• العربية
  • English
Brand
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
  • پوسته
  • زبان
    • العربية
    • English
  • برنامه‌ها
  • تلویزیون
  • شنیداری
  • ایران
  • جهان
  • حقوق بشر
  • جاویدنامان
  • گزارش ویژه
  • ورزش
  • بازار
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به ولانت‌مدیا است.
volant media logo
تحلیل

وحشت جنگ و کابوس بقای استبداد؛ چرا نه گفتن به جنگ همیشه انتخابی اخلاقی نیست؟

شاهد علوی
شاهد علوی

ایران‌اینترنشنال

۲۲ اسفند ۱۴۰۴، ۰۸:۲۵ (‎+۰ گرینویچ)به‌روزرسانی: ۱۰:۵۷ (‎+۰ گرینویچ)

اگرچه مخالفت با جنگ به‌طور کلی کنشی اخلاقی است، اما من در این یادداشت استدلال می‌کنم در جنگ فعلی و در میانه ضرورت فلج کردن ساختار سرکوب، اگرچه توام با فاجعه غیرقابل توجیه مرگ غیرنظامیان، شعار بی‌قیدوشرط «نه به جنگ» بدون پایان یافتن جمهوری اسلامی دیگر شعاری مسئولانه و اخلاقی نیست.

در بحث جنگ، معمولا افکار عمومی میان دو قطب ساده‌سازی‌شده گرفتار می‌شود: یا باید بی‌قید و شرط با جنگی که در جریان است همراه شد، یا باید بی‌قید و شرط خواهان توقف فوری آن شد. اما موقعیت در برخی موارد تراژیک‌تر از آن است که بشود با ساده‌سازی با آن برخورد کرد.

این‌جا تراژدی صحبت درباره جنگ فعلی جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل در این است که هیچ یک از این دو پاسخ ساده، به‌تنهایی قادر به توصیف ابعاد فاجعه‌ای نیست که در جریان است، چرا که مساله ایران فقط جنگ نیست؛ مساله، نسبت جنگ با حکومتی است که پیش‌تر نشان داده در شرایط احساس خطر، آمادگی دارد جامعه را با ابعادی بی‌سابقه سرکوب کند.

ضرورتی ندارد حتی وقتی موافق جنگ هستیم آن را رمانتیک ببینیم، جنگ حتی وقتی با شعار آزادی آغاز می‌شود، بوی مرگ، ویرانی و بی‌ثباتی می‌دهد. من پیش از این بارها در مخالفت با جنگ و آن‌چه «دموکراسی بمبارانی» خوانده می‌شود، نوشته‌ام. با این حال معتقدم درباره جنگ فعلی مساله به این سادگی نیست که با گفتن «جنگ بد است» بتوان خیال خود را راحت کرد.

پایان مشروعیت اخلاقی؛ وقتی حکومت به ماشین کشتار بدل می‌شود

در بسیاری از کشورها، مخالفت با جنگ به‌طور طبیعی به معنای دفاع از جان، مال، آزادی و آرامش مردم است، اما به جمهوری اسلامی که می‌رسد مساله به این سادگی نیست.

حکومت ایران سال‌هاست بزرگ‌ترین تهدید علیه جان مردم است. وقتی حکومت نه حافظ جان و امنیت و آزادی شهروندان بلکه عامل مستقیم کشتار آنان باشد، نمی‌توان با دستگاه‌ها و چارچوب‌های متعارف اخلاقی و سیاسی درباره جنگ و صلح قضاوت کرد.

دفاع از جنگی علیه جمهوری‌اسلامی که نتیجه آن می‌تواند هم‌ارز مداخله بشردوستانه باشد، نه از سر شیفتگی به قدرت‌های خارجی است و نه از سر توهم درباره نیت‌های آن‌ها.

حکومتی که در واکنش به حضور اعتراضی نزدیک به هفت میلیون نفر از مردم در خیابان‌های ایران در تنها دو شب، به جای عقب‌نشینی یا دست‌کم سرکوب با کمترین هزینه جانی، دست به کشتار بی‌رحمانه زد و نزدیک به ۴۰ هزار معترض بی‌سلاح را قتل‌عام کرد، خود را از دایره هر ادعای مشروعیت اخلاقی بیرون انداخته است.

این‌جا دیگر با «سرکوب داخلی» در معنای رایج یا حتی «اختلاف سیاسی» حاد در یک نظام سیاسی غیردموکراتیک مواجه نیستیم. آن‌چه رخ داد جنایت علیه بشریت بود.

