علیرضا نامورحقیقی، تحلیلگر سیاسی، گفت کمال خرازی از جمله اصلاحطلبانی به شمار میرفت که همواره مورد اعتماد رهبر جمهوری اسلامی بود و هیچگاه به صورت علنی انتقاد نمیکرد.
نامورحقیقی افزود همین رویکرد امکان حفظ موقعیت در ساختار قدرت را برای خرازی فراهم کرد.







شایان سمیعی، کارشناس امنیت ملی، در مصاحبه با ایراناینترنشنال گفت در جمهوری اسلامی قدرت تصمیمگیری منسجم وجود ندارد و عناصر مختلف حاکمیت به یکدیگر اعتماد کافی ندارند.
او افزود به نظر میرسد همچنان برای مقامهای تهران مشخص نیست که مذاکرات با آمریکا انجام خواهد شد یا نه.
در سال ۱۳۹۸ وقتی خبرنگار بخش انرژی در رویترز بودم، شروع به تحقیق روی سوالی کردم که دههها بر بازار جهانی سایه انداخته بود: اگر تنگه هرمز بسته شود، چه خواهد شد؟
برای من، این یک پرسش انتزاعی نبود. رهبران جمهوری اسلامی بیش از نیم قرن بارها تهدید کرده بودند از این تنگه بهعنوان ابزار فشار استفاده خواهند کرد. میخواستم بدانم آیا کشورهای منطقه توانستهاند مسیرهای جایگزینی برای انتقال نفت و فرآوردههای نفتی تعبیه کند، یا عامدانه این خطر را نادیده گرفتهاند.
دور زدن تنگه هرمز سالهاست یکی از موضوعات مهم در خاورمیانه بوده، بهویژه از زمان «جنگ نفتکشها» در دهه شصت شمسی که تانکرهای نفتی در معرض خطر شلیک موشکها بودند.
دولتهای منطقه سالهاست طرحهایی را برای مقابله با بسته شدن تنگه هرمز و دور زدن آن بررسی کردهاند.
در تحقیقاتم متوجه شدم بیشتر این برنامهها هرگز از حد طرحها فراتر نرفتند. آن طرحهایی هم که اجرایی شدند با کمبود بودجه مواجه بودند و ظرفیت انتقال نفتشان در مقایسه با حجم عظیم نفتی که از تنگه هرمز عبور میکند، ناچیز بود.
تحلیلگرانی که آن زمان با آنها صحبت کردم، معتقد بودند چنین پروژههایی از نظر اقتصادی قابل توجیه نیستند چون خطر بسته شدن تنگه هرمز جدی و واقعی نیست.
واقعیت این بود که کشورهای منطقه تمایلی نداشتند میلیاردها دلار برای زیرساختهایی هزینه کنند که ممکن بود هرگز مورد استفاده قرار نگیرد.
حتی اگر تنگه هرمز هم بسته میشد، بسیاری باور داشتند که این اختلال کوتاهمدت خواهد بود؛ چرا که آمریکا با مداخله نظامی مسیر را بهسرعت باز خواهد کرد.
در نتیجه این نگاه، پروژههای انتقال نفت بشدت محدود باقی ماندند. خط لوله شرق–غرب عربستان نفت را به دریای سرخ منتقل میکرد، اما ظرفیت آن در مقایسه با حجم عبوری از تنگه هرمز اندک بود. پایانه فجیره در امارات تنگه هرمز را دور میزد، اما از نظر جغرافیایی آنقدر به تنگه نزدیک بود که امنیت کامل نداشت.
مسیرهای دیگر با محدودیتهای بیشتری روبهرو بودند. خط لوله عراق–ترکیه با اختلافات سیاسی میان بغداد و اقلیم کردستان مواجه بوده است. خط لوله عراق از طریق عربستان (IPSA)، که صدام حسین در سال ۱۹۸۹ برای دور زدن تنگه هرمز ساخت، از سال ۱۹۹۰ عملاً غیرفعال مانده است. طرح انتقال نفت به بندر عقبه در اردن نیز به خاطر روابط شکننده بغداد و امان عملا متوقف مانده بود.
رقابتهای عمیق میان دولتها در منطقه مانع اجرای اغلب این پروژههای فرامرزی شدند.
