۱۰ اکتبر، روز جهانی سلامت روان، هر سال توجه عمومی و تخصصی را به اهمیت سلامت روان افراد و جوامع جلب میکند. این روز یادآور میشود سلامت روان فقط به نبود اختلالات روانی محدود نیست و با احساس امنیت، کیفیت روابط، توانایی سازگاری با فشارها و امکان داشتن تصویری از آینده ارتباط دارد.
آیا سلامت روان موضوعی فردی است و فرد باید بهتنهایی توانایی ساختن و حفظ آن را داشته باشد، یا عوامل دیگری نیز میتوانند بهزیستی روانی را مختل کنند؟
بهزیستی روانی، اجتماعی و جسمانی در تعامل با یکدیگر شکل میگیرند و شرایط زندگی، روابط اجتماعی و محیطی که فرد در آن زندگی میکند، میتوانند بر سلامت او اثر بگذارند.
گاهی جامعه با یک رویداد بحرانی مواجه میشود؛ حادثهای که آغاز و پایانی دارد و پس از عبور از آن، امکان بازگشت تدریجی به زندگی عادی فراهم میشود.
اما برای جامعهای که بحران در آن تکرار میشود، وضعیت متفاوت است. در چنین شرایطی، زندگی روزمره میتواند به تجربهای از ناامنی، انتظار و پیشبینی تهدید تبدیل شود.
جامعه ما سالهاست با بحرانهای پیدرپی و تجربههای دشوار سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و جمعی روبهرو بوده است؛ تجربههایی که در طول زمان، ترس، فقدان، ناامنی، بیثباتی و سوگهای حلنشده متعددی را در حافظه فردی و جمعی جامعه بر جای گذاشتهاند.
آنچه در یک سال گذشته رخ داده، در امتداد همین زمینه انباشته بوده، اما با تجربههایی با شدت و ابعاد متفاوت همراه شده است.
جنگ و پیامدهای آن، فشارهای اقتصادی و اجتماعی ادامهدار و در نهایت اعتراضات و کشتار دیماه، در فاصلهای کوتاه بر بستر بحرانهای پیشین قرار گرفتند.
سرکوب دیماه از نظر گستره کشتار و شدت خشونت، به یکی از شدیدترین سرکوبهای اعتراضات در دهههای گذشته تبدیل شد.
اعتراضات دیماه، با توجه به شدت خشونت، خود میتواند بهعنوان یک تجربه جمعی بسیار شدید و آسیبزا، احساس امنیت را در سطح گستردهای تحت تاثیر قرار دهد.
اهمیت روانشناختی این دوره در پیوند میان این تجربههای متوالی و تاثیر آنها بر یکدیگر است.
در برخی افراد، تجربه مستقیم یا غیرمستقیم خشونت و فقدان میتواند بهتنهایی زمینهساز ترس، ناامنی مزمن و نشانههای روانی پایدار شود و در عین حال، خاطرات و هیجانهای مرتبط با تجربههای دردناک گذشته را دوباره فعال کند.
در چنین شرایطی، بحران تازه میتواند بر آسیبهای پیشین سوار شود و فرصت پردازش تجربه و بازیابی منابع روانی را بیش از پیش محدود کند.
وقتی یک بحران پس از بحران دیگری میآید، فرد ممکن است هنوز در حال پردازش ترس یا فقدان یک رویداد باشد که با تهدید یا حادثه دیگری مواجه شود.
در این شرایط، اضطراب میتواند به بخشی از شیوه مواجهه فرد با جهان تبدیل شود و آینده بهجای آنکه فضایی برای برنامهریزی باشد، به عرصهای برای پیشبینی بدترین اتفاق بعدی بدل گردد.
از این منظر، مساله این است که وقتی واقعیت مدام از پیشبینیهای ما درباره بدترین حالت عبور میکند، روان انسان چگونه خود را با این وضعیت وفق میدهد؟
این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که منبع تهدید بخشی از تجربه ناامنی ناشی از خشونت سیاسی، سرکوب، فقدان و بیثباتی اجتماعی باشد.
در چنین شرایطی، حتی پایان یک رویداد الزاما به معنای پایان احساس تهدید نیست. بدن و ذهن ممکن است همچنان در حالت آمادهباش باقی بمانند؛ فرد ممکن است بیش از گذشته مراقب محیط، اخبار و نشانههای خطر باشد، از برنامهریزی بلندمدت فاصله بگیرد یا در روابط اجتماعی با احتیاط بیشتری رفتار کند.
بنابراین پرسش اصلی این مقاله این است که در یک سال گذشته، چه بر سر روان جامعهای آمده است که بحران برای آن دیگر یک حادثه نیست، بلکه به وضعیت زندگی تبدیل شده است؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا شواهد پژوهشی موجود درباره تجربههای جمعی و بحرانهای یک سال گذشته در ایران را بررسی میکنیم و سپس با استفاده از پژوهشهای انجامشده در کشورهای دیگر، به پیامدهای روانی خشونت سیاسی، تهدید مداوم و تروماهای تکرارشونده میپردازیم.
پژوهشها و دادهها چه میگویند؟
در ایران، درباره پیامدهای روانی خشونت سیاسی و سرکوب حکومتی، با خلأ جدی در پژوهشهای جمعیتی و مستقل مواجهیم.
یکی از دلایل محتمل این خلأ، حساسیت سیاسی، محدودیتهای دسترسی، ملاحظات امنیتی برای پژوهشگران و مشارکتکنندگان و دشواری انجام پژوهش مستقل درباره چنین موضوعاتی است.
در یک سال گذشته، چند پژوهش و گزارش علمی درباره پیامدهای روانی و اجتماعی جنگ و برخی حوادث جمعی انجام شده است، اما این مطالعات محدودند و نمیتوانند تصویری جامع از وضعیت روانی جامعه ارائه کنند.
برای نمونه، برخی مطالعات درباره جنگ بر پیامدهای روانی و اهمیت حمایتهای روانی-اجتماعی و خدمات سلامت روان تمرکز کردهاند.
یک مرور روایی نیز با بررسی شواهد موجود درباره کودکان در شرایط جنگی، خطر اضطراب، کابوس، تحریکپذیری، مشکلات تمرکز و نشانههای تروما را مطرح کرده است.
پس از انفجار بندر رجایی هم برنامههایی برای پاسخ روانی-اجتماعی، پایش وضعیت روانی و حمایت از آسیبدیدگان اجرا شد.
اما درباره خشونت سیاسی و کشتار دیماه حتی چنین شواهد محدودی نیز در قالب پژوهش مستقیم روانشناختی در دسترس نیست.
تاکنون پژوهش جمعیتی یا بالینی مستقیمی پیدا نشده است که پیامدهای روانی خشونتهای سیاسی و سرکوبها را از نظر اختلال استرس پس از سانحه، افسردگی، اضطراب، سوگ یا احساس ناامنی، اندازهگیری کرده باشد.
به همین دلیل، برای فهم پیامدهای بلندمدت خشونت سیاسی، پژوهشهای انجامشده در جوامعی که تجربه سرکوب، جنگ و کشتار داشتهاند، میتوانند شواهد مهمی فراهم کنند.
این مطالعات نشان میدهند که پیامدهای خشونت میتوانند از آسیب فردی فراتر بروند و بر احساس امنیت، روابط اجتماعی و زندگی روزمره اثر بگذارند.
خشونت سیاسی؛ پیامدهایی فراتر از آسیب فردی
مرور بیش از ۵۰ پژوهش از کشورهای مختلف نشان داد خشونت سیاسی با افزایش اختلال استرس پس از سانحه، افسردگی و اضطراب همراه است و پیامدهای آن به فرد محدود نمیشود.
بر اساس یافتهها، خشونت سیاسی میتواند عملکرد فرد، روابط و بافت اجتماعی و حتی توانایی نهادهای عمومی را برای ارائه خدمات، تحت تاثیر قرار دهد.
