اورشلیمپست: توافق واشینگتن و تهران بدون مهار حزبالله «دیپلماسی ناتمام» است
تابوت یکی از سربازان اسرائیلی کشتهشده در حمله حزبالله به جنوب لبنان، حیفا، ۳۱ خرداد
شورای سردبیری روزنامه اورشلیمپست در مقالهای نوشت حمله اخیر حزبالله که به کشته شدن چهار نظامی اسرائیلی انجامید، محدودیتهای تفاهم اخیر میان واشینگتن و تهران را آشکار میکند و نشان میدهد اسرائیل همچنان در مرزهای شمالی خود با «تهدیدات فعال» روبهروست.
در این مقاله که دوشنبه اول تیر منتشر شد، آمده است: «مرگ آنها اثباتکننده بیفایده بودن دیپلماسی یا توجیهکننده جنگی بیپایان نیست، اما نشان میدهد میان توصیف کاخ سفید از تفاهمنامه اخیر با ایران و تهدیدی که اسرائیل همچنان در مرزهای شمالیاش با آن مواجه است، شکاف قابل توجهی وجود دارد.»
اورشلیمپست «جاهطلبی» تحرکات دیپلماتیک اخیر را «قابل درک» دانست و افزود پس از ماهها درگیری در منطقه، دولتها علاقهمندند مانع از تشدید تنشها شوند، از غیرنظامیان محافظت کنند و کشتیرانی تجاری را در تنگه هرمز به حالت عادی بازگردانند.
این روزنامه در عین حال هشدار داد هرگونه توافقی که در عمل اسرائیل را پیش از کاهش ملموس تهدید حزبالله، به توقف عملیات نظامی علیه این گروه نیابتی جمهوری اسلامی ملزم کند، بهطور کامل نیازهای امنیتی اسرائیل را در نظر نمیگیرد.
۲۹ خرداد، حزبالله یک تانک اسرائیلی را در روستای کفر تبنیت در جنوب لبنان هدف قرار داد که به کشته شدن چهار نظامی از جمله یک فرمانده گردان انجامید.
در روزهای اخیر و پس از توافق تهران و واشینگتن، گزارشها از افزایش اختلافنظر میان کاخ سفید و دولت اسرائیل حکایت دارند.
آمریکا و حکومت ایران ۲۵ خرداد از دستیابی به تفاهمی برای پایان جنگ خبر دادند. این یادداشت تفاهم ۲۸ خرداد به امضای دونالد ترامپ، رییسجمهوری ایالات متحده و مسعود پزشکیان، رییس دولت جمهوری اسلامی، رسید.
بر اساس این سند، یک دوره ۶۰ روزه برای گفتوگوهای تخصصی در نظر گرفته شده است. مذاکراتی که قرار است بر موضوعات حساسی همچون سرنوشت ذخایر اورانیوم غنیشده حکومت ایران و چگونگی رفع تحریمها تمرکز داشته باشد.
سازوکاری برای خلع سلاح حزبالله مشخص نشده است
شورای سردبیری اورشلیمپست در ادامه نوشت اسرائیل و حزبالله طرف یادداشت تفاهم اخیر نیستند و حضور ارتش اسرائیل در جنوب لبنان «نه یک ترجیح نظری یا تاکتیک مذاکره»، بلکه بازتابدهنده این ارزیابی است که امنیت مناطق شمالی را نمیتوان «صرفا با وعده» تامین کرد.
بر اساس این مقاله، تفاهمنامه اخیر سازوکار مشخصی برای خلع سلاح حزبالله یا جلوگیری از بازسازی توان نظامی آن ندارد و همچنین تضمینی ارائه نمیدهد که حملات علیه مناطق شمالی اسرائیل پس از برقراری آتشبس از سر گرفته نشود.
به گزارش اورشلیمپست، ترامپ تفاهم با تهران را بهعنوان یک «راهحل جامع» معرفی کرده و گفته «این توافق بزرگ» صلح و امنیت را برای کل منطقه به ارمغان خواهد آورد و به همین دلیل، ایالات متحده انتظار دارد آتشبس در «تمام جبههها» از جمله لبنان و اسرائیل برقرار شود.
ترامپ همچنین بارها از کاهش چشمگیر توان نظامی جمهوری اسلامی در پی جنگ اخیر خبر داده و تاکید کرده در دوره ۶۰ روزه آتشبس، تنگه هرمز بدون هیچگونه عوارضی باز خواهد بود.