در نهایت این طرحها آنقدر پیش پا افتاده بودند و دولتها نیز آنقدر در ارائه اطلاعات درباره آنها احتیاط به خرج میدانند که من از ادامه این گزارش صرفنظر کردم.
دو برنده اصلی
در این سالها، تنها دو کشور تهدید بستن تنگه هرمز را بهطور جدی درک کردند.
نخست، چین که طی یک دهه گذشته با تنوعبخشی به منابع انرژی خود، وابستگیاش به این گذرگاه حیاتی را کاهش داده است.
دوم، ایران که با احداث خط لوله گوره-جاسک، مسیر جایگزینی برای صادرات نفت خود ایجاد کرد و همزمان، توان تهدید مسیرهای جایگزین دیگر کشورها را نیز افزایش داد.
ایران بارها به کشورهای منطقه هشدار داده که مسیرهای جایگزینی که ایجاد کردهاند، آسیبپذیر هستند. حملات سال ۲۰۱۹ به نفتکشها در نزدیکی فجیره، حمله پهپادی همان سال به خط لوله شرق–غرب عربستان، و همچنین حملات سال ۲۰۲۳ حوثیها به مسیرهای کشتیرانی در دریای سرخ، همگی در راستای به چالش کشیدن این مسیرهای جایگزین ارزیابی میشوند.
جنگ دوم آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، بار دیگر به جهان یادآوری کرد که یکی از حیاتیترین گلوگاههای خود را برای سالها نادیده گرفته است.
ایران با بستن تنگه هرمز، شوکی چند تریلیون دلاری به بازارهای جهانی وارد کرد و فشار تورمی تازهای بر اقتصادهای شکننده جهان تحمیل شد.
اکنون هزینه تامین امنیت تنگه هرمز بهمراتب بیشتر از هزینهای است که پیشتر برای ایجاد مسیرهای جایگزین صرف شده بود.
مسیرهای دور زدن تنگه، که پیشتر نیز راهحلی ناقص در برابر تهدیدهای جمهوری اسلامی بودند، اکنون کارایی خود را بیش از پیش از دست دادهاند.
پس از جنگ آمریکا و جمهوری اسلامی، به نظر میرسد کشورهای منطقه به این جمعبندی رسیدهاند که راهحل پایدار نه در توسعه زیرساختها، بلکه در شکلگیری یک چارچوب امنیتی جدید در منطقه است؛ چارچوبی که امکان استفاده ابزاری از تنگه هرمز را برای همیشه از میان ببرد.
در بامداد ۸ آوریل، آتشبسی میان آمریکا و جمهوری اسلامی اعلام شد که هیچیک از طرفین آن را «توافق» نمینامند و این نشان میدهد که آتشبس بر بستری از ابهام بنا شده است.
این ابهام سرنوشت آتشبس را شکننده میکند آن هم در شرایطی که تضمینی برای اجرا و حضور یک میانجی موثر هنوز شکل نگرفته و ریشههای اختلاف پابرجاست.
طرفین در شرایطی در سی و هشتمین روز پس از آغاز عملیات «خشم حماسی» تن به توقف موقت جنگ دادهاند که ترامپ پیروزی آمریکا را اعلام کرده، تهران از «دستاورد تاریخی» سخن گفته و نتانیاهو صرفا از بخشی از آن حمایت کرده است.
اما در همان ساعاتی که پیامهای تبریک رد و بدل میشد، موشکها و پهپادها در آسمان منطقه همچنان در پرواز بودند و اسرائیل بزرگترین حملهاش به لبنان را آغاز کرد. معادلات پیچیدهای که در جنگ وجود دارند و همچنین حضور نیروهای بینالمللی مختلف، مانند کشورهای عرب خلیج فارس که در این جنگ درگیر شدهاند، رسیدن به یک توافق جهت به پایان بردن جنگ را فعلا دشوار کرده است.
آمریکا چرا تن به آتش بس داد؟
آمریکا با اهداف متعددی وارد جنگ شده بود، از نابودی برنامه هستهای ایران تا فروپاشی محور مقاومت و حتی تغییر رژیم. اما هدف محوری را میتوان «تغییر معادله قدرت» دانست؛ تضعیف ساختاری ایران بهگونهای که تهدیدش برای اسرائیل و نظم منطقهای برای سالها کاهش یابد.
