وقتی امضا به «اثر هنری تودهها» تبدیل میشود

یک پژوهش دانشگاهی در ایران امضا را نه بهعنوان نشانهای رسمی یا حقوقی، بلکه به منزله گونهای هنر مردمی مورد بررسی قرار داده؛ هنری که هر فرد در هر زمان و مکانی قادر به آفرینش آن است.

یک پژوهش دانشگاهی در ایران امضا را نه بهعنوان نشانهای رسمی یا حقوقی، بلکه به منزله گونهای هنر مردمی مورد بررسی قرار داده؛ هنری که هر فرد در هر زمان و مکانی قادر به آفرینش آن است.
هرچند امضا در نگاه نخست نشانهای از تایید و تعهد تلقی میشود، پژوهش حسن رجبینژاد مقدم پاپکیاده، استادیار گروه عکاسی دانشگاه هنر اصفهان، نشان میدهد این عمل روزمره در بطن خود لایههای بصری و معنایی گستردهتری دارد.
این مقاله که در آخرین شماره دوفصلنامه «پژوهشهای میانرشتهای هنر» دانشگاه گیلان منتشر شد، امضا را جلوهای از «هنر تودهای» معرفی میکند.
بر این اساس، امضا حتی در سادهترین شکلش حاصل ترکیب خطوط، منحنیها و ریتمی است که هر فرد به شکلی شخصی و تکرارپذیر خلق میکند.
این ویژگیها سبب میشوند امضا علاوه بر کارکرد حقوقی، نوعی بیان فردی باشد که در زندگی روزمره همه افراد جامعه جریان دارد.
امضا؛ از ضمانت حقوقی تا شاخص هویتی
در این مقاله آمده است انسان در گذشته برای تعهد دادن از راههایی مثل «وثیقه گذاشتن شرف و حیثیت اجتماعی، گرو گذاشتن تار مویی از ریش یا سبیل یا آبروی شخص ثالث» و بعدها از «اثر انگشت و مهر» استفاده میکرد.
امضا اما محصول دورهای است که سواد عمومی گسترش یافت و جوامع صنعتی شدند.
به نوشته رجبینژاد، ذهن خلاق انسان علامتی را ابداع کرد که به صورت «فرم بصری» و بهعنوان نشانه نمادین برای «معرفی و اثبات هویت فردی او و جایگزینی برای حضور فیزیکیاش» عمل میکند.
امروزه نیز هر شهروند امضا را در موقعیتهای مختلف زندگی روزمره به کار میگیرد.

خلاقیت فردی و هنر تودهها
به باور نویسنده این پژوهش، امضا همزمان خلاقیت هنری و خلاقیت اجتماعی به شمار میرود.
او با استناد به نظریههای هویت توضیح میدهد که هر فرد با امضا میکوشد «خود را از دل تودهها متمایز کند» و در عین حال، در مراودات اجتماعی وارد تعامل با دیگران شود.
به عبارت دیگر، امضا قراردادی جمعی است که بر پایه آن، چند خط و نقطه جای حضور فیزیکی فرد را در بسیاری از تصمیمها میگیرد و مسئولیت او را یادآور میشود.
نویسنده با اشاره به رساله والتر بنیامین، نویسنده، مترجم و فیلسوف آلمانی، امضا را نمونهای متفاوت از آثار قابل تکرار میداند که برخلاف آثار تکرارشوندهای مثل عکس یا چاپ، هر بار به دست خود فرد خلق میشود.
در این مقاله آمده است از آنجا که «ماهیت خلق امضا در نهاد هر انسان نهفته است»، هر امضا نسخهای اصیل به شمار میآید و «اصالت و منش اصلی خود را حفظ میکند».
او همچنین به دیدگاه تئودور آدورنو، جامعهشناس و فیلسوف آلمانی، درباره «صنعت فرهنگ» اشاره میکند؛ روندی که در آن، محصولات فرهنگی همسان و مصرفمحور، مخاطب را به مصرفکنندهای منفعل تبدیل میکنند.
رجبینژاد اما امضا را «اثر هنری تودهای» میداند، نه به معنای منفی آدورنویی، بلکه نوعی اثر هنری که بهطور همگانی و مستقیم به دست خود تودهها خلق میشود و همچنان اصالت خود را حفظ میکند.
وابستگی امضا به خالق و مخاطب
این پژوهش با اشاره به نمونههایی مانند امضای فوتبالیستهای مشهور بر روی توپ و پیراهن، توضیح میدهد که دامنه تاثیرگذاری امضای چهرههای شناختهشده، از جمله هنرمندان، بازیگران و ورزشکاران، بسیار گستردهتر است.