این‌جا بحث بر سر یک ماشین سرکوب است که بقای خود را بر خون مردم بنا کرده است. به این ترتیب، در برابر حکومتی که به شکلی ساختاری و تصاعدی از خشونت مرگبار بی‌سابقه در مقیاس تاریخی علیه شهروندان استفاده می‌کند، نمی‌توان صرفا با زبان بی‌طرفی سیاسی حرف زد و در چارچوب دستگاه‌های مفهومی معمول استدلال کرد.

در چنین وضعیتی، دفاع از «مداخله» نه از سر علاقه به جنگ، بلکه از دل بن‌بستی تاریخی سر برمی‌آورد که در آن مردم از همه مسیرهای عادی برای تغییر محروم شده‌اند.

وقتی اعتراض مدنی به شکلی مطلقا بی‌سابقه و خونین سرکوب شده و هر شکل از مطالبه‌گری با زندان، شکنجه و اعدام روبه‌رو شده است، طبیعی است که بخشی چشمگیر و موثر از جامعه به این نتیجه برسد که بدون تضعیف قهرآمیز ماشین سرکوب با مداخله یک قدرت نظامی خارجی، امکان نجاتی وجود ندارد.

بن‌بست تغییر مسالمت‌آمیز و واقعیت میدانی جنگ

اسرائیل و آمریکا نه به دلایل بشردوستانه که به‌طور مشخص برای تامین اهداف امنیتی، ژئوپلیتیک و راهبردی خود وارد جنگ با جمهوری اسلامی شدند. اهدافی که لزوما هم با یکدیگر یا با منافع مردم ایران یکسان نیستند. با این همه، موافقان یا مدافعان این جنگ استدلال می‌کردند و می‌کنند که در نتیجه هدف گرفتن مراکز نظامی، سیاسی، امنیتی و حاکمیتی، ستون‌های دستگاه سرکوب فرسوده شده و در نهایت، مردم معترض ممکن است بتوانند سرنوشت خود را در ایران به دست بگیرند.

این تفکیک از نظر اخلاقی و تحلیلی ضروری است. یکی از رایج‌ترین مغالطه‌ها در چنین موقعیت‌هایی این است که یا باید نیت مهاجمان را پاک و منزه فرض کرد، یا هرگونه نتیجه‌ای را که از حمله به‌دست می‌آید، صرفا به‌دلیل ناپاکی نیت آنان رد کرد.

در حالی که در دنیای واقعی، حتی وقتی همچون جنگ بالکان آن‌چه رخ می دهد مداخله بشردوستانه بین‌المللی باشد، طرف‌های درگیر یک جنگ نه بر اساس آرمان‌های اخلاقی که همیشه بر اساس منافع خود عمل می‌کنند.

بنابراین، پرسش اصلی نه از نیت آنان که باید ناظر بر پیامد عینی کنش آن‌ها برای ساختار سرکوب در ایران باشد.

به بیان دیگر، می‌توان هم‌زمان دو گزاره را درست دانست: نخست این‌که حمله آمریکا و اسرائیل از منظر نیت و انگیزه، نه پروژه‌ای بشردوستانه است و نه پاسخ مستقیم به درخواست مردم برای کمک.

دوم این‌که تضعیف ساختار نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی، در صورت استمرار و در صورت شکل‌گیری ظرفیت اجتماعی، می‌توانست یا هنوز می‌تواند روزنه‌ای برای مردم باز کند.

اما واقعیت امروز چیست؟ تا این لحظه، این سناریو به‌طور کامل محقق نشده است. اگرچه علی خامنه‌ای و شماری از چهره‌های اصلی نظامی و امنیتی حکومت کشته شده‌اند و بخش‌هایی از زیرساخت سرکوب نابود شده، اما دستگاه سرکوب ظاهرا هنوز کار می‌کند.

هنوز هم روشن نیست که آیا مردم خواهند توانست از این شکاف برای تغییر موازنه قدرت و ساقط کردن جمهوری اسلامی استفاده کنند یا نه.

در این‌جا باید از یک خطای دیگر هم پرهیز کرد: این تصور که کشتن رهبر جمهوری اسلامی یا انهدام شمار قابل توجهی از مراکز سرکوب، خودبه‌خود به فروپاشی این حکومت سرکوبگر منجر می‌شود، نادرست است.