از این منظر، واشینگتن دستاوردهایی داشته است: طبق گزارش پنتاگون، ۱۳ هزار هدف کوبیده شد؛ صنعت موشکی، شبکه پدافندی، و نیروی دریایی ایران بهشدت آسیب دیدند و رهبری جمهوری اسلامی عوض شد. این یعنی حتی اگر تحریمها کاملا رفع شوند، ایران تا سالها توان بازسازی ظرفیت نظامیاش را به شکل سابق نخواهد داشت. به این معنا آمریکا تا اطلاع ثانوی برای اسرائیل «زمان» خریده است.
اما آمریکا همچنان نتوانسته است اورانیوم غنیشده ۶۰ درصدی ایران را به دست آورد و برنامه موشکی با وجود آسیبهای جدی، همچنان تا حدودی کارایی دارد به ویژه در حمله به کشورهای خلیجفارس.
علاوه بر این، واشینگتن یک اشتباه محاسباتی مهلک کرد و قدرت تنگه هرمز را دست کم گرفت. جمهوری اسلامی توانست این تنگه را ببندد و بهواسطه آن بحران انرژی جهانی ایجاد کرد و این عاملی بود تا کشورهای خلیج فارس و اروپا، واشینگتن را زیر فشار بگذارند و ترامپ در داخل آمریکا آسیبپذیرتر شود.
این موضوعات احتمالا مهمترین عوامل برای رفتن آمریکا به سمت آتش بس بودهاند. از این رو، آمریکا تمام آنچه را که میخواست با جنگ به دست نیاورده و اکنون با مذاکره به دنبال آن است.
بنابر این میتوان گفت آمریکا نه شکست خورده است و نه پیروز شده؛ معادله را تغییر داده، اما نه به شکلی که میخواست و در این فاصله، جمهوری اسلامی قویتر از آنچه پیشبینی میشد از جنگ بیرون آمد.
جمهوری اسلامی چرا آتشبس را پذیرفت؟
نمیدانیم در جمهوری اسلامی وضعیت در قدرت، در زیرساختها و در حوزههای مختلف زیست جمعی چگونه است؛ سانسور اینترنتی اجازه دسترسی به بسیاری از جزئیات را نمیدهد اما از پذیرش آتشبس از سوی حکومت میتوان گفت ضرباتی که در حوزههای مختلف خورده، جدی بوده است؛ به نوعی که علیرغم اعتراضات اجتماعی در خیابان برای رد آتشبس به آن تن داده است.
پیامد مستقیم این حملات، دگرگونی بنیادین در آرایش فرماندهی نظامی و سیاسی جمهوری اسلامی بود که با کشته شدن چهرههای کلیدی و در رأس آنها علی خامنهای، به یک زلزله ساختاری انجامید.
اهمیت این واقعه صرفا در فقدان فیزیکی یک فرد نیست، بلکه در درهمشکستن اسطوره مصونیت رهبری است؛ جایگاهی که در تمام طول تاریخ جمهوری اسلامی، حریمی دستنخورده و نفوذناپذیر تلقی میشد.
اکنون، تقارنِ فروپاشی کاملِ پدافند هوایی کشور با حذف عالیترین مقام سیاسی، پیامی صریح به همراه دارد: در غیاب چتر حمایتی در آسمان، مرکزیت قدرت دیگر هیچ تضمینی برای بقا ندارد و تکرارپذیری چنین ضرباتی به یک احتمال دائمی بدل شده است.
در سوی دیگر، تهدید جدی برای تهران نه شکست نظامی بلکه خطر اعتراضات و یا شورشهای اجتماعی است. فلج شدن زیرساختهای برق و سوخت در کنار خلاء مشروعیت رهبری جدید، آن هم در جامعهای که زخم اعتراضات و کشتارهای پیشین را بر تن دارد، حکومت را به نقطه انفجار نزدیک کرده است. از این رو، پذیرش آتشبس موقت را میتوان نه یک انتخاب دیپلماتیک صرف بلکه یک عقبنشینی ضروری برای مهار بحران داخلی و نارضایتیها دانست.
در منطق تهران، یک برد راهبردی وجود دارد و آن تغییر وضعیت تنگه هرمز است. حکومت با تبدیل آسیبهای نظامی به سرمایه ژئوپلیتیک، ادعای پیشین خود درباره کنترل این آبراه را به واقعیتی تحمیلی برای منطقه بدل کرده است.