بر این اساس، علاقه طرفداران به داشتن «امضایی به یادگار» نشان میدهد که عواملی چون زمان و خالق امضا، مخاطبان آن، و نیز نیت و هدف صاحب امضا، همگی میتوانند در معنا، کارکرد و اثرگذاری آن نقش داشته باشند.
در قسمت جمعبندی این مقاله آمده است که امضا را میتوان در ردیف آثار هنری قرار داد، زیرا برخلاف تصور رایج که هنر را به موزهها و هنرمندان حرفهای محدود میکند، اکنون «تودهها میتوانند در هر زمان و مکان و در هر بافت و زمینهای برای بیان خویشتن و یا فردیت مدرن و متمایز خود به خلق اثری همچون امضا بپردازند».
بدین ترتیب، هر فردی بهعنوان هنرمند و امضای او نیز بهعنوان اثر هنری قلمداد میشود.
با چنین رویکردی، دیوار میان هنر نخبهگرا و فرهنگ روزمره کوتاهتر میشود و هر شهروند با چند حرکت قلم، هم قرارداد میبندد و هم امضای خود را به یک اثر هنری تبدیل میکند.

روزنامه اورشلیمپست در گزارشی تحلیلی نوشت مستند جدید مکس بلومنتال درباره یهودیان ایران، بازتابی دقیق از واقعیت نیست و در چارچوب محدودیتهای جمهوری اسلامی تولید شده است؛ مستندی که بهگفته منتقدان، روایت اقلیت یهود را در زیر سایه سانسور حکومتی بازسازی میکند.
اورشلیمپست در یادداشتی که یکشنبه نهم آذرماه منتشر کرد با نقد مستند «تسخیرنشده: یهودیان در جمهوری اسلامی ایران» نوشته است که این فیلم بیش از آنکه روایتی مستقل از وضعیت اقلیت یهود در ایران باشد، بازتابی از روایت رسمی حکومت ایران است.
این فیلم مستند که با کارگردانی مشترک مکس بلومنتال و فیلمساز ایرانی، ماریا موَتی، ساخته شده، به زندگی جامعه یهودیان در ایران میپردازد. آنچه به ادعای بلومنتال «نسخهای اصیل از یهودیت، مستقل از صهیونیسم» نامیده شده است.
گزارش اورشلیمپست میگوید فیلم در شرایطی ساخته شده که هیچ خبرنگار یا مستندساز خارجی در ایران اجازه فعالیت آزادانه ندارد و تمامی مصاحبهها و محلهای تصویربرداری باید به تایید وزارت ارشاد برسد. به همین دلیل، نویسنده گزارش این مستند را روایتی میداند که تکرار «روایت رژیم» است از اقلیت یهودیان در ایران.
به نوشته این روزنامه، هرگونه گفتوگوی ضبطشده با یهودیان ایران تحت فشارهای امنیتی شکل میگیرد و به همین دلیل نمیتوان سخنان آنان را «حرفهای واقعی و آزادانه» نامید.
از نظر منتقدانی که با اورشلیمپست گفتوگو کردهاند، بلومنتال با نادیده گرفتن این واقعیتها بهجای روزنامهنگاری، در فرآیند سانسور شریک شده است.

گزارش یادآور میشود که جمهوری اسلامی از جمعیت کوچک یهودیان در کشور برای نمایش «رواداری مذهبی» استفاده میکند، در حالی که این اقلیت عملاً از بسیاری حقوق و مناصب حکومتی محروم است.
اورشلیمپست اشاره میکند که پیش از انقلاب ۱۳۵۷ حدود ۸۰ تا ۱۰۰ هزار یهودی در ایران زندگی میکردند اما امروز تعداد آنها به کمتر از ۱۰ هزار نفر رسیده است؛ کاهش چشمگیری که هیچ اشارهای در فیلم بلومنتال به آن نشده است.
این روزنامه همچنین به بازداشت گسترده بیش از ۷۰۰ نفر از جمله رهبران دینی یهودیان پس از جنگ ۱۲ روزه حکومت ایران و اسرائیل در تابستان گذشته اشاره میکند و مینویسد حتی داشتن نسبت خانوادگی دور با اسرائیل میتواند به بازجویی و بازداشت منجر شود.
اورشلیمپست مینویسد بلومنتال این فضای فشار را نادیده گرفته و نبود هرگونه سخن طرفدار اسرائیل در فیلم را «اعتقاد مذهبی» معرفی کرده؛ در حالی که چنین اظهاراتی در ایران ممکن نیست.