اورشلیمپست افزود اولویتهای واشینگتن بر مهار گسترش دامنه درگیریها، بازگشایی یک گذرگاه راهبردی و «ادعای موفقیت دیپلماتیک» متمرکز است، اما این اولویتها با دغدغه اصلی اسرائیل درباره باقی ماندن تهدید حزبالله فاصله دارند.
در بند نخست تفاهمنامه آمده است ایالات متحده و جمهوری اسلامی و متحدان آنها در جنگ جاری پایان فوری و دائمی عملیات نظامی در تمامی جبههها، از جمله لبنان، را اعلام میکنند و متعهد میشوند دست به اقدام نظامی علیه یکدیگر نزنند و تمامیت ارضی و حاکمیت لبنان را تضمین کنند.
با این حال، مقامهای اسرائیلی در روزهای گذشته بارها تاکید کردهاند نیروهای این کشور از منطقه حائل در جنوب لبنان عقبنشینی نخواهند کرد.
توافق جامع امنیتی یا دیپلماسی ناتمام؟
شورای سردبیری اورشلیمپست نوشت تفاهم اخیر صرفا چارچوبی برای ادامه مذاکرات است و نمیتوان آن را یک توافق صلح نهایی تلقی کرد.
بر پایه این مطلب، جمهوری اسلامی با اجرایی شدن یادداشت تفاهم بلافاصله از برخی مزایا برخوردار میشود، در حالی که اجرای بخشی از تعهدات مهم تهران به مذاکرات و توافقهای بعدی موکول شده است.
همچنین پرونده هستهای در متن این تفاهم در اولویتهای بعدی قرار گرفته و تنها پس از مفاد مربوط به توقف درگیریهای نظامی و موضوعات اقتصادی به آن پرداخته شده است.
اورشلیمپست با استناد به صحبتهای اخیر مارک لوین، تحلیلگر سیاسی محافظهکار، افزود اسرائیل نباید مسیر دیپلماسی را کنار بگذارد یا منافع واشینگتن را نادیده بگیرد، اما باید تاکید کند که موفقیت هر توافق بلندمدت در گرو جلوگیری از حملات مجدد حزبالله، احیای توان این گروه و بازگشت تهدیدات علیه شمال اسرائیل است.
به نوشته این روزنامه، این امر مستلزم آن است که هرگونه توقف بلندمدت عملیات نظامی به شروط امنیتی مشخص و قابل راستیآزمایی گره بخورد؛ از جمله برچیده شدن زیرساختهای نظامی حزبالله از مناطق مرزی، ایجاد سازوکارهای نظارتی موثر، تعیین پیامدهای روشن برای نقض توافق و حفظ حق اسرائیل برای واکنش در صورت بروز تهدیدات قریبالوقوع.
اورشلیمپست در پایان تاکید کرد: «توافقی که امنیت مسیرهای کشتیرانی را تضمین کند، اما دست اسرائیل را در برابر حزبالله مسلح ببندد، هنوز یک توافق جامع امنیتی منطقهای نیست، بلکه دیپلماسی ناتمام است.»
پیشتر پایگاه خبری واینت نوشت ترامپ با راهبرد «چماق و هویج» بهدنبال پاسخ به انتقادات از توافق اخیر با جمهوری اسلامی است.
بسیاری از ما هنوز لحظههایی از زندگی جمعی را به یاد داریم؛ لحظههایی که برای مدتی احساس میکردیم بخشی از چیزی بزرگتر از خودمان هستیم؛ زمانهایی که خیابانها، خانهها و محل کار تحت تاثیر یک اتفاق مشترک قرار میگرفتند و افراد با وجود تفاوتها، تجربهای مشابه را از سر میگذراندند.
برای بسیاری، جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه یکی از این لحظهها بود. شب بازی ایران و آمریکا در حافظه جمعی یک نسل زنده است؛ شبی که میلیونها نفر با اضطراب و هیجان پای تلویزیون نشستند و پس از پیروزی تیم ملی، خیابانها به صحنه جشن و شادی تبدیل شدند.
مردم یکدیگر را نمیشناختند، اما در یک تجربه مشترک شریک بودند؛ پرچمها بالا میرفت و احساس «ما» بودن برای چند ساعت بر فضای عمومی حاکم میشد.