تهران با اتکا به همین اقتدار نوظهور بهدنبال کسب درآمد سالانه ۶۴ میلیارد دلار از حق عبور کشتیها است که دستیابی به آن در شرایط عادی هرگز ممکن نبود. این اهرم از نظر آنها تضمینی برای پایبندی ترامپ به توافقات محسوب میشود. حمله به خط لوله ینبع در عربستان بلافاصله پس از آتشبس نیز نشان داد که ایران با تلاش برای از بین بردن مسیرهای جایگزین، قصد دارد جامعه جهانی را به پذیرش اراده خود در این شریان حیاتی مجبور کند.
آیا این آتشبس شکننده است؟
چند ساعت بعد از آتشبس، شکنندگی آن آشکار شد. محمدباقر قالیباف، رییس مجلس شورای اسلامی که اکنون در راس تیم مذاکره کننده حکومت با آمریکا قرار گرفته است، ساعاتی پس از آتشبس گفت سه بند از ۱۰ بند توافق آتش بس نقض شده است: لبنان، غنی سازی و ورود پهپاد متجاوز به منطقه حاکمیتی.
اما موضوع صرفا نقض توافق آتش بس نیست. بلکه آنچه وضعیت را پیچیدهتر کرده است خود جایگاه میانجی است. پاکستان از منظر هندسه دیپلماتیک، انتخابی منطقی به نظر میرسد، غیرعرب، مسلمان، دارای روابط کارکردی با واشینگتن و تهران.
اسلامآباد در این فرآیند تلاش کرد که هم «مکان امن» و هم «معمار توافق» باشد. اما معضل آشکار این میانجی زمانی نمایان شد که شهباز شریف نخست وزیر این کشور «همه جبههها از جمله لبنان» را در داخل توافق آتشبس اعلام کرد و نتانیاهو ساعاتی بعد آن را رد کرد. یعنی مکان امن و میانجی اصلی، نفوذی در یکی از طرفین جنگ نداشت.
از سوی دیگر غیاب کشورهای خلیج فارس و لبنان از مذاکرات اسلامآباد یک نقص ساختاری جدی است، چرا که آنها نیز بخشی از مساله هستند. اما تاثیرشان در افق دو هفتهای محدود است. عربستان، امارات، بحرین و کویت نه میتوانند و نه میخواهند آتشبس را بشکنند؛ ناخشنودی آنها یک مشکل بلندمدت است، نه یک متغیر فوری.
آنچه در این دو هفته واقعا تعیینکننده است، گسل هستهای و تناقض میان مطالبه «غنیسازی صفر» آمریکا و اصرار بر «تداوم غنیسازی» در روایت تهران است که به نظر میرسد به آسانی حل نخواهد شد. موضوع دیگری که هنوز سرنوشت آن مشخص نیست ۴۰۰ کیلوگرم ذخایر موجود اورانیوم غنیسازی شده ۶۰ درصدی است.
همزمان، جمهوری اسلامی کوشیده مساله حزبالله لبنان را بهعنوان یک خط قرمز مطرح کند، چرا که نادیده گرفتن آن به معنای پایان اعتبار محور مقاومت خواهد بود. هشدار صریح مقامات تهران درباره پاسخ به تداوم «جنایات علیه شیعیان لبنان» نشان میدهد که این جبهه میتواند بهتنهایی آتشبس شکننده فعلی را درهم بشکند.
بخشی از مساله ابهام و شکننده شدن توافق آتشبس، به متن مورد توافق باز میگردد. جی دی ونس، معاون رییسجمهوری آمریکا، میگوید حداقل سه متن ۱۰ مادهای در این سو و آن سو وجود داد: متنی که به وسیله چت جیپیتی نوشته شده بود و به سطل آشغال انداخته شد. متن دوم منطقی بود و بین ما رد و بدل شده بود. متن سوم اما متنی است که بسیار ماکسیمالیست است. این موضوع این واقعیت را نشان میدهد که طرفین هنوز به زمین مشترکی نرسیدهاند.
این آتشبس نه پایان یک فصل است، نه آغاز یک فصل جدید بلکه یک وقفه کوتاه در پرانتز جنگ است؛ چرا که طرفین فشار لازم برای به کرسی نشاندن خواستهای خود را پیش از این در دیپلماسی نداشتند و جنگ نیز فعلا تغییر عمدهای ایجاد نکرده است.