کره جنوبی؛ ماندگاری تروما
در مطالعهای روی قربانیان سرکوب و کشتار گوانگجو در سال ۱۹۸۰، علائم روانی بررسی شد و حدود یکچهارم آنها معیارهای اختلال استرس پس از سانحه را داشتند.
در میان افراد دارای این اختلال، افسردگی، اضطراب، اختلال خواب، خشم و کنارهگیری اجتماعی بیشتر دیده شد.
این یافته حاکی از آن است که پیامدهای روانی خشونت جمعی میتوانند مدتها پس از پایان رویداد ادامه پیدا کنند و به حوزههای مختلف زندگی فرد گسترش یابند.
شیلی؛ وقتی تروما دههها باقی میماند
در مطالعهای روی قربانیان شکنجه سیاسی دوران دیکتاتوری شیلی، حدود ۴۰ سال پس از تجربه شکنجه، همچنان نشانههای اضطراب، افسردگی، اختلال استرس پس از سانحه و خاطرات مزاحم گزارش شد.
بیش از نیمی از شرکتکنندگان نشانههای اضطراب و نزدیک به نیمی نشانههای افسردگی داشتند و بخشی نیز همچنان علائم اختلال استرس پس از سانحه نشان میدادند.
بر پایه یافتهها، برخی تجربههای خشونتآمیز میتوانند حتی دههها پس از پایان شرایط سیاسی، در تجربه روانی افراد باقی بمانند.
آلمان شرقی؛ فشار سیاسی میتواند آسیب ماندگار ایجاد کند
پژوهشهای آلمان شرقی نشان دادهاند حبس به دلایل سیاسی، نظارت، فشار روانی و سایر شکلهای سرکوب میتوانند سالها بعد با افسردگی، اضطراب و نشانههای تروما همراه باشند.
بر اساس مطالعات جدیدتر، تجربه برخی شکلهای سرکوب سیاسی که با خشونت فیزیکی مستقیم همراه نبودهاند، با پیامدهای روانی ماندگار ارتباط دارد.
در مطالعهای درباره فرزندان زندانیان سیاسی سابق نیز علائم مشکلات رفتاری و تروما بیشتر از گروههای مشابه گزارش شد؛ یافتهای که انتقال مستقیم تروما را ثابت نمیکند، اما بر نقش خانواده و شرایط زندگی در سلامت روان نسل بعد تاکید دارد.
آفریقای جنوبی؛ پیامدهای خشونت سیاسی فراتر از قربانیان مستقیم
در یک مطالعه در آفریقای جنوبی، بیش از یکسوم جمعیت تجربه نوعی خشونت را گزارش کردند و ارتباط میان این تجربهها و اختلال استرس پس از سانحه مورد بررسی قرار گرفت.
در میان مردان، بازداشت سیاسی و شکنجه از عواملی بودند که قویترین ارتباط را با اختلال استرس پس از سانحه داشتند.
این یافته بر اهمیت تجربه خشونت سیاسی در سطح جمعیت و فراتر از قربانیان مستقیم تاکید میکند.
رواندا؛ تروما در سطح جامعه
در مطالعهای، ۱۴ سال پس از نسلکشی، حدود ۲۶ درصد از شرکتکنندگان معیارهای اختلال استرس پس از سانحه را داشتند.
افراد دارای این اختلال، افسردگی بیشتر و کیفیت زندگی پایینتری داشتند. طبق این یافته، آثار روانی خشونت جمعی میتوانند سالها بعد همچنان در سطح جمعیت قابل مشاهده باشند و با شرایط اجتماعی و اقتصادی نیز ارتباط داشته باشند.
مرور پژوهشهای مربوط به اعتراضات و خشونتهای سیاسی نشان میدهد پیامدهای روانی میتوانند به افرادی فراتر از قربانیان و شرکتکنندگان مستقیم گسترش پیدا کنند.
شدت و نوع خشونت، شرایط اقتصادی و اجتماعی و میزان حمایت اجتماعی، در شدت این پیامدها نقش دارند.
از شناخت آسیب تا امکان ترمیم
پاسخ به آسیبهای بحرانهای جمعی معمولا چندلایه است؛ از تامین نیازهای اولیه، امنیت و ثبات گرفته تا حفظ شبکههای خانوادگی و اجتماعی، حمایتهای روانی اولیه و خدمات تخصصی سلامت روان.
در این رویکرد، رواندرمانی و روانپزشکی بخشی از پاسخ هستند و حمایت اجتماعی، حمایت عملی و امکان بازگشت به روال زندگی روزمره نیز اهمیت دارند.
اثربخشی این حمایتها به شرایط زندگی فرد هم وابسته است. وقتی ناامنی، مشکلات معیشتی، ازهمگسیختگی روابط یا اختلال در دسترسی به خدمات ادامه داشته باشد، بخشی از عوامل ترمیمکننده خود با بیثباتی روبهرو میشوند.
بنابراین، امنیت و ثبات نیز در فرایند ترمیم نقش دارند.
این مساله در جامعه ایران پیچیدگی بیشتری پیدا میکند. با توجه به سرکوبهای مکرر، تهدیدهای امنیتی، فشار اقتصادی، ناامنی اجتماعی، بازداشت، اعدام و نگرانی از تکرار بحرانها، عوامل مختلف ناامنی در فاصله کوتاهی در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند.
فردی که برای اضطراب، سوگ یا تجربه خشونت به حمایت نیاز دارد، ممکن است همزمان نگران امنیت خود و نزدیکانش، وضعیت اقتصادی، دسترسی به دارو و احتمال وقوع بحران بعدی باشد.
در چنین شرایطی، درمان فردی در محیطی که احساس امنیت و پیشبینیپذیری کافی ندارد، با محدودیت روبهرو میشود.
از این منظر، مساله شکاف میان نیاز جامعه و ظرفیت پاسخگویی اهمیت دارد. دسترسی به خدمات تخصصی و دارو، حمایت اقتصادی و اجتماعی، حفظ شبکههای خانوادگی، امکان سوگواری و پردازش تجربه، همگی بخشی از این پاسخ هستند.
در شرایطی که بحران به وضعیت مداوم تبدیل شده، حمایت موثر نیازمند مجموعهای از خدمات و منابع است که بتواند هم به نیازهای فوری پاسخ دهد و هم امکان پردازش تدریجی تجربههای دشوار را فراهم کند.
آنچه در یک سال گذشته بر جامعه گذشته است، نشان میدهد سلامت روان را نمیتوان جدا از شرایط زندگی فهمید.
جنگ، فشار اقتصادی، ناامنی اجتماعی، سوگ و خشونت سیاسی در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند و دیماه نیز تجربه تهدید، فقدان و نگرانی از آینده را برای بخش بزرگی از جامعه تشدید کرده است.
در چنین شرایطی، فشار روانی را باید در بستر همین مجموعه عوامل درک کرد و نمیتوان مسئولیت مقابله با پیامدهای آن را صرفا بر عهده فرد گذاشت.
در شرایط بحران مداوم، ترمیم روانی فرایندی تدریجی است و به زمان و ثبات نسبی نیاز دارد. وقتی بحرانهای تازه پیش از پایان یافتن پیامدهای بحران قبلی رخ میدهند، فرصت پردازش تجربه و بازیابی منابع روانی محدود میشود.
بنابراین، پاسخ به آسیبهای روانی جامعه علاوه بر خدمات تخصصی، به کاهش عوامل فرساینده و فراهم شدن امکان بازگشت تدریجی به شرایط باثباتتر نیاز دارد.
و در نهایت، در روز جهانی سلامت روان، باید به یاد داشته باشیم برای دوام آوردن در دل بحران، جامعه به چیزی بیش از تابآوری فردی نیاز دارد؛ به امنیت، حمایت، پیوندهای اجتماعی و امکان تصور آینده.