در آن دوره، موفقیت تیم ملی موفقیتی جمعی تلقی میشد و شکستش اندوهی مشترک ایجاد میکرد. پرچم، سرود ملی و چهرههای ورزشی و فرهنگی نیز بخشی از همین تجربه تعلق بودند؛ نمادهایی که در حافظه جمعی معنا یافته بودند.
اما امروز واکنشها به همین نمادها دیگر یکدست نیست. اگر در جام جهانی ۹۸ تیم ملی نماد غرور و همبستگی بود، اکنون بخشی از جامعه رابطه عاطفی مشابهی با آن و حتی با پرچم، سرود ملی یا برخی چهرههای فرهنگی و هنری ندارد.
در همین سالها، اصطلاحاتی مانند بازیگر حکومتی، خواننده حکومتی، ورزشکار حکومتی یا رسانه حکومتی نیز وارد زبان عمومی شدهاند؛ واژگانی که نشاندهنده تغییر در نحوه قضاوت چهرههای عمومی هستند.
آنچه در پس این تغییر دیده میشود، دگرگونی عمیقتری در رابطه عاطفی بخشی از جامعه با نمادهای مشترک است.
اکنون این پرسش مطرح میشود که چگونه نمادهایی که زمانی عامل همبستگی بودند، برای بخشی از جامعه به موضوعی مناقشهبرانگیز تبدیل میشوند و چگونه احساسات سیاسی میتواند به نمادهای فرهنگی و ورزشی نیز سرایت کند.
این متن تلاشی است برای فهم این مساله از منظر روانشناسی اجتماعی و سیاسی؛ اینکه رابطه جامعه با نمادهای ملی چگونه شکل میگیرد، چگونه تغییر میکند و چرا در شرایط افزایش شکافهای اجتماعی و سیاسی، معنای این نمادها نیز دستخوش دگرگونی میشود.
مساله فقط فوتبال نیست
در سالهای اخیر، در فضای عمومی جامعه، نوع نگاه به افراد و نهادها بهتدریج تغییر کرده است.
اگر در گذشته چهرههای فرهنگی، ورزشی یا رسانهای بیشتر بر اساس آثار، تواناییها یا محبوبیتشان ارزیابی میشدند، امروز در بخشی از گفتوگوهای روزمره، نسبت آنها با ساختار قدرت نیز به یکی از معیارهای مهم قضاوت تبدیل شده است.
این وضعیت را میتوان در پیوند با تغییر در الگوهای اعتماد اجتماعی فهمید؛ هرچه اعتماد عمومی کاهش پیدا کند، افراد بیشتر تمایل پیدا میکنند پدیدهها را از زاویه نسبتشان با قدرت سیاسی تفسیر کنند.
در چنین شرایطی، بخشی از جامعه از افرادی که زمانی آنها را الگو، نماینده یا صدای خود میدانست، انتظار دارد در دورههای بحران در کنار مطالبات مردم بایستند. هنگامی که این انتظار برآورده نمیشود، نگاه به آن چهرهها تغییر میکند و فاصله عاطفی با آنها شکل میگیرد.
در نتیجه، آنچه رخ میدهد، صرفا تغییر نگاه به چند چهره نیست، بلکه نشانه دگرگونی گستردهتری در نحوه فهم و تفسیر جهان اجتماعی است؛ تغییری که دامنه آن فراتر از فرهنگ، هنر و ورزش، به ساختار اعتماد و همبستگی اجتماعی نیز کشیده میشود.
یکی از نشانههای این تغییر را میتوان در رواج اصطلاحاتی مانند «بازیگر، خواننده یا ورزشکار حکومتی» مشاهده کرد؛ اصطلاحاتی که نه صرفا واژههایی سیاسی، بلکه شیوهای برای طبقهبندی و معنا دادن به چهرههای عمومی هستند.
اهمیت این واژهها در این است که نشان میدهند بخشی از جامعه برای فهم افراد، تنها به کارنامه حرفهای آنها بسنده نمیکند و نسبتشان با ساختار قدرت نیز به بخشی از ادراک اجتماعی تبدیل شده است؛ بهویژه زمانی که برخی از این چهرهها در ذهن بخشی از جامعه بهعنوان حامی ساختار سیاسیای دیده میشوند که در تقابل با مطالبات آنها قرار دارد.