جمهوری اسلامی نه مجموعه‌ای از افراد یا ساختمان‌ها که شبکه‌ای از نهادهای ایدئولوژیک، امنیتی، اقتصادی و تبلیغاتی است که در طول دهه‌ها لایه‌لایه بازتولید شده است. به همین دلیل، حتی ضربه‌های سنگین نیز ممکن است بلافاصله به فروپاشی منجر نشوند، اما از سوی دیگر، این هم درست نیست که چون فروپاشی فوری رخ نداده پس هیچ تغییری در موازنه به‌وجود نیامده است.

گاه در سیاست، آثار شکاف‌های تعیین‌کننده، با تاخیر خود را نشان می‌دهند.

به این ترتیب، نه باید با شتاب‌زدگی خوشبینانه از پیروزی سخن گفت و نه باید با بدبینی مطلق، هر امکان تحول را منکر شد.

آن‌چه فعلا می‌بینیم، نه شکست کامل سناریوی تضعیف دستگاه سرکوب است و نه تحقق کامل آن. این وضعیتی تعلیقی است که در آن بخشی از هرم قدرت ضربه خورده اما ظرفیت سرکوب حکومت هنوز از میان نرفته است.

ضرورت تفکیک ساختار سرکوب از جان جامعه

واقعیت هولناک دیگری هم در میدان جنگ جریان دارد: کشته شدن شهروندان غیرنظامی از جمله کودکان.

حمله به دبستان دخترانه در میناب با موشک‌های آمریکایی در همان روز نخست جنگ و جان باختن بیش از ۱۱۰ دانش‌آموز و نزدیک به ۳۰ نفر از معلمان، فقط یک خطای جنگی نیست که بشود آن را از مرکز بحث درباره این جنگ به حاشیه راند. این یک «فاجعه انسانی مطلق» است.

در موارد دیگری نیز، شهروندانی که در لحظه حمله به مراکز دولتی در حال تردد نزدیک این مراکز بوده‌اند یا در خانه‌های نزدیک به مراکز حکومتی زندگی می‌کرده‌اند، جان خود را از دست داده‌اند.

علاوه بر این، بیمارستان گاندی و مطهری در تهران و مراکز اورژانس سراب و همدان، پس از حمله به اهدافی در نزدیکی آنان آسیب دیده‌اند.

در جریان یک حمله به دو ساختمان پنج طبقه مسکونی در شرق تهران هم شماری شهروند غیرنظامی جان باختند. تنها یکی از این حملات ۴۰ کشته بر جا گذاشت.

حمله به انبارهای سوخت در تهران نیز فقط یک عملیات نظامی علیه زیرساخت غیرنظامی نبود و پیامد آن، آلودگی شدید هوا و گسترش خطر بیماری‌های پایدار برای نسل‌هایی است که خود قربانی همان حکومتی‌اند که قرار بوده تضعیف شود.

همین‌جا مرز اخلاقی هر دفاعی از جنگ روشن می‌شود. اگر قرار است تضعیف ماشین سرکوب، مبنای توجیه‌پذیری حمله باشد، آن حمله باید میان ساختار قدرت و جامعه تمایز بگذارد. هر جا این تمایز فروبپاشد و جان غیرنظامیان به‌عنوان هزینه جانبی ناگزیر در نظر گرفته شود، بنیان اخلاقی استدلال نیز آسیب می‌بیند.

در مورد ایران، این حساسیت باید دوچندان باشد، چون مردمی که زیر بمباران و آلودگی و ناامنی آسیب می‌بینند، همان‌هایی هستند که سال‌ها زیر سرکوب حکومت زندگی کرده‌اند.

از همین رو، محکوم کردن کشته‌شدن غیرنظامیان در این جنگ حتی اگر فقط یک نفر می‌بود نه یک ملاحظه فرعی، بلکه بخشی مرکزی از هر موضع مسئولانه است.

اگر کسی از حمله به ساختار سرکوب دفاع کند اما در برابر جان‌باختن کودکان دانش‌آموز، کشته‌شدن شهروندان غیرنظامی، ویرانی محله‌های مسکونی یا پیامدهای زیست‌محیطی حملات سکوت کند یا حتی آن را با صدای بلند، صریح و بدون اما و اگر محکوم نکند، در واقع از موضعی انسانی دفاع نکرده، بلکه صرفا جانب یکی از طرف‌های جنگ را گرفته است.

در چنین وضعیتی، می‌توان و باید هم‌زمان چند حقیقت را با هم گفت: می‌توان همچنان با حمله نظامی به مراکز حکومتی، سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی که قاتلان مردم و چهره‌های ماشین کشتار را هدف گرفته و می‌گیرد موافق بود و هم‌زمان حمله به مدرسه میناب، محله‌های مسکونی، انبارهای نفتی و کشته‌شدن شهروندان غیرنظامی را به شدیدترین شکل محکوم کرد.