سوگل راهش را عوض میکند تا از پل هفت تیر مشهد نگذرد. پرهام هر صبح با آهنگی از خواب برمیخیزد که اسامی جاویدنامان دی با آن خوانده شده است. سپهر از زمانی که ساچمهای به نزدیکی چشمش اصابت کرده، بیشتر به مرگ فکر میکند؛ به اینکه اگر نباشد، بر سر همسر و فرزندش چه خواهد آمد.
۹ ماه از دی گذشته است، اما آن دو شب هنوز در زندگی این افراد ادامه دارد.
هزاران نفر دیگر هرگز به خانه بازنگشتند. دهها نفر اعدام شدهاند. هزاران نفر در زندان به سر میبرند و میلیونها نفر ماندهاند با خاطره آنچه گذشت؛ با سوگ، خشم، ترس و پرسشهایی درباره آینده وطن.
بازماندگان چه چیزی با خود حمل میکنند؟ آیا سهمشان از آن دو شب تنها درد بوده است؟ چگونه زندگی میکنند؛ وقتی زندگی دیگر شبیه گذشته نیست؟
آنچه میخوانید، بازسازی وقایع دی نیست؛ هفت روایت از زندگی پس از آن است؛ روایتهایی از گوشهوکنار ایران و یکی از غربت؛ صدای کسانی که دیدهاند، زخم برداشتهاند یا از دور شاهد فاجعه بودهاند و اکنون، پس از ۹ ماه، از حال و آینده میگویند.
روایتها به همان اندازه که به یکدیگر شبیهاند، متفاوت هستند. در بازگویی آنها تا حد ممکن دخالت نشده تا صدا، صدای بازماندگان بماند.
برخی با بغض سخن گفتند، مصاحبه را نیمهکاره رها کردند و دوباره بازگشتند. گفتن آسان نبود، اما گفتند؛ برای آن که فراموش نشود و روایت حکومت، روایت غالب نباشد.
فاطمه، ۳۵ ساله، کارشناس خرید
فاطمه در اعتراضات دی برای نخستین بار در زندگیاش انسانی را دید که گلوله خورده بود.
او ۹ ماه بعد، از احساسی دوگانه در جامعه میگوید؛ ترسی عمیق از جراحت، شکنجه، بازداشت و اعدام، در کنار جسارت و شجاعتی که به باور فاطمه، در ناخودآگاه مردم ریشه دوانده و حتی در رفتارهای روزمرهشان آشکار میشود.
از زنانی میگوید که بدون حجاب اجباری به ادارات و بانکها میروند و جوانانی که در ایستهای بازرسی با عوامل سپاه و بسیج بحث میکنند و آشکارا آنها را به چالش میکشند.
فاطمه تغییر دیگری هم دیده است؛ بسیاری از کسانی که در میان خویشاوندانشان مقامهای حکومتی، مدیران دولتی یا روحانی دارند، این نسبت را پنهان میکنند و حتی در جمع به انتقاد از حکومت میپردازند تا اعتبار اجتماعی خود را از دست ندهند.
اما آنچه ذهن فاطمه را بیشتر مشغول کرده، «کرختی» جامعه در برابر مرگ، اعدام و احکام زندان است. ابتدا این موضوع او را سرخورده کرده بوده، اما بهتدریج به برداشت دیگری رسیده است: «این یک مکانیسم دفاعی برای زنده ماندن است.»
فاطمه این وضعیت را به گرفتار شدن در دریایی متلاطم تشبیه میکند: «اگر با هر موج به زیر آب برویم، دیگر فرصتی برای زنده ماندن نخواهیم داشت.»
او تاکید میکند: «باید زنده بمانیم؛ برای هدف اصلیمان که هنوز محقق نشده است.»
سپهر، ۳۰ ساله، کارمند یک شرکت صنعتی
ساچمه نیروهای سرکوبگر به صورت سپهر اصابت کرد؛ در فاصلهای اندک از چشمانش.
او در اعتراضات دی مجروح شدن مردم را به چشم دید. شکم یکی از معترضان در کنارش دریده شد. سپهر او را کشید و به عقب برد.
میگوید پیش از دی آدم بیخیالی بود؛ غصه چندانی نمیخورد و به مرگ فکر نمیکرد. اما حالا همهچیز عوض شده است: «از دیماه مرگاندیش شدم. به این فکر میکنم که اگر نباشم، برای همسر و فرزندم چه اتفاقی میافتد. برای این شرایط برنامهریزی میکنم و این بار سنگینی به دوش من است.»
با این حال، سپهر میگوید دیگر از صدای تیر نمیترسد. به باور او، فروریختن ترس مردم، برگ برنده آنها در برابر حکومت است.
او تغییر را در اطرافیان خود نیز دیده است. دوستی مرفه و صاحب شرکت دارد که پیشتر هرگز درباره سیاست حرف نمیزد، اما اکنون در اینستاگرام فعال است و آشکارا از خانوادههای جاویدنامان و معترضان حمایت میکند.
سپهر هشدار میدهد جمهوری اسلامی برای کسب مشروعیت و همچنین اختلافافکنی میان مخالفانش هزینههای سنگینی کرده است.
سپهر خواستار حمایت گسترده از شاهزاده رضا پهلوی است: «او قدرت خود را از مردم کوچه و خیابان میگیرد. مردم مسلح نیستند، اما مصمم و شجاع هستند و شاهزاده میتواند با همراهی مردم، انقلاب را به پیروزی برساند.»
پرهام، ۳۹ ساله، عضو کادر درمان
چند روز پس از کشتار دی، از شمارهای ناشناس در تلگرام پیامی به نویسنده این گزارش رسید. فرستنده پرهام بود؛ آشنایی از سالهای دور.
چند عکس رادیولوژی از مجروحان فرستاده بود؛ تصاویری پر از گلوله؛ سندهایی از جنایتهای جمهوری اسلامی.
۹ ماه بعد، پرهام میگوید زخمهای آن روزها فراموششدنی نیستند. از منظر پزشکی، بسیاری از مجروحان سالها و گاه تا پایان عمر با عوارض جراحتهایشان زندگی خواهند کرد.
او معتقد است کشته شدن علی خامنهای اندکی از درد خانوادههای داغدار کاسته، اما هدف نهایی همان سرنگونی جمهوری اسلامی است که باید محقق شود: «انتظار طولانی فرساینده است، اما نمیخواهم گذشت زمان آنچه را دیدهام از خاطرم ببرد.»
برای همین، آهنگ ویولونی را که هنگام خواندن نام جاویدنامان پخش میشد، زنگ بیدارباش تلفن همراهش کرده است: «تا از صبح که بیدار میشوم، یادم باشد بر ما چه گذشته است.»
پرهام گذار مسالمتآمیز از جمهوری اسلامی را «توهم» میداند. به باور او، میان مردم و حکومت دریایی از خون فاصله افتاده و تا تحقق سرنگونی نمیتوان از پیروزی سخن گفت.
سوگل، ۳۴ ساله، فریلنسر حوزه دیجیتال
سوگل از بازماندگان کشتار بلوار هفت تیر مشهد است و در تمام گفتوگو، بغض و اشک همراهش بود: «فراموش نشده. هر ساعت به آن فکر میکنم. وسط کار ناگهان غرق میشوم و یاد آن دو شب میافتم. وسط کتاب خواندن. وسط ورزش کردن.»
میگوید زندگی ادامه دارد؛ کار میکند، سفر میرود، اما غم از نگاهش نرفته است. همچنان کابوس میبیند؛ چهرههای گلولهخورده را در خواب میبیند.
پس از کشتار، مدتها عذاب وجدان داشته. از خود میپرسیده چرا او زنده مانده و هزاران نفر دیگر کشته شدهاند. چند ماه بعد، در روز تولدش، جوجهکبوتری مجروح در کوچه پیدا میکند. از او مراقبت میکند تا بهبود یابد.
آن اتفاق برایش معنای دیگری پیدا میکند: «باید خودم خوب باشم تا بتوانم از بقیه هم مراقبت کنم و در کنار هم ادامه بدهیم.»
