مارگوت والستروم، وزیر خارجه پیشین سوئد، در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس از تغییر موضع فرانسه درباره سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استقبال کرد و گفت پاریس اکنون خواهان قرار گرفتن سپاه در فهرست سازمانهای تروریستی اتحادیه اروپا شده است.
او با اشاره به نشست پیشروی وزیران امور خارجه اتحادیه اروپا که قرار است فردا برگزار شود، ابراز امیدواری کرد این نشست به تصمیم نهایی برای تروریستی اعلام کردن سپاه پاسداران منجر شود.
والستروم در ادامه تاکید کرد که ارتباط مستقیمی میان جمهوری اسلامی و تداوم جنگ اوکراین وجود دارد و یادآور شد: «سلاحهایی که از ایران به روسیه ارسال میشود، به طولانیتر شدن جنگ در اوکراین دامن میزند.»
این اظهارات در حالی مطرح میشود که طی روزهای اخیر، فشار سیاسی در داخل اتحادیه اروپا برای تشدید تحریمها علیه جمهوری اسلامی و قرار دادن سپاه پاسداران در فهرست سازمانهای تروریستی افزایش یافته است.
دن شاپیرو، سفیر پیشین ایالات متحده در اسرائیل، در ارزیابی تحولات اخیر مرتبط با ایران گفت که احتمال دستیابی به توافق دیپلماتیک میان واشینگتن و تهران بسیار اندک است.
به گفته او، حتی اگر جمهوری اسلامی بهطور فرضی با شروطی چون غنیسازی صفر، اعمال محدودیتهای سخت بر برنامه موشکی و قطع حمایت از نیروهای نیابتی منطقهای موافقت کند، امتیازاتی که پس از سرکوب خونین معترضان انتظار دریافت آن را خواهد داشت، از نظر سیاسی و اخلاقی توجیهپذیر نیست.
شاپیرو افزود دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، پس از تهدید به استفاده از زور و استقرار گسترده توانمندیهای نظامی در منطقه، اکنون با گزینههای محدودی روبهرو است؛ مسیری که به گفته او «به احتمال زیاد به حملات نظامی ختم میشود».
او همچنین تاکید کرد تلاش برای «قطع سر حکومت ایران» همراه با هدف قرار دادن دیگر اهداف کلیدی جمهوری اسلامی، همچنان سناریویی محتمل در محاسبات واشینگتن به شمار میرود.
این سفیر پیشین آمریکا در اسرائیل در ادامه گفت چرخش ظاهری ترامپ به سمت تلاش برای دیپلماسی با جمهوری اسلامی، آن هم در چارچوب راهبرد «تهدید به زور»، بعید است به توافقی پایدار منجر شود، بهویژه در شرایطی که سرکوب گسترده معترضان، هزینه هرگونه مصالحه با تهران را بهطور بیسابقهای افزایش داده است.
وزارت خارجه ایالات متحده در بیانیهای جمهوری اسلامی را مسئول نابودی اقتصاد ایران و تشدید فقر گسترده دانست و اعلام کرد ناتوانی مردم در تأمین نیازهای اولیه، یکی از دلایل اصلی اعتراضات سراسری اخیر بوده است.
به گفته وزارت خارجه آمریکا، حکومت ایران بهجای پاسخگویی به مطالبات اقتصادی و اجتماعی شهروندان، با سرکوب خونین به اعتراضها واکنش نشان داد و «انسانهای بیگناه بسیاری» را صرفا بهدلیل اعتراض و بیان دیدگاههایشان کشت.
این بیانیه همچنین به رفتار حکومت با خانوادههای جانباختگان اشاره کرده و میگوید خانوادههایی که خود از قربانیان بحران اقتصادیاند، اکنون برای تحویل گرفتن پیکر عزیزانشان ناچارند پول بپردازند یا قرض بگیرند. وزارت خارجه آمریکا تاکید کرد این خانوادهها در شرایطی غیرانسانی تحت فشار قرار گرفتهاند.
در ادامه آمده است که جمهوری اسلامی برخی خانوادهها را مجبور میکند «اعترافات دروغین» امضا کنند؛ اعترافاتی که در آن ادعا میشود جانباختگان حامی حکومت بودهاند. بنا بر این بیانیه، مقامهای حکومتی خانوادهها را تهدید میکنند که در صورت امضا نکردن این اسناد، اجساد را تحویل نخواهند داد یا حتی آنها را خواهند سوزاند.
وزارت خارجه آمریکا این اقدامات را «نفرتانگیز و غیرانسانی» توصیف کرده و گفته است بهرهبرداری حکومت از اندوه و سوگ خانوادهها، نشاندهنده نهایت بیرحمی در برخورد با شهروندان است؛ رفتاری که به گفته این نهاد، «حد و مرزی برای وحشیگری باقی نمیگذارد».
مرتضی کاظمیان، روزنامهنگار، در گفتوگو با ایراناینترنشنال آنچه در جریان اعتراضات اخیر در ایران رخ داده را «بیتعارف و بدون هیچ ملاحظهای» مصداق جنایت، قتلعام و جنایت علیه بشریت توصیف کرد.