طبعا باید از آمریکا و اسرائیل خواست از حملاتی که می‌تواند جان‌ غیرنظامیان را به خطر بیندازد خودداری کنند و در حملات خود نهایت دقت را به خرج دهند و در پیامد آن، هر حمله‌ای را که متضمن تلفات غیرنظامی است، زیر سوال برد و محکوم کرد.

یادمان نرود که هیچ جنگی کشته‌شدن حتی یک غیرنظامی را در هیچ شرایطی موجه و مشروع نمی‌کند.

می‌توان از کشته شدن قاتلان مردم خشنود بود و در همان حال از کشته شدن حتی یک کودک یا رهگذر، خشمگین و سوگوار شد. این دو موضع نه تنها متناقض نیستند، بلکه در عمل تنها راه حفظ حداقل انسجام اخلاقی در میانه این جنگ‌ هستند.

اگر قرار است جنگی با نظر به تاثیر آن بر تضعیف ماشین سرکوب و کشتن ناگزیر قاتلان مردم (وقتی چشم‌اندازی برای بردن آن به پیشگاه عدالت وجود ندارد) توجیه شود، نمی‌تواند هم‌زمان جان همان مردمی را بگیرد که قرار است از آن ماشین سرکوب نجات پیدا کنند.

به نظر می‌رسد یکی از آسیب‌های جدی فضای سیاسی-تحلیلی فارسی‌زبان در این سال‌ها، بی‌توجهی به این پیچیدگی بوده است: بسیاری چنان عمیق درگیر نفرت بر حق از جمهوری اسلامی هستند که رنج غیرنظامیان را نادیده می‌گیرند، یا در طرف مقابل، کسانی در عین مخالفت نظری و عملی با جمهوری اسلامی، چنان پابند مخالفت ایدئولوژیک و اصولی با هر جنگی هستند که خشونت سیستماتیک حکومت علیه مردم و خطر واگذاشتن آن را نادیده می‌گیرند.

اخلاق سیاسی که به باور من پا در زمین سفت و سخت واقعیت دارد از ما می‌خواهد این دوگانه کاذب را نپذیریم. می‌توان هم از تضعیف قاتلان مردم دفاع کرد و هم برای جان کودکان و مردم عادی سوگوار بود و کشته شدن آنان را محکوم و تقبیح کرد.

در واقع، این گزاره موافقان سرسخت جنگ که محکوم کردن مرگ غیرنظامیان در جنگ یا پرداختن به آن، بحثی انحرافی است و با دفاع از جنگ فعلی علیه جمهوری اسلامی ناسازگار است، ناخواسته اخلاق را به منطق اردوگاهی تقلیل می‌دهد. منطقی که در آن، هر چه به تضعیف دشمن کمک کند، مجاز شمرده می‌شود. حال آن‌که تمایز میان مبارزه با ساختار قدرت و بی‌اعتنایی به جان مردم، همان چیزی است که یک موضع انسانی را از یک موضع صرفا انتقام‌جویانه جدا می‌کند.

فریب آتش‌بس؛ وقتی صلح اسم رمز آغاز دور تازه‌ سرکوب است

اما سوی دیگر ماجرا هم هست؛ سویه‌ای که بسیاری از شعارهای ساده‌انگارانه ضدجنگ از پاسخ دادن به آن فرار می‌کنند. محکوم کردن جنگ و درخواست برای اتمام فوری آن بسیار آسان است. دشوار اما این است که به این پرسش مهیب پاسخ دهیم: اگر جنگ بدون رفتن جمهوری اسلامی پایان یابد، چه چیزی در انتظار مردم ایران است؟

ما این را پیش‌تر تجربه کرده‌ایم. بعد از آتش‌بس در جنگ ۱۲ روزه، هزاران نفر بازداشت شدند، اعدام‌های سیاسی شدت گرفت و سرکوب همه‌جانبه و سازمان‌یافته در همه ابعادش در داخل کشور تشدید شد.