سوگل هنوز نمیتواند از پل هفت تیر عبور کند؛ مسیرش را تغییر میدهد تا آنجا را نبیند. اما بهتازگی ناچار شده به پزشکی مراجعه کند که مطبش مشرف به همان پل است: «سانت به سانت محل برایم خاطره آن دو شب بود.»
کلانتری هفت تیر، ساختمان آرمیتاژ که به گفته او تکتیراندازها بر فراز آن مستقر بودند، و خیابانهایی که دیگر برایش فقط خیابان نیستند.
سوگل در عین این رنج، از تغییر عمیق اطرافیانش میگوید؛ خانوادههایی که پیشتر فرزندانشان را از شرکت در اعتراضات منع میکردند، اما حالا خود در فعالیتهای اعتراضی مشارکت دارند.
حتی بسیاری از مذهبیهایی که میشناسد، از حکومت روی گرداندهاند.
خودش نیز میگوید دیگر نمیتواند مدافعان حکومت را در زندگیاش بپذیرد: «همه منتظریم. چیزی فروکش نکرده. منتظر یک جرقه هستیم.»
آناهیتا، ۴۱ ساله، پژوهشگر علوم انسانی
آناهیتا در روزهای اعتراضات دی مخفیانه به یکی از مجروحان کمک کرده است: «ترسیده بودم؛ خیلی هم ترسیده بودم. برای مدتها شبها کابوس میدیدم. روزها فکر میکردم کسی از گوشه خیابان، از سمت پنجره خانه میخواهد به من شلیک کند.»
اما وقتی از پشیمانی میپرسم، قاطع پاسخ میدهد: «لحظهای پشیمان نشدم.»
این نخستین مواجهه او با سرکوب نبوده است. او پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» به اداره اطلاعات احضار و به بازداشت تهدید شده بود. از آناهیتا تعهد گرفته بودند.
میگوید نه آن تهدیدها و نه کشتار دی باعث نشده آرزو کند کاش در اعتراضات شرکت نکرده بود: «فقط هر دفعه خشمگینتر و مصممتر شدم.»
آناهیتا دکتری دارد، اما میگوید بهدلیل مواضعش، فرصت استخدام در دانشگاه را از دست داده است. با این حال، مبارزه برایش فقط به خیابان محدود نمانده است.
حجاب اجباری را به کلی از زندگیاش کنار گذاشته؛ تصمیمی که ابتدا حتی خانوادهاش پذیرای آن نبودهاند. میگوید برای این انتخاب جنگیده و زنان بسیاری را میشناسد که همین مسیر را پیمودهاند.
دایره اطرافیانش نیز کوچکتر شده است: «آدمهایی که چشمشان را به روی کشتار مردم بستند، از خودم دور کردم.»
حالا دوستان کمتری دارد، اما به گفته خودش، آدمهای شریفتری در کنارش ماندهاند.
مینا، ۳۳ ساله، مربی یوگا
مینا میگوید زندگی متوقف نشده است. مردم هنوز به عروسی میروند، قرار عاشقانه میگذارند و به کارهای روزمره میرسند، اما این ادامه دادن به معنای فراموشی نیست.
از کسانی میگوید که شبها، پیش از خواب، فیلمهای ۱۸ و ۱۹ دی و تصاویر جاویدنامان را تماشا میکنند؛ گویی میخواهند با این کار در برابر فراموشی مقاومت کنند.
در عین حال، مینا نگران است بزرگی فاجعه دی، توان واکنش جامعه به رنجهای دیگر را فرسوده باشد؛ از زنکشی و آسیبهای اجتماعی گرفته تا افزایش اعدامها.
به باور او، چیزهایی که روزگاری فاجعهای تکاندهنده بودند، اکنون به بخشی از تجربه آشنای زندگی تبدیل شدهاند: «روان دیگر توان تجربه مداوم وحشت را ندارد.»
مینا این وضعیت را نشانه رشد روانی نمیداند و میگوید در روانش برای غم، رنج و درماندگی جا باز شده، اما دیگر توان پردازش این حجم از درد را ندارد.
نلی، ۳۸ ساله، پژوهشگر و مدرس دانشگاه، ساکن آلمان
نلی هنگام کشتار دی در ایران نبوده، اما فاصله جغرافیایی نتوانسته است او را از پیامدهای آن دور نگه دارد.
تمرکزش بهشدت کاهش یافته و شبها بارها از خواب بیدار میشود. با این حال، این فاجعه تاثیری متناقض نیز بر زندگیاش گذاشته است: انگیزه بیشتر برای زیستن.
نلی میگوید: «به خودم میگویم من آنجا نبودم، اما الان زندهام و این زنده بودن باید معنایی اضافه داشته باشد.»
او به آبان ۱۳۹۸ بازمیگردد؛ زمانی که در ایران بود و سرکوب اعتراضات زندگیاش را برای مدتی طولانی در تاریکی فرو برد. از شور زندگی تهی شده بود و حتی دیگر از خودش یا دیگران عکس نمیگرفت.
میگوید در سالهای بعد و بهویژه در جنبش «زن، زندگی، آزادی»، بهتدریج آموخته است که زنده ماندن جسم کافی نیست؛ روان نیز باید زنده بماند.
اکنون هنوز گریه میکند و شبها کابوس میبیند، اما میکوشد امیدش را حفظ کند؛ امیدی نه سادهلوحانه، بلکه برخاسته از شناخت واقعیت.
نلی معتقد است هنوز برای داوری قطعی درباره سرنوشت اعتراضات دی زود است. جان هزاران انسان از دست رفته، اما تحولات سالهای اخیر را باید «قطعات پازلی بزرگتر» دید.
از نگاه او، بازماندگان مسئولیتی بزرگ بر دوش دارند: پاسداری از یاد جانباختگان و ادامه دادن راهی که ناتمام مانده است: «من پرزورتر به سراغ زندگی میروم تا این اتفاقات بیهوده نباشد. یکی از موثرترین راههای مبارزه با جمهوری اسلامی، سرپا ماندن و زنده ماندن است؛ سلامت بدن و روان.»
نلی بهتازگی از سفر به ایران بازگشته است. میگوید پس از دی، توان دوست داشتن مردم در او بیشتر شده، صبورتر است و بیشتر لبخند میزند. اما جمله آخرش نشان میدهد هیچچیز به وضعیت پیشین بازنگشته است: «روان من همچنان در شرایط انقلابی مانده.»
در ستایش امید
واتسلاو هاول، نویسنده و سیاستمدار فقید اهل جمهوری چک، درباره امید گفته بود: «هرچه شرایطی که در آن امید خود را نشان میدهیم ناامیدکنندهتر باشد، عمق آن امید بیشتر است.»
شاید آنچه این هفت روایت را به یکدیگر پیوند میدهد، همین امید باشد؛ اصرار بر ادامه دادن حتی زمانی که آینده نامعلوم است.
در روایت بازماندگان، ترس هست، خشم هست، سوگ هست و زخمی که هنوز التیام نیافته. اما در کنار همه اینها، ارادهای برای زنده ماندن هم دیده میشود؛ برای مراقبت از دیگری، حفظ خاطره جاویدنامان و ساختن آیندهای متفاوت.
جامعه ایران به زندگی ادامه میدهد، اما دی هنوز تمام نشده است. سه ماه تا سالگرد کشتار باقی مانده و هیچکس نمیداند این سه ماه چه در پی خواهد داشت.
آنچه روشن است، این است که بازماندگان هنوز حرف دارند و تا زمانی که روایت میکنند، آن دو شب به فراموشی سپرده نخواهد شد.