این تصویر میتواند آنها را در نگاه بخشی از جامعه در کنار ساختار قدرت و در فاصله از مردم قرار دهد.
در نتیجه، مرز میان حوزههای فرهنگی، ورزشی و سیاسی برای بخشی از جامعه شفافیت گذشته را از دست داده است.
پدیدههایی که در ظاهر مستقل از سیاست به نظر میرسند، در سطحی دیگر با برداشتهای سیاسی گره میخورند و همین مساله باعث میشود یک چهره یا نماد، برای گروههای مختلف جامعه معناهای متفاوت و گاه متضاد پیدا کند.
نمادهای ملی؛ از تجربه مشترک تا تغییر معنا
انسانها همواره در دل گروههای بزرگتر معنا پیدا میکنند؛ خانواده، محله، شهر، قومیت و کشور به افراد برای تعریف جایگاه خود در جهان اجتماعی کمک میکنند.
به همین دلیل، احساس تعلق یکی از نیازهای بنیادین انسان است و باعث میشود افراد خود را بخشی از یک «ما»ی بزرگتر بدانند.
نمادهای ملی نیز در همین بستر شکل میگیرند. پرچم، سرود ملی، تیمهای ورزشی، مناسبتهای جمعی و برخی چهرههای فرهنگی و ورزشی، بهتدریج به حامل خاطرات و تجربههای مشترک تبدیل میشوند.
افراد به خودِ نمادها وابسته نمیشوند، بلکه به معناهایی تعلق پیدا میکنند که در طول زمان در آنها شکل گرفته است.
وقتی میلیونها نفر یک رویداد را همزمان تجربه میکنند و در شادی یا اندوه آن شریک میشوند، نوعی هویت جمعی شکل میگیرد. این تجربهها در حافظه جمعی باقی میمانند و به نمادها معنا میبخشند.
به همین دلیل، نمادهای ملی در بسیاری از جوامع نقشی فراتر از یک نشانه ساده دارند و به ایجاد احساس همبستگی و تعلق کمک میکنند.
اما معناهای جمعی ثابت نمیمانند. نمادها نیز مانند خودِ جامعه تحت تاثیر تحولات اجتماعی و سیاسی دچار تغییر میشوند.
در بسیاری از کشورها، ساختارهای سیاسی تلاش میکنند خود را نماینده ملت و حافظ منافع کشور معرفی کنند و در این مسیر، نمادهای ملی نیز در روایتی قرار میگیرند که در آن حکومت، ملت و کشور در امتداد یکدیگر دیده میشوند.
تا زمانی که این روایت از سوی بخش بزرگی از جامعه پذیرفته شود، تنش چندانی ایجاد نمیکند؛ اما با افزایش شکاف میان جامعه و ساختار سیاسی، رابطه افراد با نمادهای مشترک نیز میتواند تغییر کند.
در این وضعیت، نمادها فقط حامل معناهای رسمی نیستند؛ آنها در ذهن افراد با تجربههای سیاسی، اجتماعی و فردی گره خوردهاند و به همین دلیل میتوانند معناهای متفاوتی پیدا کنند.
در چنین شرایطی، مفاهیمی که پیشتر به هم نزدیک تصور میشدند، از یکدیگر فاصله میگیرند. افراد ممکن است همچنان به کشور و جامعه خود احساس تعلق داشته باشند، اما نسبت متفاوتی با ساختار سیاسی پیدا کنند.
در نتیجه، نمادهایی که زمانی معنایی نسبتا مشترک داشتند، برای گروههای مختلف جامعه به شکلهای متفاوتی تفسیر میشوند.
در اینجا اختلاف بر سر خودِ نماد نیست، بر سر معنایی است که به آن نسبت داده میشود. به همین دلیل، یک رویداد، یک نهاد یا یک چهره عمومی میتواند همزمان واکنشهای کاملا متفاوتی برانگیزد.
افراد در واقع به یک واقعیت واحد واکنش نشان نمیدهند، بلکه به برداشتی واکنش نشان میدهند که آن واقعیت در ذهنشان پیدا کرده است.
برای مثال، یک نماد در ذات خود معنای ثابتی ندارد، بلکه معنایش از تجربههای اجتماعی افراد شکل میگیرد.