آیا حق نداریم بترسیم حکومت زخمی از جنگ ۱۲ روزه که در جریان سرکوب اعتراضات مدنی و مسالمت‌آمیز تنها در دو شب نزدیک به ۴۰ هزار از مردم را به شکلی بی‌رحمانه قتل‌عام کرد، بعد از این جنگ بسیار خونبار و زخمی که از جنگ ۱۲ روزه صدها بار عمیق‌تر شده است، چقدر می‌تواند جانی‌تر، انتقام‌جوتر و خطرناک‌تر باشد؟

بدون پاسخ به این پرسش، هر استدلالی حول موافقت یا مخالفت با جنگ، ابتر خواهد ماند زیرا اگرچه صلح به عنوان مفهومی انتزاعی همیشه مطلوب به نظر می‌رسد، اما پایان جنگ و صلح فقط توقف بمباران نیست. صلح، در این بستر، موقعیتی است که بتواند جان و امنیت و مال مردم را پس از پایان جنگ نیز حفظ کند.

اگر صلح را در معنای آتش‌بس فهم کنیم و فقط به این معنا باشد که بازیگران خارجی شلیک را متوقف کنند، ما جمهوری اسلامی را اگرچه با زخم‌های عمیق اما همچنان زنده و با همه خشم و ترس خود با مردمی تنها گذاشته‌ایم که حکومت آن‌ها را پیاده‌نظام دشمن می‌خواند.

در این حالت، برای مردم ایران آتش‌بس به معنای پایان جنگ، آغاز امنیت و رفع خطر فوری مرگ نیست. این‌جا آتش‌بس برای مردم نه به معنای رسیدن به صلح که تنها به معنی انتقال صحنه خشونت از آسمان به خیابان، زندان، شکنجه و چوبه دار است.

در چنین شرایطی، شعار جنگ را متوقف کنید اگر بدون پاسخ به سرنوشت جامعه پس از توقف جنگ مطرح شود، اگرچه شاید از نظر عاطفی آرام‌بخش باشد، اما از نظر سیاسی و اخلاقی قابل دفاع نیست زیرا بار اصلی پیامدهای این توقف را نه دولت‌های درگیر، بلکه مردم بی‌پناهی تحمل می‌کنند که این حکومت سال‌هاست با آن‌ها در جنگ است و باید برای زنده ماندن زیر سایه همان حکومت بجنگند.

شعار پایان جنگ وقتی معنا دارد که رنج مردم پس از توقف جنگ را هم ببیند و برای کاهش و توقف آن راهی پیش پا بگذارد.هر شعار و برنامه و کنش ضدجنگی که نتواند درباره روز بعد از آتش‌بس حرف بزند و توضیح دهد که مردم ایران چگونه قرار است از انتقام حکومتی زخم‌خورده و هراسان جان سالم به در ببرند، مردمی را که باید با پیامدهای این بقا زندگی کنند نادیده گرفته است. در این صورت، موضع ضدجنگ آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد اخلاقی نیست.

برای مردم ایران، صلح به عنوان راهی برای پایان این جنگ، بدون تغییر سیاسی ساختاری فقط نام دیگری برای شروع پرقدرت‌تر جنگ حکومت علیه مردم است.

اخلاق انتزاعی فقط یک اصل کلی را تکرار می‌کند: جنگ بد است و باید متوقف شود. اما اخلاق مسئولانه یک گام جلوتر می‌گذارد و می‌پرسد: توقف جنگ، تحت چه شرایطی، با چه توازن قوا و با چه تضمینی برای مردم؟

اگر پاسخ این پرسش‌ها روشن نباشد، دفاع از آتش‌بس می‌تواند ناخواسته به دفاع از تثبیت وضع موجود بدل شود. وضعی که برای مردم ایران، خود منبع اصلی مرگ و رنج بوده است.

طبعا مراد از برکشیدن این پرسش‌ها، نه ستایش جنگ که سر باز زدن مسئولانه از ساده‌سازی اخلاقی است. برای اظهارنظر مسئولانه باید دو چیز را توام با هم دید: جنگ می‌تواند فاجعه‌بار باشد، اما زنده‌ بیرون آمدن جمهوری اسلامی از دل این جنگ می‌تواند حتما فاجعه‌بارتر باشد.

هر تحلیلی که یکی از این دو را حذف کند، بخشی از حقیقت را پنهان کرده است.

با ملاحظه این نکات، دیگر نمی‌توان با آسودگی و سادگی گذشته فقط از «نه به جنگ» در این شرایط حرف زد. نه چون جنگ دوست‌داشتنی است و نه چون ویرانی کم‌اهمیت است بلکه چون می‌دانیم پایان این جنگ اگر با پایان ساز و کار کشتار و حکومت کشتارگر همراه نباشد، آغاز فصلی بسیار تاریک‌تر و جنگی بسیار خونین‌تر علیه مردم است.