پالایشگاههای مستقل چین برای جبران کاهش عرضه نفت ایران در پی محاصره آمریکا، به نفت خام عراق روی آوردهاند. این تغییر، پرسشی را مطرح کرده است: آیا تهران بار دیگر نفت خود را با عنوان نفت عراقی به خریداران میرساند؟
مکس مایزلیش، تحلیلگر ارشد پژوهشی در بنیاد دفاع از دموکراسیها و مقام پیشین وزارت خزانهداری آمریکا، میگوید افزایش خرید نفت عراق از سوی چین میتواند کاملا قانونی باشد. با این حال، او هشدار میدهد که مبدا اعلامشده نفت لزوما نشاندهنده محل تولید آن نیست.
مایزلیش به ایراناینترنشنال گفت: «نفت خام عراق پیشتر وسیلهای برای ایران بوده است تا منشا نفت خود را پنهان کند.»
او افزود: «کاملا ممکن است این صرفا افزایشی عادی و قانونی در خرید نفت خام عراق از سوی چین باشد.» با این حال، به گفته او، باید آمار مربوط به مبدا واردات چین را «با قدری تردید یا نگاهی نقادانه» بررسی کرد.
پالایشگاههای چینی که زمانی روزانه بیش از یک میلیون بشکه نفت خام ایران را خریداری میکردند، اکنون در جستوجوی منابع جایگزین، به خرید نفت «بصره سنگین» و «بصره متوسط» عراق روی آوردهاند.
بارگیری نفت ایران در نفتکشها به صفر میرسد پالایشگاههای مستقل چین مدتها بازاری حیاتی برای نفت ایران در دوران تحریمهای آمریکا بودهاند؛ تخفیفهای چشمگیر نفت ایران از جمله عوامل جذب این خریداران بوده است.
به گفته همایون فلکشاهی، رییس بخش تحلیل نفت خام در شرکت کپلر، ایران در ماه سپتامبر هیچ محموله تازهای از نفت خام یا میعانات گازی در نفتکشها بارگیری نکرد. این در حالی است که میانگین بارگیری در ماه اوت حدود ۲۵۰ هزار بشکه در روز بود.
او گفت: «فکر میکنم این در واقع نخستین بار از زمان انقلاب [سال ۱۳۵۷] باشد.» فلکشاهی تاثیر محاصره را «بسیار شدید» توصیف کرد.
با این حال، محمولههای نفت ایران که پیشتر صادر شده بودند، همچنان به چین رسیدهاند. به گفته فلکشاهی، از نزدیک به ۹۰ میلیون بشکهای که در ابتدا از محدوده محاصره خارج شده بود، تنها حدود ۱۰ میلیون بشکه باقی مانده است که باید در چین تخلیه شود.
با تحویل این محمولههای باقیمانده و پرداخت بهای آنها، تهران یکی از منابع اصلی درآمد دلاری خود را از دست خواهد داد؛ مگر آنکه بتواند صادرات را از سر بگیرد.
فشار مالی در مرحله بعد نمایان میشود پیامدهای مالی محاصره هنوز بهطور کامل به تهران نرسیده است.
فلکشاهی گفت خریداران چینی معمولا برای پرداخت بهای نفت ایران یک تا دو ماه فرصت دارند. بنابراین، پرداخت پول نفتی که پیشتر صادر شده است، ممکن است تا حدود نیمه دسامبر ادامه پیدا کند.
او با فرض تداوم محاصره گفت: «پس از آن، درآمد حاصل از فروش نفت صفر خواهد بود.»
فروش نفت منبع اصلی تامین ارز [حکومت] ایران است و به گفته فلکشاهی، با وجود تحریمها، ایران همچنان بهای نفت خام خود را عمدتا به دلار دریافت میکند.
او درآمد نفتی ایران در سالهای اخیر را حدود دو تا سه میلیارد دلار در ماه برآورد کرد و گفت چشمانداز قطع این درآمدها از همین حالا بر ارزش پول ملی فشار آورده است.
فلکشاهی گفت: «درآمدها هنوز به صفر نرسیده است. صرفا انتظار اینکه در دسامبر به صفر برسند، باعث این وضعیت شده است.»
او افزود پس از پایان پرداختهای باقیمانده، فشارها «احتمالا فقط با سرعت بیشتری افزایش خواهد یافت».
مسیر زمینی تنها بخشی از صادرات ازدسترفته را جبران میکند به گفته فلکشاهی، انتقال زمینی نفت خام ایران از طریق عراق میتواند راهی برای دور زدن محاصره در اختیار تهران بگذارد، اما این محمولهها تنها بخش کوچکی از صادرات ازدسترفته با نفتکشها را جبران خواهند کرد.
او گفت انتقال روزانه ۵۰ هزار تا ۱۰۰ هزار بشکه نفت از طریق عراق ممکن است به حدود پنج هزار کامیون نیاز داشته باشد. حتی با انتقال روزانه ۱۰۰ هزار بشکه، ایران تنها حدود پنج تا هفت درصد از نفتی را جایگزین خواهد کرد که پیشتر با نفتکش میفروخت.
به گفته او، تهران تولید نفت را بهسرعت کاهش داده و به سطح مورد نیاز برای تامین تقاضای داخلی نزدیک کرده است. در همین حال، ۲۰ تا ۲۵ نفتکش خالی در محدوده محاصره باقی ماندهاند، با آنکه آماده بارگیری نفت خام هستند.
فلکشاهی گفت در محاصره قبلی، ایران همچنان نفتکشها را بارگیری میکرد؛ ظاهرا با این انتظار که محدودیتها در نهایت کاهش یابد. اما این بار کشتیها خالی ماندهاند.
او افزود بر اساس اطلاعات کپلر، نفتکشهایی که در محدوده محاصره شروع به حرکت کردهاند، از نیروی دریایی آمریکا هشدارهای رادیویی دریافت کردهاند که از آنها میخواهد به حرکت ادامه ندهند.
فلکشاهی گفت: «این اتفاقی است که در محاصره نخست رخ نداده بود.»
«نپرسید ایران کِی به غزه وارد میشود، بپرسید کِی خارج میشود.» حسین شریعتمداری این جمله را چندی پس از حمله حماس به اسرائیل در روزنامه کیهان نوشت؛ در همان روزهایی که مقامهای تهران یکصدا میگفتند فرمان حمله هفت اکتبر از ایران صادر نشده است، اما آشکارا از آن حمایت میکردند.
جمهوری اسلامی از یک سو خود را بیرون از تصمیمها و اقدامات حماس و دیگر گروههای محور مقاومت معرفی میکرد و از سوی دیگر مدام به قدرت همین محور استناد میکرد و میگفت «دست مقاومت روی ماشه است.» این دوگانه بخشی از محاسبه تهران را نشان میداد: پیروزی محور مقاومت میتوانست به قدرت منطقهای جمهوری اسلامی اعتبار بدهد، بیآنکه تهران مسئولیت مستقیم حمله را بپذیرد یا وارد جنگ شود.
سه سال بعد، همان محاسبه به صورتی جدی وارونه شده است. محاسبه آن روزها بر دو فرض مهم استوار بود: اول اینکه زمان به نفع جمهوری اسلامی کار میکند و دوم اینکه محور مقاومت هم ابزار فشار است و هم سپری در برابر جنگ مستقیم. اما اکنون ایران درگیر وضعیتی جنگی است که پایانی برای آن دیده نمیشود و محوری که قرار بود میان تهران و دشمنانش حائل باشد، ضعیفتر شده و از اسرائيل دورتر.
انکار در عین تصاحب عملیات حماس
۱۸ مهر ۱۴۰۲ وقتی خامنهای، رهبر سابق جمهوری اسلامی، گفت دست و بازوان نیروهای حماس را میبوسد، اعلام کرد که جمهوری اسلامی در این حمله نقشی نداشته است. انکاری که او و دیگر مقامهای تهران انجام دادند دو کارکرد داشت. کارکرد نخست عدم ورود به یک جنگ با آمریکا و اسرائيل بود. همان زمان محمدباقر نوبخت، معاون پیشین رییسجمهوری، به مسئولان هشدار داد از اظهاراتی که نقش مستقیم ایران را القا میکند پرهیز کنند.
