مسالهای فراتر از یک عدد شوکآور تبدیل میکند، سهم بالای افراد زیر ۳۰ سال در میان قربانیان است. الگویی که از یک بحران نسلی خبر میدهد.
این تمرکز سنی، نشانهای معنادار از حذف نظاممند یک «نسل» است.
در اغلب جوامع، این گروه سنی معمولا نسلیست که تازه وارد بازار کار میشود، آینده اقتصادی و اجتماعیاش را میسازد و هنوز در مرحله «امید» قرار دارد. اما وقتی خشونتی مرگبار بر این سن متمرکز میشود، با بحرانی مواجهیم که دقیقا در نقطه اتصال جوانی و آینده رخ داده است.
کارل مانهایم، فیلسوف و جامعهشناس، در نظریه «نسلها» تاکید میکند که نسلها زمانی به کنش جمعی رادیکال میرسند که تجربه تاریخی مشترکی از انسداد و بیافقی داشته باشند.
در بهار عربی، جنبشهای دانشجویی آمریکای لاتین یا اعتراضات ۲۰۱۹ شیلی و هنگکنگ، اگرچه جوانان در خط مقدم بودند، اما الگوی کشتار گسترده یک نسل در آنها کمتر دیده میشد. اما وقتی اکثریت قربانیان یک اعتراض از یک نسل خاص میآیند، آنچه دیده میشود نه صرفا سرکوب یک حرکت سیاسی، بلکه کشتار آن تجربه نسلی است.
از منظر روانشناسی اجتماعی نیز این الگو معنادار است. پژوهشهایی درباره «نسل بدون آینده» نشان میدهد جوانانی که افق روشنی برای بهبود زندگی خود نمیبینند، خطر را نه بهعنوان استثنا، بلکه بهعنوان بخشی از زندگی روزمره تجربه میکنند.
در چنین وضعیتی، مرگ دیگر صرفا یک تهدید بازدارنده نیست، امکانی است که در کنار بیکاری، فقر و بیثباتی سیاسی زیست میشود. در نتیجه، با تصویری فشرده از جامعهای روبهرو هستیم که جوانانش نه در حاشیه، بلکه در مرکز بحران ایستادهاند.
زندگی در انتظار آیندهای که نمیآید
برای نسل زیر ۳۰ سال، بحران فقط به معنای دشواری اقتصادی یا نارضایتی سیاسی نیست. بحران، شکل زندگی روزمره است. بیکاری گسترده، اشتغال بیثبات، تحصیل بیثمر و ناتوانی در برنامهریزی برای ابتداییترین مؤلفههای زندگی - از مسکن تا تشکیل خانواده - باعث شده آینده نه بهعنوان افق، بلکه بهعنوان مفهومی معلق تجربه شود.
برای بسیاری از جوانان ایرانی، زندگی در حالت تعلیق به وضعیت عادی بدل شده است.
جامعهشناسان این وضعیت را نوعی «انسداد ساختاری» میدانند؛ وضعیتی که در آن مسیرهای معمول تحرک اجتماعی بسته میشود و فرد، فارغ از تلاش شخصی، امکان خروج از وضعیت موجود را از دست میدهد.
در چنین شرایطی، نابرابری صرفا اقتصادی نیست، بلکه نسلی است: شکافی میان انتظارات مشروع یک نسل و امکانات واقعی جامعه.
تجربه این انسداد، آنگونه که نظریههای نسل و کنش جمعی توضیح میدهند، زمینهساز رادیکال شدن رفتار اجتماعی میشود؛ نه از سر هیجان، بلکه بهدلیل فقدان گزینههای بدیل.
پژوهشها نشان میدهند زیست طولانیمدت در بیثباتی، آستانه تحمل ریسک را تغییر میدهد و ترس را از کارکرد بازدارندهاش تهی میکند.
برای نسلی که افق روشنی پیش روی خود نمیبیند، خطر بخشی از تجربه روزمره است.
در چنین زمینهای، اعتراض حتی با آگاهی از هزینههای سنگین آن، نه کنشی غیرعقلانی، بلکه واکنشی قابل فهم به زندگیای است که آیندهاش پیشاپیش لغو شده است.
ترومای به ارث رسیده؛ والدینی که خود قربانیان این سیستماند
نسل معترض امروز در خلأ شکل نگرفته است. بسیاری از جوانانی که به خیابان آمدند، در کنار والدینی بزرگ شدهاند که خود تجربه سرکوب، خشونت سیاسی، سوگ حلنشده و زیست طولانیمدت در اضطراب را از سر گذراندهاند.
والدینی که اعتراض، بازداشت، حذف شغلی یا مهاجرت اجباری را تجربه کردهاند، ناخواسته این بار روانی را به فضای خانه منتقل کردهاند؛ فضایی که در آن ترس، سکوت و احتیاط به بخشی از زیست روزمره بدل شده است.
پژوهشهای روانشناسی درباره انتقال بین نسلی تروما نشان میدهد آسیبهای حلنشده یک نسل میتواند به شکل حساسیت شدید به بیعدالتی، در نسل بعدی بروز کند.
در چنین خانوادههایی، کودکان نهتنها شاهد رنج والدین خود بودهاند، بلکه خود نیز محدودیتها و خودسانسوری دائمی را تجربه کردهاند.
وقتی نهادهای رسمی، کارکرد حمایتی خود را از دست میدهند، جوانان با این واقعیت روبهرو میشوند که امنیت نه قابل واگذاری است و نه تضمینشده.
نسلی که تروما را به ارث برده، اینبار تصمیم گرفته آن را به سکوت نسپارد.
معترضی که با حافظهای پر از زخم به خیابان آمد
آنچه در انقلاب ملی ایرانیان رخ داد را نمیتوان صرفا واکنش خشونتبار یک حکومت به یک موج اعتراضی دانست.
الگوی سنی قربانیان، گستره جغرافیایی سرکوب و تداوم بازداشتهای پس از پایان اعتراضات نشان میدهد که هدف خشونت، نه فقط مهار یک اعتراض مقطعی، بلکه اعمال فشار بر یک نسل مشخص بوده است. نسلی که از نظر جمعیتی و اجتماعی، حامل بیشترین ظرفیت تغییر تلقی میشود.
در این چارچوب، خیابان تنها صحنه خشونت نیست. مدرسه، دانشگاه، محل کار و خانه نیز به فضاهای بالقوه سرکوب بدل شدهاند.
موج بازداشتها، احضارها، فشار بر خانوادهها و ناپدیدشدنهای ناگهانی جوانان نشان میدهد که منطق امنیتی از کنترل کنش جمعی عبور کرده و به مدیریت پیشدستانه یک نسل رسیده است. الگویی که در ادبیات حقوق بشری و جامعهشناسی سیاسی بهعنوان «سرکوب نسلی» شناخته میشود.
در نهایت، آنچه امروز بهعنوان سرکوب اعتراضات توصیف میشود، احتمالا در حافظه جمعی جامعه بهشکل دیگری ثبت خواهد شد: خشونت عریان علیه نسلی که خواست زندگی قابل پیشبینی، واجد کرامت و صاحب معنا داشته باشد. خشونتی که نه فقط بدنها، بلکه امکان آینده را هدف گرفت.