به نوشته این روزنامه، فشار حکومتی حتی در کنیسهها نیز دیده میشود؛ جایی که عکسهای روحالله خمینی به اجبار نصب میشود و مراسم مذهبی تحت کنترل سیاسی قرار دارد.
گزارش همچنین یادآور میشود که در سال ۲۰۲۳، زمانی که «عید پسح» با روز قدس همزمان شد، رهبران یهودی به دستور حکومت مراسم را عقب انداختند و مردم را به حضور در تجمع حکومتی فراخواندند.
اورشلیمپست همچنین به پرونده آروین قهرمانی، جوان ۲۰ ساله یهودی که در نوامبر ۲۰۲۴ اعدام شد، اشاره میکند؛ پروندهای که از سوی نهادهای حقوق بشری «ناعادلانه» توصیف شد. به نوشته این روزنامه، این نمونهها نشان میدهد که اقلیتهای مذهبی در ایران «حکم میگیرند، نه عدالت».
در پایان، گزارش تاکید میکند روایت واقعی یهودیان ایران نه در فیلمهای حکومتی، بلکه در «نجواهای پنهان و ترسآلود» بازماندگان این اقلیت نهفته است؛ نجواهایی که به دلیل فشار امنیتی هرگز نمیتوانند آزادانه به گوش جهان برسند.

گزارشها حاکی از آن است که ایالات متحده با افزایش فشارهای نظامی بر ونزوئلا، خود را برای رویارویی جدیتری با دولت نیکلاس مادورو آماده میکند.
دونالد ترامپ دستور بستن فضای هوایی ونزوئلا را صادر کرده و تمامی پروازها به مقصد این کشور متوقف شده است؛ اقدامی که بهعنوان نشانهای از آمادگی ارتش آمریکا برای عملیات احتمالی علیه کاراکاس تعبیر میشود.
ژنرال جوزف ووتل، فرمانده پیشین سنتکام، میگوید حضور گسترده نظامی واشینگتن در دریای کارائیب، از جمله اعزام بزرگترین ناو هواپیمابر آمریکا، تنها برای فشار بر دولت مادورو نیست و پیام روشنی نیز برای دیگر مخالفان ایالات متحده، از جمله جمهوری اسلامی ایران، در بردارد. این قدرتنمایی میتواند هشدار مستقیمی برای علی خامنهای باشد.
مادورو متحد نزدیک خامنهای در آمریکای لاتین به شمار میرود و سقوط احتمالی او پیامی مهم برای بازیگران معادلات ایران خواهد داشت؛ هم برای حاکمیت جمهوری اسلامی و هم برای جامعهای که انتظار دارد تغییرات سیاسی در ایران با سرعت بیشتری رخ دهد اگر چه نمیتوان برای رخدادهای سیاسی مانند زمان سرنگونی جمهوری اسلامی، زمانبندی قطعی تعیین کرد.
همزمان، تنش میان تهران و واشینگتن افزایش یافته است. شروط ترامپ برای مذاکره دوباره اعلام شده است. او توقف کامل غنیسازی اورانیوم، محدودیت برنامه موشکهای بالستیک و پایان حمایت جمهوری اسلامی از گروههای نیابتی را پیششرط گفتوگو دانسته؛ شروطی که با مخالفت صریح خامنهای مواجه شده و به بنبستی جدید در روابط دو طرف انجامیده است.
همزمان در درون کشور اختلافات میان جناحهای قدرت آشکارتر از گذشته بروز کرده است. حسن روحانی در سخنان جدید خود عملکرد سپاه و نهادهای اطلاعاتی را در حوزههای نظامی و امنیتی به چالش کشیده و از آنچه «گزافهگویی» درباره توان دفاعی کشور خوانده، انتقاد کرده است. این انتقادها در حالی مطرح میشود که خامنهای پنجشنبه گذشته خواستار انسجام بیشتر درون حاکمیت شده بود؛ بااینحال، نزاع سیاسی میان روحانی و مجموعههای نظامی–امنیتی همچنان ادامه دارد.
روحانی در این سخنان سیاستهای فرهنگی و امنیتی کشور را نیز مورد انتقاد قرار داده و تلویحاً تاکید کرده است که نگاه صرفاً امنیتی در حل مسائل اجتماعی و فرهنگی کارآمد نیست. او همچنین مانع تراشی بر سر راه احیای برجام در سالهای گذشته و پیامدهای آن، از جمله بازگشت تحریمهای بینالمللی و شکلگیری تنشهای اخیر، را نتیجه نبود توافق در سالهای گذشته میداند.