اما با این حال روزنامهنگارانی مانند محسن رشید در همان روزها نوشتند که تجهیزات، تاکتیکها و سازماندهی حماس همه به پای ایران نوشته خواهد شد. رویکردی که میگفت این انکار بیفایده است. این همان نسبتی بود که رسانهها و مقامهای غربی هم تکرار میکردند.
کارکرد دوم این انکار برای کنترل جناحهای داخلی بود. آن روزها محمد صدر، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، معتقد بود که جناحی در داخل میخواست حمله را کار ایران بنامد ولی انکار رسمی جلو این رقابت را گرفت. او میگفت که نباید ایران وارد جنگ میشد و باید یک همصدایی از ایران شنیده میشد.
اما انکار تنها ابزار نبود، چون بازدارندگی به نمایش قدرت هم نیاز داشت. حکومت مدام میگفت دست محور مقاومت روی ماشه است. این جمله هم تهدید بود و هم ادعای داشتن کنترل بر اقدامات این گروه. در واقع تهران تاکید میکرد که محور آماده است و اگر وارد عمل نمیشود به این دلیل است که تهران مهارش کرده است. در عمل تهران از توان محور برای ساختن بازدارندگی بهره میبرد، اما مسئولیت عمل بخشی از آن را نمیپذیرفت.
فرمانده کل سپاه اقدام حماس را «بزرگترین شکست» تاریخ اسرائیل خواند و بسیاری میگفتند که هیمنه این کشور فروریخته است. حسین طائب، که آن روزها مشاور ارشد فرمانده کل سپاه بود، میگفت «نقشه جهانی قدرت در حال تغییر است» و آمریکا و اسرائیل در «یکی از ضعیفترین شرایط خود» قرار دارند. اظهارات این چهرههای نظامی نشان میداد بخشی از محاسبه تهران بر این فرض استوار بود که اسرائیل جنگی طولانی و چند جبههای را تاب نمیآورد و ناچار عقب خواهد نشست و فروپاشی این کشور رقم خواهد خورد.
آن روزها مقامهای جمهوری اسلامی این حرکت حماس را نه تنها افول اسرائيل بلکه نشانی از فروپاشی آمریکا میدانستند که از مشخصههای اصلی آن انتقال مرکز ثقل قدرت از غرب به شرق به ویژه ایران و چین و روسیه بود. از نظر آنها عملیات طوفانالاقصی با برهم زدن نقشههای راهبردی آمریکا و اسرائيل مانند پیمان ابراهیم، جغرافیای سیاسی منطقه را به نفع جبهه مقاومت تغییر داده و روند بازگشت آمریکا به هژمونی مطلق را متوقف کرده بود.
سپری که پیش از جنگ افتاده بود
محور مقاومت راهبرد جمهوری اسلامی برای نفوذ در منطقه و مهار اسرائیل بود. قرار بود گروههایی مانند حزبالله، حماس، شبهنظامیان عراقی و حوثیها میان تهران و دشمنانش بنشینند تا هزینهی حمله به ایران بالا برود و تهران بدون درگیری مستقیم به عمق راهبردی دست یابد. اما این محور، بهویژه پس از هفت اکتبر، نهتنها در ایجاد بازدارندگی در برابر اقدام نظامی اسرائیل و آمریکا ناکام ماند، بلکه تضعیف هم شد. موثرترین حلقه آن، یعنی دولت سوریه از هم پاشید، مهمترین چهرهاش، حسن نصرالله، کشته شد و گروههای دیگر وابسته به آن نیز از راههای سیاسی و اقتصادی تضعیف شدند.
نتیجه این وضعیت، یعنی فروپاشی سپرهایی که تهران برای خود ساخته بود، رسیدن جنگ به ایران بود. اسرائیل در جنگ ۱۲روزه علاوه بر از بین بردن پدافند هوایی، بخشی از فرماندهان نظامی جمهوری اسلامی را کشت؛ چهرههایی که سالها در ساختن محور مقاومت نقش مؤثری داشتند. این ضربه دیگری بود که سپر ساخته جمهوری اسلامی را بیشتر در هم شکست و عملا نشان داد که تهران حتی در حفاظت از بخشی از داراییهای راهبردی خود نیز با محدودیت جدی روبهروست.
نمونه این عدم توانایی تهران در جنگ ۳۹روزه، آشکارتر شد. آمریکا و اسرائیل رهبر جمهوری اسلامی را در همان آغاز جنگ کشتند. حزبالله در واکنش وارد جنگ شد و علیه اسرائیل دو جبهه گشوده شد. بعدتر برای مدت محدودی حوثیها نیز موشکهای بالستیک به سمت این کشور شلیک کردند و شبهنظامیان عراقی نیز برخی پایگاههای آمریکا در عراق را هدف قرار دادند. این عملیاتها هزینه تحمیل کردند، اما آنقدر جدی نبودند که حتی بازدارندگی نسبی ایجاد کنند.
پس از توقف جنگ، وضعیت حزبالله بدتر شد. اسرائیل در جنوب لبنان عملیاتی زمینی را آغاز کرد و در مهمترین اقدام خود تپه علیالطاهر را، جایی که حزبالله نخستین راکتها را در اسفند از آن به سوی اسرائیل شلیک کرده بود، در اقدامی نمادین نابود کرد. جنگ در آن منطقه همچنان ادامه دارد، در حالی که تهران در توافقنامه خود از پایان جنگ در همه جبههها سخن گفته بود، اما نتوانست برای آن کاری بکند. این موضوع تهران را در موقعیتی قرار داد که حتی امکان حفظ داراییهای خود را نیز ندارد.
از سپر به سمت اهرم
همزمان با جنگ دوم، تهران که با محور مقاومتی تضعیفشده روبهرو بود، راهبرد بستن تنگه هرمز را اجرایی کرد. جمهوری اسلامی باور داشت میتواند بر کشورهای منطقه و اقتصاد جهانی فشار وارد کند. اما این اهرم بهتنهایی هزینه حمله به ایران را بالا نبرد.
فشار بر اقتصاد جهانی تهدیدی غیرمستقیم بود، برای دشمنی که تصمیم به جنگ گرفته بود. به همین دلیل تهران کوشید با فعالتر کردن حوثیها و بستن تنگه بابالمندب برگ دوم را به میدان بیاورد و از این راه برای خود بازدارندگی بسازد. این تلاش در شرایطی انجام میشد که حزبالله، مهمترین عامل بازدارنده جمهوری اسلامی در مرز اسرائیل، دیگر توان نظامی هفت ماه پیش خود را نداشت.
اندیشکده رند پیشتر هشدار داده بود که اگر حوثیها محاصره بابالمندب را از سر بگیرند، مرحله بعدی منازعه آمریکا و ایران را شکل میدهند، عربستان را دوباره به جنگ میکشانند و هر توافق میان واشینگتن و تهران را پیچیدهتر میکنند. حالا این اتفاق رخ میدهد، اما عربستان بهواسطه توافق مکه به مقابله با حوثیها پرداخته و آمریکا میکوشد از کشورهای منطقه سپری در برابر جمهوری اسلامی بسازد.
به نظر میرسد دو طرف فعلا مانند بازی شطرنج مهرهها را یکییکی و گامبهگام جابهجا میکنند. منطق راهبرد جمهوری اسلامی این است که کنترل هرمز و دسترسی حوثیها به بابالمندب، کنار گذاشتن ایران را از هر تسویهحساب منطقهای دشوار کند و عقبنشینیهای نظامی به از دست رفتن کامل قدرت چانهزنی نینجامد. اما فرض بنیادی تهران همچنان همان فرض ۲۰۲۳ است: گذر زمان، فشار بر کشورهای خلیج فارس و بازارهای جهانی و هزینهی حضور طولانی آمریکا ممکن است به سود جمهوری اسلامی کار کند.