عدم محکومیت این جنگ برای بسیاری از آنان که به طور کلی و اصولی مخالف جنگ هستند، نه یک انتخاب ایدئولوژیک که آخرین امید برای جلوگیری از تجربه‌ای است که می‌تواند به تنهایی از تجربه ۴۷ ساله جمهوری اسلامی هولناک‌تر باشد.

تراژدی استیصال؛ ایستادن در تاریک‌ترین نقطه تاریخ

این موضع، موضعی تراژیک است نه پیروزمندانه. کسی که به چنین نتیجه‌ای می‌رسد مدافع جنگ یا به تعبیر رایج جنگ‌طلب نیست، بلکه از فرط بسته بودن همه راه‌های دیگر و با برآوردی واقع‌بینانه از خطر جدی جمهوری اسلامی پساجنگ، به گزینه‌ای دردناک فکر می‌کند که شاید بتواند ماشین کشتار را متوقف کند.

این همان چیزی است که بسیاری از منادیان نه به جنگ احتمالا در نظر نمی‌گیرند: برای جامعه‌ای که بارها در مقاطع مختلف با امید به تغییر مسالمت‌آمیز پیش رفته و هر بار با گلوله، زندان و اعدام پاسخ گرفته، نسبت با جنگ دیگر یک مساله نظری صرف نیست و از دل تجربه عینی استیصال تاریخی شکل گرفته است.

شاید در کنار تراژدی جاری بر روی زمین، در سطح نظری این تراژدی امروز ایران باشد. نه می‌توان با قطعیت از جنگ دفاع مطلق کرد، نه می‌توان با وجدان آسوده فقط برای توقف آن شعار داد، بی‌آن‌که به پرسش از چگونگی محافظت از مردم مقابل جنگ جمهوری اسلامی علیه آنان پاسخی جدی و مسئولانه داد.

تراژدی در اینجا وضعیتی است که در آن هیچ انتخابی پاک و بی‌هزینه نیست، اما پرهیز از انتخاب هم بی‌هزینه نیست.

ایران امروز در چنین نقطه‌ای ایستاده است. جایی که مردم نه فقط میان جنگ و صلح، بلکه میان شکل‌های مختلف بقا، رنج و امکان نجات گرفتار شده‌اند.

در چنین صحنه‌ای، مسئولیت اخلاقی و سیاسی هر موضع، نه با شعارهای کلی بلکه با توان آن در دیدن تمام ابعاد این رنج سنجیده می‌شود.

Banner
Banner
Banner
Banner

پربازدیدترین‌ها

پزشکیان در سازمان ملل: آماده گفت‌وگو هستیم، اما زبان زور را نخواهیم پذیرفت
۱

پزشکیان در سازمان ملل: آماده گفت‌وگو هستیم، اما زبان زور را نخواهیم پذیرفت

۲

پزشکیان از آمادگی برای توافق گفت؛ مجری فاکس‌نیوز پرسید چه کسی حکومت ایران را اداره می‌کند

۳

واکنش تند روبیو به سخنرانی پزشکیان: با کشتار مردم خود صلاحیت موعظه دیگران را ندارید

۴
روایت شما

شهروندان: شهردار نیویورک نمی‌خواهد درباره بازداشت قاتلان کت‌وشلواری ایران چیزی بگوید؟

۵

پروازهای ایران به شماری از کشورها ادامه دارند، برخی مسیرها متوقف شده‌اند

انتخاب سردبیر

  • سی‌ان‌ان: داده‌های شرکت‌های چینی دقت حملات جمهوری اسلامی را افزایش داده‌اند

    سی‌ان‌ان: داده‌های شرکت‌های چینی دقت حملات جمهوری اسلامی را افزایش داده‌اند

  • مرکز آمیا صدور قرار علیه محسن رضایی و احمد وحیدی را گامی برای «پایان دادن به مصونیت» خواند

    مرکز آمیا صدور قرار علیه محسن رضایی و احمد وحیدی را گامی برای «پایان دادن به مصونیت» خواند

  • وال‌استریت ژورنال: پل هوایی چین به مسیر مهم تامین تجهیزات نظامی ایران بدل شده است

    وال‌استریت ژورنال: پل هوایی چین به مسیر مهم تامین تجهیزات نظامی ایران بدل شده است