پلیس در بسیاری از جوامع نماد امنیت و حمایت تلقی میشود، اما اگر بخشی از جامعه در تجربههای خود آن را بیشتر با سرکوب، خشونت یا محدودیت پیوند داده باشد، همان نماد میتواند بهجای احساس امنیت، احساس ترس یا بیاعتمادی ایجاد کند.
همین سازوکار درباره نهادها و نمادهای رسمی نیز عمل میکند؛ به این معنا که افراد بیش از آنکه به خودِ نماد واکنش نشان دهند، به معنا و تجربهای واکنش نشان میدهند که آن نماد در ذهنشان نمایندگی میکند.
این فرایند معمولا ناگهانی نیست. افراد در طول زمان با نمادها و چهرههای مختلف همانندسازی میکنند، اما با تضعیف این همانندسازی، فاصله عاطفی شکل میگیرد.
این فاصله در جامعه ما که تجربههای مکرر بیاعتمادی، بحرانها و آسیبهای جمعی را پشت سر گذاشته، میتواند عمیقتر شود؛ بهویژه زمانی که بخشی از جامعه ساختار قدرت را نه منبع امنیت، بلکه منشا بخشی از تهدیدها و آسیبهای خود بداند.
در چنین شرایطی، نمادهای رسمی نیز از این برداشتها مصون نمیمانند و صرفا بر اساس معنای اولیه یا رسمی خود تفسیر نمیشوند؛ در پیوند با تجربه افراد و رابطه آنها با ساختار قدرت معنا پیدا میکنند.
به همین دلیل، برای بخشی از جامعه، برخی نمادها و نهادها بیش از آنکه یادآور تعلق یا امنیت باشند، تداعیکننده تجربههای سیاسی و اجتماعی خاص هستند.
در نهایت، آنچه رخ میدهد بازتعریف رابطه میان فرد، جامعه و نمادهای مشترک است؛ رابطهای که در آن برخی نمادها بهتدریج از معنای صرفا فرهنگی یا ورزشی فاصله میگیرند و در قالب برداشتها و معناهای اجتماعی و سیاسی جدید بازتفسیر میشوند.
پیامدهای تغییر رابطه با نمادهای مشترک
تغییر رابطه جامعه با نمادهای مشترک فقط به معنای دگرگونی در نگاه به چند نماد یا چهره عمومی نیست؛ میتواند بر نحوه ارتباط افراد با یکدیگر نیز اثر بگذارد.
زمانی که نمادهای مشترک توانایی خود را برای ایجاد احساس همدلی و تعلق از دست میدهند، یافتن نقاط مشترک میان گروههای مختلف جامعه دشوارتر میشود و هر گروه بیشتر در چارچوب روایتها و تجربههای خود قرار میگیرد.
یکی از پیامدهای این وضعیت، کاهش ظرفیت تجربههای جمعی است. رویدادها، مناسبتها یا نمادهایی که پیشتر میتوانستند برای بخشهای گستردهای از جامعه معنایی مشترک داشته باشند، بهتدریج با برداشتهای متفاوت و گاه متعارض مواجه میشوند.
در نتیجه، فضای نمادین مشترکی که افراد را فراتر از تفاوتها به یکدیگر پیوند میداد، محدودتر میشود. این روند میتواند بر احساس تعلق جمعی و هویت جمعی نیز اثر بگذارد. با این حال، مساله بیشتر به دگرگونی در شکل و شیوه تجربه این هویت و تعلق مربوط است، نه حذف آنها.
پیامد این وضعیت فقط در سطح نمادها باقی نمیماند. کاهش احساس تعلق به نمادهای مشترک میتواند به کاهش مشارکت در تجربههای جمعی و فاصله گرفتن افراد از بخشی از فضاهای عمومی منجر شود.
در بلندمدت، این روند بر کیفیت روابط اجتماعی، اعتماد میان گروههای مختلف جامعه و حتی احساس پیوند افراد با جامعهای که در آن زندگی میکنند تاثیر میگذارد.
هرچه تجربههای مشترک کمتر شود، شکلگیری درک متقابل، همکاری اجتماعی و احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت جمعی نیز دشوارتر خواهد شد.