به این ترتیب، به نظر نمیرسد حداقل طرف آمریکایی بتواند آنچه در جنگ کسب نکرده را در مذاکره به دست بیاورد. طرفین در نهایت نیازمند دستاوردهای پایدار از این جنگ هستند که در مذاکرات پیش رو، بر حسب آنچه به صورت عمومی منتشر شده است، در دسترس به نظر نمیرسد.
نشریه پولتیکو در گزارشی به بررسی تبعات مالی و سیاسی توافق احتمالی آمریکا و جمهوری اسلامی برای کشورهای اروپایی پرداخت.
به نوشته پولتیکو، در حالی که اروپا خواهان بازگشت ثبات و آرامش، بازگشایی تنگه هرمز و همچنین بازسازی زیرساختهای آسیبدیده است، از تصمیمات یکجانبه واشینگتن، مانند احتمال گرفتن عوارض عبور و مرور در تنگه هرمز، نگران است.
این وضعیت که پیشتر در غزه و اوکراین نیز تجربه شده، نشاندهنده الگویی است که در آن اروپا همواره باید هزینههای مالی آشفتگیهای ایجادشده بهوسیله کاخ سفید را بپردازد.
به نوشته پولتیکو، دونالد ترامپ، رییسجمهوری آمریکا، همواره آشفتگیهایی ایجاد میکند و سپس اروپا را برای کمک و بازگرداندن ثبات یا پرداخت هزینهای زیاد برای مدیریت بحران، فرامیخواند.
از غزه تا اوکراین و اکنون تنگه هرمز، این الگوی رفتاری بهوضوح در سیاستهای ترامپ مشاهده میشود.
پنج دیپلمات و مقام رسمی اتحادیه اروپا بر این باورند که پس از اعلام توافق آتشبس میان رییسجمهوری آمریکا و تهران، این الگوی نگرانکننده احتمالا در تنگه هرمز نیز تکرار خواهد شد.
رهبران اروپایی پیش از این برای مشارکت در بازسازی و بازگشایی این آبراه استراتژیک پس از توقف درگیریها، متعهد شده بودند.
کشورهای فرانسه، آلمان و بریتانیا احتمالا مسئولیت مالی عملیات پرهزینه اسکورت کشتیها و مینروبی در تنگه را بر عهده خواهند داشت و کشتیهای تجاری آنها نیز ممکن است برای عبور از این مسیر، مجبور به پرداخت مبالغی هنگفت شوند.
رییسجمهوری آمریکا، ۱۹ فروردین اعلام کرد برای گرفتن عوارض از تنگه هرمز، به ایجاد یک سازوکار «سرمایهگذاری مشترک» با همکاری ایران و عمان فکر میکند.
در صورت محقق شدن این موضوع، کشتیها باید هزینههایی را پرداخت کنند که پیش از جنگ وجود نداشته است.
علاوه بر این، هزینههای انرژی در اروپا حتی در صورت پایداری آتشبس، تا ماهها بالا خواهد ماند.
با نگاهی به این روند، یک حقیقت تلخ آشکار میشود: اروپا برای باقی ماندن در ائتلاف با آمریکا باید هزینه بیشتری بپردازد.
ناچو سانچز آمور، عضو کمیته روابط خارجی پارلمان اروپا، در این باره گفت: «ما با یک الگوی تکراری مواجه هستیم. ما در غزه باید هزینه بازسازی را بپردازیم، در اوکراین هزینههای جنگ را عملا بهتنهایی به دوش میکشیم و حالا هم احتمالا باید هزینه پاکسازی تنگه هرمز را متقبل شویم.»
او تاکید کرد مبنای عمل سازمان پیمان نظامی آتلانتیک شمالی (ناتو) باید بر پایه تعهد متقابل باشد، اما شرایط فعلی اصلا چنین نیست.
چالش بازگشایی تنگه استراتژیک هرمز
ساعاتی پس از آن که ترامپ با عقبنشینی از تهدیدات خود علیه جمهوری اسلامی، توافق آتشبس را اعلام کرد، رهبران اتحادیه اروپا این اتفاق را «پیروزی دیپلماسی» دانستند.
اورسولا فون در لاین، رییس کمیسیون اروپا، نیز در فضای مجازی از این تنشزدایی استقبال کرد.