به گفته کاظمیان، ابعاد و شیوه سرکوب بهگونهای است که نمیتوان آن را صرفا برخورد امنیتی دانست و باید از آن با عنوان «کشتار مردم ایران» یاد کرد. او با تاکید صریح اعلام کرد فرمان این سرکوب خونین از سوی علی خامنهای صادر شده و مسئولیت اصلی این جنایت متوجه رهبر جمهوری اسلامی است.
کاظمیان با اشاره به شکاف عمیق میان حاکمیت و جامعه گفت خامنهای بهخوبی میداند که اکثریت مردم ایران او را نمیخواهند و همین آگاهی سبب شده برای حفظ قدرت، «به هر قیمتی» متوسل به خشونت شود.
این روزنامهنگار در بخش دیگری از سخنانش، جریانها و فعالان سیاسی را خطاب قرار داد و از آنها خواست حساب خود را بهطور کامل از حکومت جدا کنند. او تاکید کرد نیروهای سیاسی باید بهصراحت در کنار مردم بایستند، جنایت علیه بشریت رخداده را محکوم کنند و مرزبندی روشن و علنی خود را با حاکمیت و رژیم سیاسی موجود اعلام کنند.

تاریخ جمهوری اسلامی از بدو تاسیس با خشونت آمیخته بوده است، اما وقایع ۱۸ تا ۲۰ دیماه ۱۴۰۴، فراتر از یک تکرار تاریخی، نقطه اوج این چرخه و یک دگردیسی ماهوی در ساختار قدرت و رابطه آن با خشونت بود.
در این مقطع، کشتار بیرحمانه و گسترده مردم نشان داد که خشونت یک «ابزار دفاعی» برای عبور از بحرانهای مقطعی نیست، بلکه «جوهر وجودی» و هویت بنیادین نظام است و اکنون حاکمیت با خونخواری، آگاهانه امکانهای سیاسی پیش رو را نیز به خشونت گره زده است.
دی ۱۴۰۴ ثابت کرد که جمهوری اسلامی نهتنها قادر به زیست بدون سرکوب نیست، بلکه خشونت را نه بهعنوان آخرین راهکار، بلکه بهمثابه «تنها راهکار» ممکن برای بقا برگزیده است.
این رویکرد راهبردی، منطق سیاست را در ایران منحل کرده و جامعه را بین دوگانه ناگزیر «انقلاب» یا «جنگ» معلق نگه داشته است. آنچه رخ داده، نه یک واکنش امنیتی آنی، بلکه اجرای دقیق یک دکترین نظاممند بوده که هدفش بستن راه هرگونه مصالحه و اجبار جامعه به پذیرش حاکمیت «به هر قیمتی» است.
از اعتراض مدنی به تهدید وجودی
کشتار وسیع دی ۱۴۰۴ صرفا یک پاسخ امنیتی به اعتراضات نبود، بلکه یک استراتژی برای ویران کردن بنیانهای اعتراض در دو سطح «ذهنی» و «خیابانی» بود.
حاکمیت با اعمال خشونت حداکثری، مستقیما محاسبات عقلانی جامعه را هدف قرار داد؛ خواست این بود که «اعتراض» پیش از آنکه به کنشی میدانی تبدیل شود، در ذهن شهروند بهمثابه یک اقدام «انتحاری» بازتعریف شود. در این دکترین، هدف تنها متفرق کردن جمعیت نیست، بلکه از کار انداختنِ قوه تخیل سیاسی جامعه برای هرگونه تغییر است.
قطع سراسری اینترنت، قطعه تکمیلی این پازل استراتژیک بود. حکومت با ایجاد یک انزوای اطلاعاتی مطلق، کوشید شبکههای اعتماد و همبستگی عمومی را تخریب و اراده جمعی را با ترس و خشم فردی جایگزین کند. این خشونت عریان در حالی اعمال میشود که سیاستهای کلان نظام، زندگی روزمره شهروندان را به مرز «نازیستنی بودن» رسانده است؛ بدین ترتیب، حاکمیت گمان میکند جامعه را درگیر یک بنبست کرده است: زیستن ناممکن است و اعتراض، عمل انتحاری.
در عین حال جمهوری اسلامی با بنا کردن یک «تاریکخانه ملی»، پیوند شهروند با واقعیتِ عینی را قطع کرد تا حقیقت را مستعمره و روایت رسمی خود را بر ویرانههای آن بنا کند. «بروکراسی وحشت» از طریق دستگاه پروپاگاندا تلاش کرد هولناکیِ خون و درد را با مفاهیمی ساختگی چون «پیروزی بر فتنه» جابهجا کرده و خشونت را امری «ضروری و گریزناپذیر» جلوه دهد. با این حال، حضور میلیونی مردم در خیابان به عنوان شاهدان عینی جنایت، این پروژه روایتسازی را با شکستی بنیادین مواجه کرد.