در نهایت، مساله فقط تغییر نگاه به چند نماد یا چهره عمومی نیست؛ بازتاب تغییری عمیقتر در رابطه جامعه با اعتماد، تعلق و هویت جمعی است.
نمادهای مشترک زمانی میتوانند نقش پیونددهنده خود را ایفا کنند که برای بخشهای مختلف جامعه احساس تعلق و مشارکت ایجاد کنند؛ و هرگاه این پیوند تضعیف شود، بخشی از توان آنها برای ایجاد تجربههای مشترک و همبستگی اجتماعی از میان میرود.
در این میان، پرسش اصلی این است که در طی این سالها که رابطه با نمادها دگرگون شده، چه چیزهایی میتوانند دوباره احساس تعلق، اعتماد و همبستگی را در جامعه تقویت کنند؛ زیرا هر جامعهای برای حفظ پیوندهای اجتماعی خود به نمادها و تجربههای مشترک نیاز دارد.
دادههای کشتیرانی نشان میدهد چهار نفتکش حامل گاز طبیعی مایع تحت کنترل قطر در حال ورود به تنگه هرمز بودهاند. این در حالی است که پس از اعلام دوباره بسته شدن این آبراه از سوی جمهوری اسلامی در آخر هفته، تردد کشتیها کاهش یافته است.
دادههای رهگیری کشتیها از شرکت تحلیل داده «کپلر» نشان میدهد نفتکشهای «وادی السیل»، «مکاینس»، «السد» و «مسیمیر» دوشنبه اول تیر، برای نخستین بار از زمان آغاز جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، از مسیر ایران وارد تنگه هرمز شدهاند.
شرکت «قطر انرژی» که صادرات گاز طبیعی مایع آن از زمان آغاز جنگ در ۹ اسفند ۱۴۰۴ بهشدت محدود شده است، به درخواست خبرگزاری رویترز برای اظهار نظر در این باره پاسخ نداد.
دادههای دیگری نیز نشان میدهد کشتی فلهبر «سامیت ساکسس» با پرچم جزایر مارشال نیز دوشنبه اول تیر، وارد خلیج فارس شده است.
بر اساس دادههای کپلر، ۳۱ خرداد تنها پنج کشتی از تنگه هرمز عبور کردند، در حالی که یک روز پیش از آن در ۳۰ خرداد، ۲۶ کشتی در این مسیر مشاهده شده بودند.
این کشتیها شامل سه نفتکش بسیار بزرگ بودند که هر یک دو میلیون بشکه نفت خام و نفت کوره عربستان سعودی را حمل میکردند و یکی از آنها عازم ژاپن بود.
با این حال، ممکن است شمار بیشتری از کشتیها با خاموش کردن سامانههای شناسایی خود از این آبراه عبور کرده باشند.
تهران هفته گذشته پس از اعلام تفاهم با ایالات متحده بهمنظور تمدید ۶۰ روزه آتشبسی که در ۱۹ فروردین برقرار شد و با هدف فراهم کردن فرصت برای مذاکرات صلح صورت گرفت، عملا محاصره تنگه هرمز را لغو کرد. اما سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ۳۰ خرداد در واکنش به حملات اسرائیل در لبنان، بار دیگر بسته شدن این آبراه را اعلام کرد.
در همین حال، فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) اعلام کرد ۳۰ خرداد - در همان روز که سپاه پاسداران اعلام کرده بود تنگه هرمز را دوباره بسته است - ۵۵ کشتی تجاری از این تنگه عبور کردند که بیش از ۱۷ میلیون بشکه نفت را برای بازارهای جهانی حمل میکردند.
دادهها نشان میدهند در میان کشتیهایی که ۳۰ خرداد از تنگه هرمز خارج شدند، سه نفتکش بسیار بزرگ حامل نفت خام از امارات متحده عربی، کویت و عراق حضور داشتند.
همچنین سه نفتکش دیگر نیز فرآوردههای مختلف نفتی حمل میکردند.
بر اساس همین دادهها، ۱۳ کشتی نیز ۳۰ خرداد وارد تنگه هرمز شدند که دو مورد از آنها نفتکشهای بسیار بزرگ بودند.