با این حال، رهبران اروپایی بلافاصله خود را برای چالش بزرگ بعدی، یعنی چگونگی بازگشایی تنگه هرمز، آماده کردند.
امانوئل مکرون، رییسجمهوری فرانسه، ۱۹ فروردین اعلام کرد گروهی متشکل از ۱۵ کشور برای تسهیل تردد دریایی در تنگه هرمز تلاش خواهند کرد.
اما اجرای این وعده بسیار دشوار است، چرا که هزینههای چنین عملیاتی با احتساب نرخ تورم، میتواند بیش از یک میلیارد دلار شود.
مقامات ارشد اروپایی از جمله کییر استارمر، نخست وزیر بریتانیا و کایا کالاس، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، برای تضمین پایداری این آتشبس دوهفتهای راهی منطقه شدهاند.
دفتر نخستوزیر بریتانیا اعلام کرد استارمر با رهبران کشورهای حوزه خلیج فارس درباره احیای آزادی ناوبری گفتوگو خواهد کرد.
یک دیپلمات اروپایی که نخواست نامش فاش شود، تاکید کرد تعهد اروپا برای پاکسازی تنگه هرمز به معنای دادن «چک سفیدامضا» نیست.
او خاطرنشان کرد حتی اگر نیازی به عملیات مینروبی نباشد، اروپا تا مدتها، همچنان از اثرات و پیامدهای جنگ بر بازار انرژی، رنج خواهد برد.
ضعف در تحمیل اراده سیاسی
این فضای تردید و احتیاط، احتمالا به نشست غیررسمی آتی رهبران اروپایی در قبرس نیز کشیده خواهد شد.
آنها در این نشست باید درباره پیامدهای جنگ با جمهوری اسلامی و چگونگی تامین حمایتهای مالی از اوکراین تصمیم بگیرند.
به گفته تحلیلگران، واقعیت بنیادی این است که اروپا همچنان از ضعف نسبی خود در عرصه جهانی رنج میبرد.
اروپا بهدلیل نداشتن قدرت سخت برای تحمیل اراده خود، همواره مجبور است با مذاکره و پرداخت هزینههای مالی، راهی برای خروج از بحرانها و به حداقل رساندن ضرر پیدا کند.
این وضعیت، اروپا را به بازیگری تبدیل کرده که همواره باید صورتحساب تصمیمات واشینگتن را بپردازد.
در حالی که دیپلماسی میان تهران و واشینگتن برای آغاز گفتوگو و تثبیت یک آتشبس به آرامی و با شک و تردید جلو میرود، نشانههای میدانی حکایت از سیاست متفاوت اسرائیل دارد.
بر اساس گزارش تحلیلی خبرگزاری رویترز که پنجشنبه ۲۰ فروردین منتشر شد، اسرائیل با نادیده گرفتن فضای کاهش تنش، خود را برای «یک درگیری فرسایشی و بیانتها» آماده میکند.
ایجاد «مناطق حائل» در غزه، سوریه و جنوب لبنان، فراتر از یک تاکتیک نظامی، نشاندهنده یک چرخش راهبردی در دکترین امنیتی اسرائیل پس از وقایع هفتم اکتبر ۲۰۲۳ است. چرخشی که این کشور را از وضعیت دفاع مرزی به وضعیت «جنگ نیمهدائمی» سوق داده است.
گذار به استراتژی مهار
مقامات نظامی و دفاعی اسرائیل در گفتوگو با رویترز گفتند که استراتژی مهار برخاسته از درکی «واقعگرایانه و تلخ» از شرایط میدانی است: «پس از دو سال و نیم نبرد سنگین، اکنون برای سران این کشور روشن شده که حذف کامل ساختارهای قدرت جمهوری اسلامی، حزبالله لبنان و حماس، عملا غیرممکن است.»
ناتان براون، پژوهشگر ارشد بنیاد کارنگی، این وضعیت را چنین تحلیل میکند: «رهبران اسرائیل به این نتیجه رسیدهاند که در جنگی ابدی علیه دشمنانی گرفتار شدهاند که تنها با ارعاب، متفرق کردن و ضربات پیشدستانه میتوان آن را مدیریت کرد.»
به همین دلیل، در حالی که واشینگتن و تهران، چهارشنبه بر سر آتشبس دو هفتهای توافق کردند، اسرائیل صراحتا راه خود را جدا کرد.