نقطه شکستی هست؟
اما آنچه این بار تفاوت دارد محاصره اقتصادی آمریکا است. محاصرهای که اکنون ابعاد هوایی، دریایی و زمینی یافته است. این وضعیت جنگ را به ابعادی اقتصادی کشانده است که تهران در آن ضعیفتر از مابقی کشورهایی است که میخواست آنها را فروبپاشاند.
تناقض راهبردی که تهران برای بستن تنگه هرمز پیش کشیده بود دامن خودش را نه تنها به واسطه محاصره آمریکا گرفت بلکه هزینه حمل و نقل گران را نیز تحمیل کرد و وضعیت اقتصادی را دشوارتر. درواقع راهبرد تهران پایه اقتصادی استراتژی را فرسوده کرده است.
پرسش هفت اکتبر بسته نشده است، بلکه فقط شکلش عوض شده است. تهران در ۲۰۲۳ میکوشید از قدرت محور مقاومت بهره ببرد و وارد جنگ مستقیم نشود. سه سال بعد خود در جنگ است و اهرم باقیماندهاش را بیش از همه در دو تنگه حیاتی میجوید، بیآنکه سپر مقاومی در اطراف خود در برابر تهدیدهای جدی داشته باشد.
پرسش اصلی امروز دیگر آن نیست که آیا محور مقاومت میتوانست اسرائیل را فرسوده کند، بلکه این است که آیا تهران میتواند از دل شکست منطق سپریسازی برای خود، نوعی جدید از قدرت بازدارندگی بسازد؟ ایران در ۲۰۲۳ میخواست بدون جنگ، دشمن را به عقبنشینی وادارد؛ اکنون باید بدون سپر و با اقتصادی فرسوده، از ابزارهای مختلف برای فشار غیرمستقیم برای ماندن در معادله استفاده کند.
در سفری به ژاپن، از توکیو و کیوتو تا نارا و هیروشیما، آنچه بیش از دیدنیهای مشهور در خاطرم ماند، برخوردهای روزمره بود؛ فروشندهای که پول اضافه را پس آورد، رهگذری که برای نشان دادن راه همراهم شد و گوزنی که پس از تعظیم، روی دیگری از خود به من نشان داد.
برای شناختن بعضی سرزمینها، عکسها و روایتها کافی نیستند. باید راهی شد، در خیابانهایشان قدم زد و زندگی روزمره مردم را از نزدیک دید تا تصویری فراتر از آنچه پیشتر شنیدهایم، پیش چشممان قرار بگیرد.
برای من، ژاپن یکی از این مقصدها بود.
در دو هفته سفر میان چند شهر، توجه من بارها از بناها و منظرهها به جزییات ساده زندگی کشیده شد: تمیزی خیابانها، نظم رفتوآمد و ادب آدمهایی که گاهی حتی زبان مشترکی با آنها نداشتم.
در رستوران، فروشگاه و تاکسی، هیچگاه احساس نکردم کسی میخواهد از ناآشنایی من با محیط استفاده کند.
یک بار مبلغی بیشتر از آنچه باید پرداخت کردم و بیرون آمدم. فروشنده در خیابان به دنبالم آمد تا پول اضافه را برگرداند. اتفاق کوچکی بود، اما در خاطره سفر من به ژاپن جای بزرگی پیدا کرد.
رهگذری که برای نشان دادن راه، همراه شد
در ژاپن، ناآشنا بودن با زبان گاهی مانع گفتوگو بود. بسیاری از کسانی که با آنها برخورد کردم، انگلیسی نمیدانستند، اما برای کمک کردن راه دیگری پیدا میکردند.
یک بار که نشانی پرسیدم، مخاطبم کار خود را کنار گذاشت و همراه من به خیابان آمد. او آنقدر با من راه آمد تا مطمئن شد مسیر را درست فهمیدهام. توضیح دادن با چند کلمه و اشاره کافی نبود؛ میخواست مطمئن شود به مقصد میرسم.
تاکسیها هم بخشی از تماشای شهر بودند. کنار خودروهای مدرن، تویوتاهای قدیمی دیده میشدند که ظاهرشان یادآور سالهای دور بود. راننده در خودرو را از داخل باز میکرد و روی صندلیها، روکشهای سفید و پاکیزه قرار داشت؛ جزییاتی که حتی یک مسیر کوتاه را به خاطرهای از سفر تبدیل میکرد.
البته این تصویر آرام و منظم در «نارا» کمی تغییر کرد. گوزنها آزادانه در پارک و خیابانها رفتوآمد میکردند و من با بیسکویت به استقبالشان رفتم.
یکی تعظیم کرد و فرصت داد درباره ادب این موجودات قضاوتی خوشبینانه داشته باشم. گوزن بعدی لباس مرا با دندان کشید و دیگری از پشت با شاخ ضربهای زد که به جلو پرتاب شدم.
میان تعظیم و مطالبه بیسکویت، فاصله چندانی نبود.
هیروشیما؛ زندگی در کنار یاد ویرانی
هیروشیما حالوهوای دیگری داشت. شهری سرسبز، زنده و مدرن که دیدنش در کنار ساختمان باقیمانده از بمباران اتمی و موزه، تجربهای متفاوت میساخت.
با دیدن آثار آن ویرانی، فاصله تاریخی کوتاهتر به نظر میرسید. آنچه پیشتر در کتابها خوانده بودم، اکنون در برابر چشمم قرار داشت؛ در شهری که زندگی روزمره در آن جاری بود.
برای من، تاثیرگذارترین بخش، کنار هم دیدن این دو تصویر بود: نشانههای فاجعه و شهری که دوباره ساخته شده است. هیروشیما در خاطرم با همین همنشینی ماند؛ یاد گذشته در کنار ادامه زندگی.
از ژاپن، علاوه بر عکس و خاطره، احترام به دقتی را با خود آوردم که در برخوردهای کوچک دیده بودم؛ در بازگرداندن پول، نشان دادن مسیر و رسیدگی به یک تاکسی قدیمی.
البته خاطره گوزنهای نارا هم باقی ماند. از این پس، اگر گوزنی تعظیم کند، ضمن پاسخ دادن به ادبش، مراقب شاخهایش هم خواهم بود.
چهلوپنجمین سالگرد ترور انور سادات، فرصتی برای بازخوانی تغییر سیاست منطقهای ایران است؛ از روابط نزدیک با رهبران عرب در دوره پهلوی تا نامگذاری خیابانی به نام قاتل سادات در تهران و اتکای جمهوری اسلامی به گروههای مسلح غیردولتی برای گسترش نفوذ.
رد این تغییر را میتوان از دو تصویر نمادین دنبال کرد. یکی تصویر سادات، رییسجمهوری مصر، که در تابستان ۱۹۸۰ در قاهره پشت تابوت محمدرضا پهلوی، شاه ایران، قدم میزد، و دیگری، خالد اسلامبولی، قاتل او، که پس از انقلاب نامش بر خیابانی در تهران نشست. این دو تصویر، دو رویکرد متفاوت به قدرت منطقهای را نمایندگی میکنند، ایران پیش از انقلاب که بخش مهمی از نفوذ خود در جهان عرب را از مسیر رابطه با دولتها و رهبران منطقه دنبال میکرد، و جمهوری اسلامی که در دهههای بعد، در کنار روابط رسمی، شبکهای از گروههای تروریستی و بازیگران مسلح غیردولتی را به یکی از اهرمهای اصلی سیاست منطقهای خود تبدیل کرد.
قاهره، ۲۹ ژوئیه ۱۹۸۰ تابوت محمدرضا شاه پهلوی، پوشیده در پرچم سهرنگ ایران، بر ارابهای سیاه قرار داشت. شش اسب سیاه آن را در خیابانهای داغ قاهره میکشیدند. بیش از هزار افسر مصری در مراسم حضور داشتند و گروه موزیک گارد ریاستجمهوری مصر سرود شاهنشاهی ایران را مینواخت. در پایان مسیر، مسجد الرفاعی انتظار آخرین پادشاه ایران را میکشید.