کییر استارمر، نخستوزیر بریتانیا، در نشست خبری در داونینگ استریت لندن
کییر استارمر، نخستوزیر بریتانیا، گفت که صبح دوشنبه با پادشاه گفتوگو کرده تا تصمیمش را برای استعفا به او اطلاع دهد. او گفت تا زمان تکمیل رقابت بر سر نخستوزیری، در سمت خود باقی خواهد ماند و هر کاری از دستش بربیاید انجام میدهد تا انتقال قدرت به شکلی منظم انجام شود.
استارمر دوشنبه اول تیر ماه گفت: «از کمیته اجرایی ملی حزب کارگر خواهم خواست جدول زمانیای تعیین کند؛ بهطوری که نامزدها از ۹ ژوییه (۱۸ تیر) ثبتنام را آغاز کنند و روند تا تعطیلات تابستانی تکمیل شود.»
به این ترتیب، به گفته او این روند تضمین میکند در صورت برگزاری رقابت، رهبر جدید پیش از شروع کار پارلمان در ماه سپتامبر، در جای خود باشد.
انتظار میرفت استارمر امروز جدول زمانی خروج خود از نخستوزیری را اعلام و زمینه را برای انتقال قدرت به اندی برنهام، رقیبش، فراهم کند.
این اقدام راه را برای بر سر کار آمدن هفتمین نخستوزیر در بریتانیا در طول یک دهه گذشته، هموار خواهد کرد.
استارمر کمتر از دو سال پس از آن که با پیروزی قاطع در انتخابات وعده پایان دادن به آشفتگی سیاسی در بریتانیا را داد، از قدرت خارج میشود.
خبرگزاری رویترز به نقل از یک منبع نوشت نخستوزیر آخر هفته (شنبه و یکشنبه ۳۰ و ۳۱ خرداد) را صرف بررسی این موضوع کرد که آیا باید کنار برود یا در رقابت رهبری حزب کارگر مبارزه کند.
تهدید علیه جایگاه استارمر که ماهها در حال شکلگیری بود، ۲۹ خرداد بهطور چشمگیری شدت گرفت؛ زمانی که اندی برنهام، شهردار منچستر، در انتخابات پارلمانی پیروزی قاطعی به دست آورد و برای بازگشت به وستمینستر موفق شد نامزد حزب اصلاح بریتانیا (ریفرم) به رهبری نایجل فاراژ را شکست دهد. حزبی که بیش از یک سال است در نظرسنجیهای سراسری پیشتاز بوده است.
این پیروزی به نمایندگان حزب کارگر امید داد که برنهام، سیاستمدار باسابقه که به مهارتهای ارتباطی خود مشهور است، بتواند وضعیت حزبی را که در دوران رهبری استارمر بخشی از حمایت عمومی خود را از دست داده، متحول کند.
اما تغییر رهبری که بسیاری آن را محتمل میدانند، بدون خطر نیست.
برنهام تاکنون فراتر از تاکید بر نیاز کشور به تغییرات بنیادین و کاهش هزینههای زندگی، دیدگاه خود را درباره سیاست خارجی، اقتصاد و دفاع بهطور روشن بیان نکرده است.
او نیز مانند استارمر ممکن است دریابد که فضای مانور چندانی ندارد. برنهام از یک سو با سرمایهگذاران بازار اوراق قرضه روبهروست که با هرگونه استقراض بیشتر مخالفاند و از سوی دیگر با رایدهندگانی خشمگین مواجه است که معتقدند کشور بهدرستی اداره نمیشود.
بریتانیا هماکنون به دلیل بدهی بالا، هزینههای سنگین بهره، سالها رشد اقتصادی ضعیف، دشواری در کاهش هزینههای عمومی و نیاز به سرمایهگذاری در حوزههایی مانند دفاع، بالاترین هزینه استقراض را در میان کشورهای عضو گروه هفت دارد.
اقتصاددانهای سیتیبانک معتقدند: «از نظر ما، دولت برنهام با وضعیت مالی شکننده روبهرو خواهد شد و ابزارهای اندکی برای ایجاد تغییرات معنادار در اختیار خواهد داشت.»
استارمر ۲۹ خرداد گفته بود در هر رقابت رسمی برای رهبری حزب کارگر که با هدف جایگزینی او برگزار شود شرکت خواهد کرد، اما به نظر میرسد این موضع در طول آخر هفته (شنبه و یکشنبه) تغییر کرده باشد.