انسجام خونین و انکارپذیری
مرکز ثقل این ماشین تولید خشونت، مامورانی هستند که از طریق خونریزی، در یک «پیوند منافع خونین» با حاکمیت قرار گرفتهاند. ماموری که دستش به خون هموطن آلوده شده، به درکی غریزی از سرنوشت خود میرسد: او میداند که در صورت سقوط نظام، هیچ پناهگاهی در جامعه فردا نخواهد داشت. به خاطر همین، دیگر نه برای دفاع از یک «ایدئولوژی» یا «رهبر»، بلکه صرفا برای «فرار از مجازات خویش» ماشه را میکشد.
این «وفاداری اجباری»، کارگزاران سرکوب را به سمت سیاست «زمین سوخته» سوق میدهد؛ وضعیتی که در آن نبرد میان «ما» (هسته قدرت) و «آنها» (مردم)، به جنگی آشتیناپذیر و فاقد هرگونه فضای مصالحه بدل میشود. نظام از خونهای ریختهشده بهعنوان چسبی برای انسجام درونی بهره میبرد تا با ایجاد یک گسست عاطفی و بیولوژیک میان بدنه مسلح و شهروندان، بقای فیزیکی مامور را به بقای فیزیکی ساختار گره بزند.
اما جمهوری اسلامی از این نیروها تنها برای حذف فیزیکی استفاده نمیکند، بلکه آنها ابزاری برای «تطهیر دستهای حاکمیت» از طریق روایتسازی هستند. ورود نیروهای لباسشخصی و بسیج شبهنظامی به میدان، با هدف مخدوش کردن آگاهانه مرز میان «دولت» و «جامعه» صورت میگیرد تا صحنه سرکوب به نمایشی کاذب از نبرد «مردم علیه مردم» تبدیل شود.
اگرچه پیشینه این استراتژی به دهه ۷۰ بازمیگردد، اما اعتراف صریح حسین همدانی، از فرماندهان ارشد سپاه، درباره بهکارگیری پنج هزار تن از «اراذل و مجرمینِ از خون نترس» در سال ۸۸، پرده از یک استراتژی نهادینه برمیدارد.
این شبکههای نیمهمنظم، کارکردی دوگانه و موازی دارند: از یک سو، با اعمال خشونتی بیقاعده و وحشیانه، در صفوف معترضان «ارعاب حداکثری» ایجاد میکنند و از سوی دیگر، با نفوذ در لایههای شهروندی، خوراک لازم را برای تولید روایتهای دروغین فراهم میآورند.
ماهیت غیررسمی این نیروها، به دولت اجازه میدهد تا همواره از اصل «انکارپذیری» استفاده کرده و مسئولیت مستقیم جنایات را از دوش نهادهای رسمی بردارد، در حالی که این نیروها عملا بازوی اجراییِ اصلی در دکترینِ بقای نظام هستند.
میان سکوت و انفجار
در غیاب مشروعیت، جمهوری اسلامی با ارتقای سرکوب به سطح «تکلیف شرعی و ملی»، کل بدنه بروکراتیک خود را، از رسانههای رسمی تا نهادهای مدنیِ و پزشکی قانونی، برای توجیه خونریزی و تثبیتِ گسست میان خود و مردم بسیج کرده است.
با در نظر گرفتن این گستره نهادهای بروکراتیک، خشونت را نمیتوان صرفا یک انحراف دید، بلکه یک «تولید نهادی» است که هرگونه کنش سیاسی را به «تهدید امنیتی وجودی» تبدیل میکند تا تحت لوای «وضعیت اضطرار»، راههای سیاستورزی را منحل کند.
تصلب ساختاری فعلی، هرچند از طریق بازدارندگیِ ناشی از ارعاب، بقای کوتاهمدتِ نظام را فراهم میکند، اما همزمان پتانسیل اعتراضیِ فشردهای را در لایههای اجتماعی انباشته است.
انحلال سیاست در پیوند با این خواست جمعی برای تغییر، باعث میشود کارایی دکترین ارعاب تنها تا زمانی تداوم یابد که هزینه تحملِ وضع موجود، کمتر از هزینه مقابله با آن باشد؛ عبور جامعه از این آستانه هزینه-فایده، عملا به معنای فروپاشیِ مکانیسم بازدارندگی نظام هم خواهد بود چرا که این منطق، قدرت را صرفا در «زور عریان» خلاصه کرده و آلترناتیوِ سیاست را عملا به «انقلاب» و «جنگ» خلاصه کرده است.
حاکمیت اکنون برای بقا، ناچار است «هر روز» در خیابان پیروز شود، در حالی که جامعه تنها به «یک پیروزی نهایی» نیاز دارد تا کل این بروکراسیِ وحشت را فروبپاشد. سرریز این بحران داخلی به عرصه خارجی نیز اجتنابناپذیر است و به همین خاطر نیز جنگ در آستانه در قرار دارد. نظامی که با جامعه خود در «منطق جنگ» قرار گرفته است، احتمال ثبات خود را به صفر نزدیک کرده است.
مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا درباره آینده ایران بعد از سقوط جمهوری اسلامی گفت که هیچکس نمیتواند پاسخ سادهای بدهد، اما این امید هست که شاید درون همین ساختار امکان حرکت به سمت نوعی گذار وجود داشته باشد.
گفتوگو با خالد عزیزی، سخنگوی حزب دموکرات کردستان ایران