این انتقادها از سوی چهرهای مطرح میشود که خود سالها در بالاترین سطوح تصمیمگیری و صدور دستور سرکوب مردم حضور داشته است. اکنون اما تنشهای درونی حاکمیت بیش از هر زمان دیگری علنی شده است. اختلافات قدرت، بیاعتنایی باندهای قدرت به توصیههای خامنهای برای وحدت، و حملات متقابل جناحها، همگی نشانههایی از تشدید شکافهای ساختاری در رأس نظام سیاسی جمهوری اسلامی است. در چنین شرایطی سرنگونی حکومت مادورو میتواند پیامی بسیار نگران کننده برای خامنهای باشد همان طور که میتواند به تقویت روحیه مردم ایران برای عبور از جمهوری اسلامی کمک کند.

آنچه امروز در ونزوئلا جریان دارد، تنها سرنوشت مادورو را رقم نمیزند؛ میتواند پیشنمایشی از آینده جمهوری اسلامی باشد. بسته شدن حریم هوایی، استقرار ناو هواپیمابر، حملات دریایی و فشار امنیتی چندلایه، همان الگویی است که واشینگتن سالهاست علیه تهران نیز به کار گرفته است.
ونزوئلا یکی از اصلیترین متحدان راهبردی جمهوری اسلامی در نیمکره غربی است و هرگونه تضعیف یا سقوط آن، بهمعنای عقبنشینی مستقیم نفوذ تهران در خارج از خاورمیانه خواهد بود.
بحران کاراکاس امروز فقط یک پرونده منطقهای نیست؛ هشداری است که مستقیما به سمت تهران نشانه رفته است.
اعلام ناگهانی دونالد ترامپ درباره «بسته شدن کامل حریم هوایی ونزوئلا» در روز شنبه هشتم آذر، تنها یک هشدار هوانوردی یا مانوری تبلیغاتی نبود؛ این جمله کوتاه نشانهای از ورود بحران میان واشینگتن و کاراکاس به فازی جدید و عمیقتر است.
همزمان با این اعلام، حضور نظامی آمریکا در کارائیب به شکل بیسابقهای افزایش یافته، ناو هواپیمابر جرالد آر فورد در منطقه مستقر شده، جنگندههای پیشرفته اف۳۵ در حال پرواز عملیاتی هستند و سازمان سیا نیز مجوز عملیات مخفیانه در داخل خاک ونزوئلا را دریافت کرده است.
این مجموعه نشانهها یک پیام روشن دارد: فشار بر مادورو دیگر صرفا سیاسی یا اقتصادی نیست، بلکه مستقیما وارد فاز امنیتی و نظامی شده است.
عملیات موسوم به «نیزه جنوبی» که از اوایل سپتامبر آغاز شده، تاکنون بیش از ۲۰ حمله دریایی علیه شناورهایی انجام داده که آمریکا آنها را حامل مواد مخدر معرفی کرده است.
حاصل این حملات، بیش از ۸۰ کشته بوده؛ آماری که حتی در معیار عملیاتهای ضد قاچاق هم رقم بالایی محسوب میشود.
با این حال، نکته کلیدی اینجاست که واشینگتن هنوز هیچ سند علنی و قابل راستیآزمایی منتشر نکرده که نشان دهد این شناورها واقعا به شبکه قاچاق مرتبط بودهاند.
همین ابهام، مشروعیت حقوقی عملیات را زیر سوال برده و دامنه انتقادها را گسترش داده است، اما به نظر میرسد هدف بزرگتر از قایقهای قاچاق مواد مخدر و انسان است.
ترامپ در یک پست در شبکه تروث سوشال، از خلبانها و قاچاقچیان درخواست کرده است حریم منطقه پرواز ممنوع را رعایت کنند.
تنشها تنها به میدان نظامی محدود نمانده است. هشدار رسمی اداره هوانوردی فدرال آمریکا درباره «وضعیت بالقوه خطرناک» آسمان ونزوئلا باعث شد شش شرکت بزرگ هواپیمایی بینالمللی پروازهای خود را متوقف کنند.
دولت مادورو نیز در واکنشی خشمآلود، مجوز فعالیت این شرکتها را لغو کرد. به این ترتیب، ونزوئلا عملا وارد مرحلهای از انزوای هوایی شده است؛ انزوایی که آثار اقتصادی و انسانی آن بهسرعت خود را نشان میدهد.
اما در داخل ونزوئلا، فضای روانی جامعه بهشدت شکننده است. گزارشهای میدانی از تخلیه خیابانها، هجوم مردم به فروشگاهها برای ذخیره غذا، تیراندازی هوایی نیروهای نظامی و سپس بازگشت ناگهانی شهر به وضعیت عادی حکایت دارد.