  • قوه قضاییه تعرض جنسی و ضرب‌وجرح نوجوان تبریزی را به «برخورد ناپسند» تقلیل داد

    قوه قضاییه تعرض جنسی و ضرب‌وجرح نوجوان تبریزی را به «برخورد ناپسند» تقلیل داد

  • دادگاهی در آمریکا ممنوعیت ورود خبرنگاران ۳ رسانه به کاخ سفید را تعلیق کرد

    دادگاهی در آمریکا ممنوعیت ورود خبرنگاران ۳ رسانه به کاخ سفید را تعلیق کرد

  • دست‌کم ۱۲ هزار جان‌باخته سرکوب اعتراضات در ایران؛ منطق تاریکی، مهندسی کشتار و ضرورت مداخله

    دست‌کم ۱۲ هزار جان‌باخته سرکوب اعتراضات در ایران؛ منطق تاریکی، مهندسی کشتار و ضرورت مداخله

  • آیا شواهدی از نسل‌کشی جمهوری اسلامی در ایران دیده می‌شود؟

    آیا شواهدی از نسل‌کشی جمهوری اسلامی در ایران دیده می‌شود؟

  • الگوی سرکوب جمهوری‌اسلامی در کشتار بزرگ دی‌ ۱۴۰۴ و نسبت آن با سرکوب در دهه ۶۰

    الگوی سرکوب جمهوری‌اسلامی در کشتار بزرگ دی‌ ۱۴۰۴ و نسبت آن با سرکوب در دهه ۶۰

•
•
•

مطالب بیشتر

مهندسی سرکوب در ورزش ایران؛ روایتی از قتل و حذف ورزشکاران

۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۴۶ (‎+۰ گرینویچ)
•
سارا امت‌علی
100%

ماهان مردانی، ورزشکار ۲۳ ساله، پیش از قدم گذاشتن به خیابان‌ نوشت: «از ما حتی اگر یک نفر باقی بماند، وظیفه دارد راوی بماند.» او رفت، گلوله خورد و کشته شد، اما آخرین واژه‌هایش دریچه‌ای گشود به بازخوانی روندی که در آن جمهوری اسلامی ورزش را به ابزاری برای سرکوب و مدیریت ترس بدل کرد.

بر اساس تجمیع اطلاعات رسیده به ایران‌اینترنشنال، تا لحظه تنظیم این گزارش هویت ۸۲ ورزشکار کشته‌شده شناسایی شده است؛ ۲۸ نفر از آنها ورزشکار آماتور بودند، ۴۷ نفرشان ورزشکارانی در تیم‌های استانی و کشوری و هفت نفرشان قهرمان ملی.

۵۶ درصد از ورزشکاران کشته‌شده‌ای که هویت‌شان شناسایی شده، در ورزش‌های رزمی و قدرتی مانند پرورش اندام، کشتی، کیک‌بوکسینگ، بوکس، تکواندو، کاراته و پاورلیفتینگ فعال بودند.

۵۸ درصد از آنها هم از قهرمانان استانی و کشوری بودند و در سطح محلی افرادی صاحب نفوذ و شناخته‌شده به شمار می‌آمدند.

این اعداد تصادفی نیستند؛ حامل پیام و حاصل یک برنامه‌ریزی بلندمدت‌اند.

اعداد به ما چه می‌گویند؟

پیش از رفتن به سراغ اعداد، لازم است تصویر یک ورزشکار را در ذهن تجسم کنیم؛ بدنی ورزیده و عضلانی، نگاهی مصمم و حالتی جسمانی که قدرت، مقاومت، نظم، امید به بهبود، استمرار و امکان زیستنِ مستقل را تداعی می‌کند.

بدن ورزشکار فقط یک پیکره فیزیکی نیست. نمادی است زنده از معنا یافتنِ تلاش، امکان، رویا و میل به عبور از محدودیت‌ها. بدنی که گواهی می‌دهد انسان قادر به «از نو ساختن» است.

حالا اعداد معنا پیدا می‌کنند: ۵۶ درصد، یعنی بیش از نیمی از ورزشکاران شناسایی‌شده که به دست جمهوری اسلامی به قتل رسیدند، در رشته‌های رزمی و قدرتی فعال بودند.

تصاویری که همراه با خبر کشته شدن این گروه از ورزشکاران کشته‌شده منتشر می‌شود، حامل تناقضی صریح و کوبنده است: حکومت سرکوبگر این اندام‌های ورزیده قدرتمند را، این نمادهای تلاش و امکان و رویا را و این میل بی‌پایان به عبور از محدودیت‌ها را، در چشم بر هم زدنی با شلیک چند گلوله به «جسد» تبدیل کرده است.