اما شاید مهمترین تصویر آن روز نه تابوت شاه، که مردی بود که پشت آن قدم میزد، انور سادات. رییسجمهوری مصر با لباس مارشالی در مراسم حاضر شده بود. در کنار او ریچارد نیکسون، رییسجمهوری پیشین آمریکا، و کنستانتین، پادشاه پیشین یونان، دیده میشدند. سادات تنها رییس کشور در قدرت بود که برای بدرقه شاه آمده بود. در مراسم او محمدرضا شاه را «دوست حقیقی و عزیز من» خواند.
شهبانو فرح پهلوی در کنار محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه ایران پیش از انقلاب ۵۷
در سیاست، دوستی واژهای شکننده است. اتحادها با تغییر منافع پایان میگیرند و رهبرانی که زمانی در کاخها از یکدیگر استقبال میکنند، ممکن است در روز سقوط حتی حاضر نباشند هزینه سیاسی همراهی با یکدیگر را بپردازند. سرنوشت شاه نمونهای از همین بیثباتی بود. اما سادات با صراحت این کلام را به زبان آورد.
پس از انقلاب ۱۳۵۷، بسیاری از متحدان قدیمی او حاضر نبودند هزینه میزبانی از پادشاه برکنارشده ایران را بپردازند. دولت جیمی کارتر نیز مقام بلندپایهای از واشینگتن برای مراسم تشییع او نفرستاد.
اما سادات عقب ننشست. او شاه ایران را به همراه خانواده دعوت کرد، در ماههای آخر زندگیاش میزبان او شد و پس از مرگش فرمان برگزاری تشییعی با تشریفات کامل نظامی را صادر کرد. این وفاداری فقط محصول یک رابطه شخصی نبود. پشت آن نزدیک به یک دهه سیاست منطقهای قرار داشت.
نفوذ از راه دولتها در دهه ۱۹۷۰، رابطه تهران و قاهره به یکی از مهمترین پیوندهای ایران با جهان عرب تبدیل شده بود. ایران یک میلیارد دلار اعتبار برای بازسازی منطقه کانال سوئز در اختیار مصر گذاشت. در جنگ اکتبر ۱۹۷۳ پزشک و دارو فرستاد، مجروحان مصری را در بیمارستانهای ایران پذیرفت و حتی اجازه داد هواپیماهای شوروی برای رساندن تجهیزات نظامی به مصر از حریم هوایی ایران عبور کنند.
شاه بعدتر از حرکت سادات به سوی مذاکره با اسرائیل و توافقهای کمپ دیوید نیز حمایت کرد. این تصویری از یک شیوه مشخص برای تولید قدرت منطقهای بود، رابطه با دولتها، حل اختلاف با همسایگان، سرمایهگذاری اقتصادی و ساختن پیوند با رهبران جهان عرب، حتی در شرایطی که تهران همزمان رابطهای نزدیک و غیررسمی با اسرائیل داشت.
ششم اکتبر ۱۹۸۱ ترور انور سادات اما تنها چهارده ماه پس از تشییع شاه، تصویر دیگری در قاهره ثبت شد. ششم اکتبر ۱۹۸۱، انور سادات برای تماشای رژه سالگرد جنگ اکتبر در جایگاه ویژه نشسته بود که خالد اسلامبولی و همراهانش به جایگاه حمله کردند. رییسجمهوری مصر کشته شد. هیچ سند قابل اتکایی وجود ندارد که جمهوری اسلامی را طراح یا مجری ترور سادات نشان دهد. اما آنچه پس از ترور اتفاق افتاد، برای فهم سیاست جمهوری اسلامی اهمیت دیگری دارد. این که درک کنیم چقدر سیاست این حکومت نوپا با حکومت قبل متفاوت است. تهران از قاتل سادات قهرمان ساخت.
در سال ۱۹۸۲ تمبری به افتخار خالد اسلامبولی منتشر شد. نام او بر خیابانی مهم در تهران قرار گرفت و تصویرش نیز در پایتخت ایران به نمایش درآمد. این نامگذاری برای سالها به یکی از موانع عادیسازی روابط تهران و قاهره تبدیل شد. فاصله میان دو تصویر خیرهکننده بود، سادات پشت تابوت پادشاه ایران قدم میزد، حکومت جانشین همان پادشاه، قاتل سادات را تجلیل میکرد.
از اسلامبولی تا محور مقاومت ماجرای اسلامبولی را میتوان یکی از نخستین نمادهای تغییری بزرگتر دانست. جمهوری اسلامی در دهههای بعد، در کنار دیپلماسی فشار، شبکهای از سازمانهای مسلح غیردولتی و جریانهای تروریستی منطقه را به یکی از مهمترین ابزارهای اعمال قدرت خود در خاورمیانه تبدیل کرد.
حزبالله لبنان برجستهترین نمونه این مدل شد. حماس و جهاد اسلامی فلسطین، گروههای مسلح شیعه در عراق و حوثیهای یمن، هر یک با درجات متفاوتی از استقلال، از حمایت مالی، تسلیحاتی، آموزشی یا سیاسی تهران برخوردار شدند. نیروی قدس سپاه پاسداران نیز به مهمترین نهاد جمهوری اسلامی برای ارتباط با بخش بزرگی از این شبکه تبدیل شد.
همه این بازیگران را نمیتوان به سادگی «نیابتی» نامید. آنها ساختار، منافع و قدرت تصمیمگیری متفاوتی دارند. اما یک ویژگی مشترک وجود داشت، جمهوری اسلامی میتوانست فراتر از مرزهای ایران اهرم سیاسی و نظامی ایجاد کند، بدون آنکه همیشه ارتش رسمی خود را مستقیما وارد میدان کند. بدون آن که ضرورت حفظ تمامیت ارضی را لحاظ کند به توجه به منافع گروههای الیگارش منافع مردم ایران را در همه ابعاد فدای این گروهها کرد.
پس از حمله هفتم اکتبر ۲۰۲۳ و جنگ غزه، ابعاد این معماری بیش از هر زمان دیگری آشکار شد. حزبالله از لبنان وارد درگیری شد، حوثیها حملات خود در دریای سرخ را آغاز کردند و گروههای مسلح مورد حمایت حکومت ایران در عراق و سوریه نیروهای آمریکایی را هدف قرار دادند.
وقتی اسلامبولی جایش را به نصرالله داد اما شاید آخرین فصل داستان خیابان خالد اسلامبولی از همه نمادینتر باشد. پس از دههها اعتراض مصر به نام این خیابان، تهران سرانجام نام خالد اسلامبولی را از آن برداشت.
نام تازه چه بود؟ حسن نصرالله، دبیرکل کشتهشده حزبالله لبنان. از سادات، متحد پادشاه ایران، به اسلامبولی، قاتل سادات، و از اسلامبولی به نصرالله، رهبر مهمترین سازمان مسلح متحد جمهوری اسلامی در منطقه.
سالگرد ترور انور سادات و نام قاتل او تاریخچه نام یک خیابان نیست. روایت دو تصور متفاوت از قدرت ایران است.
یک تصور، وزن منطقهای ایران را در رابطه با دولتها، قاهره، ریاض، امان و دیگر پایتختهای منطقه جستوجو میکرد. تصور دیگر، شبکهای از سازمانهای مسلح فرامرزی و تروریستی را به بخشی پایدار از معماری قدرت تبدیل کرد. در تابستان ۱۹۸۰، میشد حاصل تصور نخست را در خیابانهای قاهره دید، جایی که انور سادات پشت تابوت پادشاه ایران قدم میزد.
چهلوپنج سال بعد، برای دیدن حاصل تصور دوم کافی بود به تابلوی خیابانی در تهران نگاه کرد. نام اسلامبولی پایین آمد. نام حسن نصرالله بالا رفت.