جامعهای که سالها زیر فشار تورم، کمبود دارو، قطعی آب و برق و سرکوب سیاسی زیسته، اکنون با اضطراب دائمی «جنگ یا صلح» دستبهگریبان است.
مادورو نیز با بسیج نیروها و دعوت از مردم برای پیوستن به میلیشیاها، عملا فرض حمله را جدی گرفته است.
اما این بحران تنها یک نزاع دوجانبه میان واشینگتن و کاراکاس نیست. برای ترامپ نیمکره غربی از ابتدای سیاست خارجیاش جایگاهی محوری داشته است.
او بارها نشان داده که امنیت در حوزه آمریکای لاتین و کارائیب را بر بسیاری از پروندههای خاورمیانهای ترجیح میدهد.
ونزوئلا برای او نه فقط یک دولت مخالف، بلکه نمادی از بازماندههای محور سوسیالیستی ضدآمریکایی در حیاط خلوت واشینگتن است؛ محوری که در نگاه ترامپ باید «یکبار برای همیشه» جمع شود.
در همین نقطه، پیوند راهبردی ونزوئلا با جمهوری اسلامی اهمیت پیدا میکند. سالهاست که تهران و کاراکاس در حوزههای انرژی، نظامی، امنیتی و حتی پهپادی همکاری دارند.
پروازهای مخفی، انتقال فناوری، دور زدن تحریمها و شبکههای مالی مشترک بخشی از این همکاریها بوده است. ونزوئلا برای جمهوری اسلامی فقط یک شریک سیاسی نیست؛ یک مسیر مهم تنفسی در برابر فشارهای تحریمی غرب است.
به همین دلیل، هرگونه تضعیف جدی یا سقوط احتمالی ساختار حاکم بر ونزوئلا میتواند ضربهای مستقیم به شبکه نفوذ و مانور جمهوری اسلامی در نیمکره غربی وارد کند.
اگر آمریکا بتواند موقعیت مادورو را بهطور پایدار تضعیف کند، تهران یکی از مهمترین پایگاههای غیرخاورمیانهای خود را از دست خواهد داد.
این موضوع بهویژه در شرایطی اهمیت دوچندان پیدا میکند که مذاکرات جمهوری اسلامی با غرب به بنبست خورده و چشمانداز روشنی ندارد.
نکته مهم دیگر، الگوی رفتاری ترامپ است. او معمولا پروژههای فشار ناتمام را در دور دوم با شدت بیشتری دنبال میکند.
ونزوئلا یکی از همین پروژههاست. اگر این پرونده در نیمکره غربی به سرانجامی برسد، این پیام بهراحتی میتواند به دیگر پروندههای باز آمریکا از جمله جمهوری اسلامی تعمیم داده شود: فشار ترکیبی، انزوای اقتصادی، تهدید نظامی و در نهایت تحمیل تغییر رفتار یا ساختار.
در نهایت، آنچه امروز در ونزوئلا در حال وقوع است، فقط یک بحران منطقهای نیست. این بحران میتواند به یک آزمایش بزرگ برای سیاست خارجی دوره دوم ترامپ تبدیل شود؛ آزمایشی که نتیجه آن نهتنها سرنوشت مادورو، بلکه معادلات نفوذ جمهوری اسلامی در نیمکره غربی و حتی آینده تقابل تهران و واشینگتن را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد.
اگر ونزوئلا سقوط کند، موج بعدی فشار میتواند دیر یا زود به سمت تهران برگردد.
بسیاری از تحلیلگران میگویند حتی اگر جنگی هم در نگیرد، این فشارهای گسترده اجتماعی، امنیتی و اقتصادی در داخل خاک ونزوئلا میتواند با افزایش فشار خارجی خود تبدیل به یک طغیان شود؛ موضوعی که تحلیلگران باور دارند شاید در مورد امروز ایران هم محتمل باشد.

در حالی که مدارس تیزهوشان در ایران معمولا بهعنوان سکوی ورود به دانشگاههای برتر در نظر گرفته میشوند، یافتههای پژوهشی تازه نشان میدهد فضای رقابتی شدید در این مدارس برای بسیاری از دانشآموزان به اضطراب، فرسودگی و تنش در روابط دوستانه میانجامد.
این پژوهش را علیرضا قاسمی، زهرا مصباح فلاطونی، مرتضی کدخدا، نگین نیکبین، مینو میری و مصطفی صفاری، پژوهشگران دانشگاههای فردوسی مشهد، بیرجند و فرهنگیان تهران، انجام دادند.