دولت اسرائیل اگرچه پذیرفته حملات مستقیم به خاک ایران را متوقف کند، اما اعلام کرده است کارزار نظامیاش علیه حزبالله تحت هیچ شرایطی متوقف نخواهد شد.
ارتش این کشور هماکنون در حال پیادهسازی نقشهای است که حدود هشت درصد از خاک لبنان را تا رودخانه لیتانی، به یک منطقه جنگی خالی از سکنه تبدیل میکند.
دکترین «زمین سوخته»؛ مدل غزه در جنوب لبنان
رویترز نوشت که اسرائیل با صدور فرمان تخلیه برای صدها هزار غیرنظامی لبنانی، «تخریب سیستماتیک روستاهای شیعهنشین» را کلید زده است.
هدف، ایجاد یک «منطقه پاکسازی شده» به عمق پنج تا ۱۰ کیلومتر فرای مرزهاست تا شهرکهای اسرائیلی دیگر در تیررس مستقیم راکتها و موشکهای ضدتانک نباشند.
یک مقام ارشد نظامی اسرائیل گفت که در بازرسی از خانههای تخلیهشده، در ۹۰ درصد موارد شواهدی از انبار تسلیحات یا ستادهای عملیاتی حزبالله یافتهاند.
با همین پیشفرض، اسرائیل این خانهها را نه محل سکونت، بلکه «اهداف نظامی» تعریف کرده است.
یسرائیل کاتز، وزیر دفاع اسرائیل، تاکید کرد روستاهای مرزی لبنان دقیقا طبق الگوی «رفح و خان یونس» با خاک یکسان خواهند شد تا هرگونه امکان بازگشت یا تهدید در آینده از بین برود.
این استراتژی یعنی «امنیت مرزها دیگر در خود مرز تامین نمیشود، بلکه در عمق خاک دشمن جستوجو میگردد».
ایجاد کمربندهای امنیتی
بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، در پیامهای اخیر خود با افتخار از ایجاد «کمربندهای امنیتی» یاد کرده است.
نگاهی به نقشه جدید منطقه، عمق این پیشروی را نشان میدهد.
اسرائیل هماکنون کنترل بیش از نیمی از مساحت غزه را در دست دارد و علیرغم فشارهای بینالمللی، قصدی برای عقبنشینی کامل ندارد.
در جبهه سوریه، از قلههای راهبردی جبلالشیخ (مرتفعترین نقطه حرمون) تا امتداد رودخانه یرموک، تحت نظارت و کنترل شدید نظامی اسرائیل قرار گرفته است.
در جنوب لبنان نیز، اسرائیل با ایجاد یک منطقه حائل وسیع، عملا حاکمیت دولت لبنان را بر بخش بزرگی از اراضی جنوبیاش زیر سوال برده است.
این سیاست نظامی اسرائیل با هشدارهای جدی حقوقی همراه شده است.
عران شامیر-بورر، متخصص حقوق بینالملل، هشدار میدهد که تخریب گسترده املاک غیرنظامی بدون بررسیهای دقیق حقوقی، نقض آشکار قوانین جنگی است.
با این حال، به نظر میرسد در دکترین جدید اسرائیل، ملاحظات امنیتی بر هرگونه تعهد بینالمللی ارجحیت یافته است.
فرسودگی ارتش و جامعهای بدبین
اگرچه دکترین امنیتی جدید ممکن است در کوتاهمدت از شدت حملات بکاهد، اما هزینههای پنهان آن زیاد است.
تحلیلگران نظامی هشدار میدهند مدیریت همزمان چهار جبهه فعال (لبنان، غزه، سوریه و کرانه باختری)، فشار طاقتفرسایی بر نیروی انسانی ارتش و منابع مالی وارد میکند.
از سوی دیگر، شکاف عمیقی میان دیدگاههای بینالمللی و باورهای عمومی در اسرائیل شکل گرفته است.
نظرسنجیهای جدید نشان میدهد تنها ۲۱ درصد از اسرائیلیها به امکان همزیستی مسالمتآمیز با یک دولت فلسطینی باور دارند و اکثریت جامعه، آتشبسهای فعلی را تنها «تنفسی کوتاه» پیش از دور بعدی نبرد میدانند.
در حقیقت، در غیاب یک افق سیاسی روشن، «جنگ ابدی» به واقعیت این روزهای خاورمیانه تبدیل شده است.