این میزان جابهجایی در نخستوزیری - که بالاترین سطح در بریتانیا طی نزدیک به دو قرن گذشته است - نشاندهنده دشواری حفظ حمایت رایدهندگانی است که از ناکامیهای پیاپی دولتها در بهبود سطح زندگی، ارتقای خدمات عمومی و مقابله با مهاجرت غیرقانونی، خشمگین هستند.
مرتضی کاظمیان، عضو تحریریه ایراناینترنشنال، با اشاره به بیانیه مشترک قطر و پاکستان درباره تشکیل کمیته عالی اجرای تفاهم میان آمریکا و جمهوری اسلامی گفت ترکیب سطح بالای دو هیات نشان میداد «اراده سیاسی» برای پایان دادن به بحران از مسیر گفتوگو و دیپلماسی وجود دارد.
کاظمیان گفت این بیانیه «فرض اولیه» درباره وجود چنین ارادهای را تایید کرد و افزود: «وقتی یک کمیته عالی تشکیل شده که نظارت سیاسی بر روند مذاکرات داشته باشد، این خودش گام اول برای تعمیق گفتوگوها و حل منازعه از طریق دیپلماسی است.»
او همچنین ایجاد خط ارتباطی میان دو طرف را موضوعی تازه خواند و گفت جمهوری اسلامی پس از بیش از چهار دهه حاضر شده است برای نظارت بر روند اجرای تفاهم، وارد گفتوگوی مستقیم با آمریکا شود.
در پی وقوع انفجار و آتشسوزی در مجتمع اصلی فرآوری گاز طبیعی مایع قطر، ۵۴ نفر زخمی و ۱۸ تن دیگر مفقود شدند.
شرکت قطر انرژی در بیانیهای اعلام کرد این حادثه عصر یکشنبه ۳۱ خرداد هنگام راهاندازی مجدد عملیات در تاسیسات گازرسانی محلی برزان در شهر صنعتی راس لفان رخ داد و به انفجار و آتشسوزی منجر شد.
بر اساس این بیانیه، تیمهای امدادی و واکنش اضطراری برای مهار آتش، بلافاصله به محل اعزام شدند و آتش اکنون تحت کنترل درآمده است.
وزارت کشور قطر نیز از زخمی شدن ۵۴ نفر در این حادثه خبر داد و اعلام کرد عملیات جستوجو برای یافتن ۱۸ فرد مفقود همچنان ادامه دارد.
این وزارتخانه علت انفجار را یک «حادثه فنی» عنوان کرد و افزود خطری، امنیت عمومی را تهدید نمیکند.
شرکت قطر انرژی در بیانیه خود به جزییات خسارتهای احتمالی واردشده به این تاسیسات اشارهای نکرد.
پیشتر یک شاهد به رویترز گفته بود صدای انفجاری مهیب در دوحه که در جنوب راس لفان قرار دارد، شنیده شده است.
تاسیسات گازی برزان از ظرفیت تولید روزانه ۱.۴ میلیارد فوت مکعب گاز برخوردار است و گاز مورد نیاز صنایع داخلی و بخش تولید برق قطر را از طریق خطوط لوله تامین میکند.
این مجموعه همچنین توانایی تولید اتان، میعانات گازی، گاز مایع نفتی (الپیجی) و گوگرد را برای مصرف داخلی و همچنین بازارهای صادراتی دارد.
تاسیسات برزان مهمترین مرکز تولید و صادرات گاز طبیعی مایع شرکت قطر انرژی محسوب میشود که با بهرهگیری از ۱۴ خط تولید، مجموع ظرفیت تولید سالانه آن به ۷۷ میلیون تن متریک میرسد.
جمهوری اسلامی در جریان جنگ اخیر شماری از تاسیسات انرژی کشورهای حوزه خلیج فارس را هدف قرار داد.
پیشتر در ۲۸ اسفند ۱۴۰۴، وزارت دفاع قطر تایید کرد حمله موشکی حکومت ایران به تاسیسات راس لفان خسارات گستردهای بر جای گذاشته است.
به گزارش رویترز، در جریان جنگ ایران، دو خط تولید الانجی و یکی از دو تاسیسات تبدیل گاز به مایع قطر آسیب دیدند.
در پی این حملات، ۱۷ درصد از ظرفیت صادرات الانجی قطر از مدار خارج شد و انتظار میرود روند بازسازی و تعمیرات آن سالها به طول بینجامد.