در این مطالعه که نتایج آن در آخرین شماره فصلنامه «مطالعات روانشناسی تربیتی» دانشگاه سیستان و بلوچستان منتشر شد، پژوهشگران به بررسی تجربیات دانشآموزان از پدیده «رقابتجویی تحصیلی» در مدارس تیزهوشان پرداختند.
رقابت؛ از افزایش انگیزه تا کمالگرایی
بر اساس یافتههای پژوهش، شمار زیادی از دانشآموزان رقابت را در آغاز تجربهای مثبت میدانند که به افزایش تلاش و بهبود عملکرد تحصیلی منجر میشود.
به گفته یکی از دانشآموزان مصاحبهشونده، رقابت برای او مانند «یک موتور محرک درونی» عمل میکند و هر زمان جو رقابتی در کلاس افزایش مییابد، تلاش او هم چند برابر میشود.
پژوهشگران در این خصوص توضیح میدهند که رقابت سالم میتواند «سخت کوشی»، «انگیزه درونی» و «کمالگرایی مثبت» را تقویت کند.
با این وجود، نتایج تحقیق نشان میدهد در فضای «گلچینشده» مدارس تیزهوشان، مرز میان افزایش انگیزه و فشار در اثر رقابت ممکن است برای بسیاری از دانشآموزان بهسادگی از بین برود.

احساس ناکافی بودن و بیخوابی شبانه
بخش اصلی این مطالعه به پیامدهای روانی روحیه رقابتجویی میپردازد. بسیاری از شرکتکنندگان در این پژوهش رقابت ناسالم را با افزایش «احساس ناکامی» و «خودسرزنشی» مرتبط میدانند.
یک دانشآموز در این خصوص میگوید: «رقابت باعث میشد اگر خوب درس نخونم، عذاب وجدان بگیرم. باعث ایجاد حس رفتار بد رقابتطلب در من شده... گاها باعث شده حس ناکافی بودن داشته باشم. خودم رو سرزنش میکردم.»
نتایج تحقیق حاکی از آن است که تاثیرات حس رقابت شدید و ناسالم تنها در بعد روانی خلاصه نمیشود و اثرات نامطلوب جسمی نیز به همراه دارد.
یکی از دانشآموزان از تجربه خود اینگونه میگوید: «هر زمانی که رقابت شدت میگیره، ابرو و مژههام میریزن. میفهمم بهخاطر رقابته، چون استرس بهم وارد میشه.»
بر اساس یافتهها، دغدغه نمره و رقابت مداوم با همکلاسیها ذهن بسیاری از دانشآموزان را تا نیمههای شب درگیر نگه میدارد و باعث بیخوابی آنها میشود.
پژوهشگران با استناد به روایتهای دانشآموزان هشدار میدهند حس رقابت شدید، شماری از آنها را «همیشه خسته و بیانرژی» کرده و موجب کاهش کیفیت زندگی تحصیلی و آسیب به سلامت روانی و جسمیشان شده است.
دوستیهایی که زیر بار رقابت میشکنند
به گفته دانشآموزان، رقابت در مدارس تیزهوشان تنها به نمره و رتبه محدود نمیشود و روابط بینفردی را هم تحت تاثیر قرار میدهد.
بر این اساس، دانشآموزان در کلاس حتی برای اختلاف نمرهای در حد «یکصدم» با یکدیگر رقابت میکنند و همین امر موجب تضعیف یا از بین رفتن برخی دوستیها شده است.
در محیط خانواده هم، به روایت دانشآموزان، مقایسه فرزندان با یکدیگر آتش رقابت را تندتر میکند.
قاسمی و همکاران معتقدند ترکیب انتظارهای بالای خانواده و جو رقابتی در مدرسه برای بخشی از دانشآموزان به «فشاری دائمی برای بهتر بودن» تبدیل شده است.

راهکارها و نقش مدرسه
در بخش دیگری از پژوهش، از دانشآموزان درباره شیوههای مقابله با فشار رقابت پرسش شده است.
شماری از آنان میگویند برای حفظ آرامش خود میکوشند حس رقابتجویی را «پنهان» کنند و آن را در رفتار و ظاهر نشان ندهند.
یک شرکتکننده توضیح میدهد: «از یه جایی به بعد، برای آرامش خودمون مجبور بودیم این رقابت رو بین خودمون پنهون کنیم. این کار باعث میشد تا حداقل کمی از لحاظ روحی کمتر به هم بریزیم.»
گروهی دیگر نیز تصمیم گرفتهاند بهجای مقایسه دائمی خود با دیگران، روی «یادگیری عمیق»، «فهمیدن مطالب» و «پیشرفت شخصی» تمرکز کنند، ضعفهای خود را بپذیرند، هدفهای کوچکتر برای خود تعیین کنند و با دوستانی که کمتر اهل رقابت هستند، وقت بگذرانند.
در نتیجهگیری این مقاله آمده است اگرچه رقابت تحصیلی در مدارس تیزهوشان میتواند تلاش و انگیزه را افزایش دهد، «سطوح بالای آن اثرات مخربی بر یادگیری، کیفیت زندگی تحصیلی و سلامت روان دانشآموزان» دارد.
از این رو، بازتعریف مفهوم رقابت در محیط مدرسه و آموزش شیوههای رقابت سالم بر عهده معلمان و مشاوران است.
دادههای این پژوهش از مصاحبه با ۱۸ دانشآموز دختر و پسر پایههای دهم تا دوازدهم ساکن شهرستان قاینات در سال تحصیلی ۱۴۰۲ تا ۱۴۰۳ به دست آمده است.

در واشینگتن، گاهی یک واقعه کوچک، مسیر یک بحث ملی را بهطور کامل تغییر میدهد.
تیراندازی اخیر علیه دو عضو گارد ملی آمریکا، که مظنون آن یک شهروند افغان با پیشینه همکاری با نهادهای امنیتی آمریکا است، اکنون به نقطه آغاز تحولی بزرگتر در سیاستگذاری مهاجرتی آمریکا تبدیل شده است؛ تحولی که دامنه آن به میلیونها مهاجر از ایران تا سومالی و از ونزوئلا تا لیبی میرسد.
یک پیام، یک دستور، یک پروژه سیاسی
دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، تنها چند ساعت پس از این حادثه، در پیام تند و بلندی در شبکه تروثسوشال، مهاجرت را «بزرگترین عامل تخریب آمریکا» نامید و وعده داد «مهاجرت از تمامی کشورهای جهان سوم» را تا زمانی نامحدود متوقف خواهد کرد؛ تصمیمی که بهگفته او برای «بازسازی کامل سیستم» ضروری است. این لحن، نه یک واکنش به حادثهای منفرد، بلکه بازگشت به گفتمانی است که مهاجر را نه انسان، بلکه متغیری امنیتی و اقتصادی تعریف میکند.
در پی این پیام، دولت او سلسلهاقدامهایی را اعلام کرد که از نظر گستره و پیامد، در سالهای اخیر کمسابقه است: توقف نامحدود رسیدگی به تمام درخواستهای مهاجرتی افغانها و بازبینی کامل و سختگیرانه تمام گرینکارتهای صادرشده برای اتباع ۱۹ کشور «نگرانکننده» از جمله ایران، افغانستان، یمن، سودان، سومالی و ونزوئلا.
این تصمیمات تنها بخشی از پروژهای بزرگتر است: مهندسی دوباره ساختار جمعیتی آمریکا و بازتعریف مفهوم «تعلق» در بزرگترین کشور مهاجرپذیر جهان.
روایتی تازه اما با ریشههای آشنا
ترامپ در پیام خود، جمعیت خارجی آمریکا را ۵۳ میلیون نفر توصیف کرد و بخش بزرگی از آن را «ورودی از کشورهای فروپاشیده، زندانها، باندهای جنایی و مراکز روانپزشکی» دانست. این نوع بیان، بازگشت به زبانی است که آمریکا در دهههای مهاجرستیز قرن بیستم نیز به خود دیده بود؛ زبانی که «دیگریِ مهاجر» را تهدیدی برای هویت ملی، امنیت عمومی و حتی «تمدن غرب» معرفی میکند.
او در ادامه، مهاجرانی را که «دارایی خالص» برای آمریکا نیستند تهدید به حذف کرد، از «سلب تابعیت» سخن گفت و وعده داد «هر تبعه خارجی ناسازگار با تمدن غرب» را اخراج خواهد کرد. این جملات، بیش از آنکه یک برنامه اجرایی باشند، دستورکاری ایدئولوژیک را نمایندگی میکنند که مهاجرت را نه فرصتی برای رشد، بلکه ابزاری برای «تضعیف درونی» آمریکا میبیند.
بازبینی گرینکارتها: یک شمشیر معلق بر سر میلیونها نفر
بازبینی دوباره گرینکارتهای صادرشده، اقدامی است که حتی در دورههای اوج نگرانی امنیتی آمریکا نیز به ندرت انجام شده است. هنوز معیارهای این بازبینی مشخص نیست و مقامات مهاجرتی از توضیح احتمال لغو یا تعلیق اقامت دائم طفره رفتهاند. اما پیام روشن است: دارندگان گرینکارت از این ۱۹ کشور ـ حتی پزشکان، پژوهشگران، مهندسان و نیروی کار ضروری ـ باید آماده مواجهه با یک چرخه جدید از ارزیابیهای امنیتی و اداری باشند؛ چرخهای که هر نقص کوچک در پرونده مهاجرتی میتواند به پیامدی بزرگ منجر شود.
برای ایرانیان، که هزاران نفر از آنها در بخشهای پزشکی، فناوری و دانشگاهی آمریکا ستونهای اصلی نیروی کار متخصص را تشکیل میدهند، این فضای تازه به معنای عدم قطعیت گسترده است؛ عدم قطعیتی که نهتنها آینده حرفهای، بلکه امنیت خانوادگی آنها را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.
افغانستان: از متحد دیروز تا متهم امروز
تصمیم دولت ترامپ برای توقف کامل بررسی پروندههای مهاجرتی افغانها در عمل به یکی از جدیترین چرخشها در سیاست آمریکا نسبت به جامعهای تبدیل شده است که طی دو دهه گذشته نقش مهمی در همکاریهای امنیتی، نظامی و اطلاعاتی با واشینگتن داشت. هزاران افغان — از مترجمان گرفته تا نیروهای شبهنظامی و متخصصان محلی — بخشی از زیرساخت میدانی عملیات آمریکا بودند و بدون مشارکت آنها، بسیاری از مأموریتهای زمینی و اطلاعاتی ممکن نبود.
اکنون اما، یک اقدام فردی باعث شده همان جامعه در معرض توقف، بازبینی و احتمال تعلیق جمعی قرار بگیرد. این واقعیت نه از منظر احساسی، بلکه از منظر سیاستگذاری، یک تغییر مهم را نشان میدهد: دولت آمریکا بهمحض ایجاد یک تهدید امنیتی، حتی اگر ناشی از یک فرد باشد، میتواند سیاستهای مهاجرتی گسترده و فراگیر اعمال کند.
مهاجرت بهعنوان متر سیاستگذاری جهانی
این تغییرات تنها به مرزهای آمریکا محدود نمیشود. اسناد تازه منتشرشده نشان میدهد واشینگتن به سفارتخانههای خود در اروپا، کانادا، استرالیا و نیوزیلند دستور داده است برای محدودسازی سیاستهای مهاجرتی آن کشورها فشار وارد کنند و موارد «حمایت بیش از حد» از مهاجران را گزارش دهند.
چنین سیاستی، در عمل به معنای صادرات یک دکترین مهاجرتی جدید است: سیاستی که میکوشد بلوک غرب را به جبههای واحد در برابر موج مهاجرت از کشورهای فقیر و بحرانزده تبدیل کند؛ جریانی که اثرات آن برای میلیونها مهاجر بالقوه در سراسر جهان تعیینکننده خواهد بود.
سیاستی که فقط درباره مرز نیست
در ظاهر، این تصمیمات با عنوان «امنیت ملی» معرفی میشوند، اما در لایههای زیرین، نشانه چرخشی بزرگتر در نگاه آمریکا به مهاجران غیرغربی است؛ چرخشی که نقش و جایگاه این گروهها را در نظم اجتماعی و سیاسی آمریکا دوباره تعریف میکند.
یک حادثه فردی، تبدیل شده است به مبنای بازطراحی کل سیاست مهاجرتی آمریکا؛ بازطراحیای که بطور مستقیم میلیونها نفر از ایران، افغانستان، کشورهای آفریقایی و هر جامعهای را که «جهان سوم» خوانده میشود، تحت تأثیر قرار میدهد.
ترامپ در پیام خود نوشت: «روز شکرگزاری مبارک برای همه — جز کسانی که از آمریکا متنفرند.»
این جمله ساده نیست؛ بخشی از یک چارچوب فکری است که در آن، مرز میان «شهروند قابلقبول» و «دیگری غیرقابلقبول» هر لحظه قابل جابهجایی است.
پرسش اصلی اکنون این است: چه کسی تعیین میکند چه چیزی «نفرت از آمریکا» محسوب میشود؟ چه نهادی تشخیص میدهد چه کسی با «تمدن غرب ناسازگار» است؟ و مهمتر از آن، کدام گروه باید نگران باشد که روزی ناگهان در فهرست «دیگران نامطلوب» قرار بگیرد؟
تحولات اخیر نشان میدهد که سیاست مهاجرتی آمریکا در حال حرکت بهسمت قضاوتهای گروهی و هویتی است، نه بررسیهای فردی. این همان نقطهای است که مهاجرت دیگر فقط موضوعی اداری یا امنیتی نیست— بلکه بازتابی از تعریفی جدید از «ما» و «دیگران» در آمریکا است.