نانسی شپر-هیوز، انسان‌شناس آمریکایی که بخش عمده‌ای از کارهایش بر انسان‌شناسیِ بدن، خشونت، نسل‌کُشی و جوخه‌های مرگ متمرکز است، عقیده دارد که خشونت، به‌ویژه از سوی نظام‌های اقتدارگرا، صرفا سرکوب نیست؛ آموزش است.

در این چارچوب، قتل ورزشکار حاوی یک پیام تربیتی برای جامعه است: بدن قوی، محبوب و مشهور، قابل حذف است، چه رسد به بدن‌های نحیف و ناتوان‌شده از فقرِ شهروندان گمنام.

افزون بر این، شپر-هیوز، کشتار گسترده سیاسی را نوعی «ترور نمادین» می‌داند. جمهوری اسلامی با کشتن ده‌ها ورزشکار که نماد امید، سلامت، امکان پیشرفت و زیستنِ مستقل‌اند، پیامی نمادین به جامعه ارسال می‌کند: هیچ افقی امن نیست و هر تلاش و هر شکلی از قدرت در برابر حاکمیت «هیچ» است.

100%

خشونت پیش از شلیک گلوله آغاز شده بود

علیرضا نجاتی، ملی‌پوش پیشین کشتی فرنگی و دارنده مدال برنز جهانی، ۱۶ دی در صفحه اینستاگرامش نوشت: «ما آمده‌ایم بجنگیم، نه برای زنده ماندن، بلکه برای نماندن در خفت … جنگیدن در مقابل ظلم، حق‌کشی، زورگویی و ...»

پیام بعدی او درست یک روز پیش از فراخوان شاهزاده رضا پهلوی این بود: «آخر هفته‌ای زیبا و پر از موفقیت و حال خوب را برای همه آرزومندم؛ این پایان است.» او دو روز بعد بازداشت شد.

پس از آن، ایران‌وایر، به نقل از یک منبع آگاه در تهران، گزارش داد علیرضا دبیر، رییس دست‌نشانده فدراسیون کشتی، پس از بازداشت نجاتی به کشتی‌گیران ملی‌پوش ایران پیام داده که «این، آخر و عاقبت فریب خوردن و سیاسی شدن شماست».

دبیر ۲۶ تیر ۱۳۹۸ با وجود پرونده‌های فساد مالی گسترده در دوران نمایندگی‌اش در شورای شهر تهران، با حمایت مدیران نظامی و امنیتی ورزش و در انتخاباتی که سلامت آن مورد تردید بود، به ریاست فدراسیون کشتی رسید.

او ۲۱ بهمن ۱۴۰۳، در گفت‌وگو با روزنامه شرق تایید کرد محدودیت‌هایی برای کشتی‌گیران در «اظهارنظرهای شخصی و عمومی» ایجاد کرده است: «گفتم بچه‌های تیم ملی حق ندارند در مسائل سیاسی اظهار‌نظر کنند چون سیاسی نیستند، بلد نیستند، من سیاست را می‌فهمم. من قضیه‌ام فرق دارد ولی بچه‌ها را گفتم در موضوعات سیاسی حق ندارید اظهار‌نظر کنید.»

پایگاه خبری وزارت ورزش و جوانان سوم دی، حدود ۱۰ روز پیش از نخستین جرقه‌های انقلاب ملی ایرانیان، از دیدار دبیر با فرمانده مرکز مقاومت بسیج این وزارت‌خانه و مهدی میرجلیلی، رییس سازمان بسیج ورزشکاران خبر داد و به نقل از دبیر نوشت: «فدراسیون کشتی برای همکاری هرچه بیشتر با مرکز مقاومت بسیج وزارت ورزش آمادگی دارد.»

100%

ورزش در تسخیر نظامیان

فدراسیون کشتی تنها فدراسیون تحت نفوذ نیروهای سیاسی-امنیتی نیست. مهدی تاج، از چهره‌های شناخته‌شده نظامی، امنیتی و اقتصادی در ورزش ایران، ریاست فدراسیون فوتبال، محبوب‌ترین رشته ورزشی در ایران را بر عهده دارد.

آذر ۱۴۰۱ گروه هکری بلک‌ریوارد اسنادی درباره انتخابات فدراسیون فوتبال را در اختیار رسانه‌ها از جمله ایران‌اینترنشنال قرار داد که نشان می‌داد مهدی تاج گزینه مد نظر سپاه پاسداران در این انتخابات بود، زیرا ضمانت داده بود هیچ‌گاه در برابر نظام، علی خامنه‌ای و منویات او قرار نخواهد گرفت.

فدراسیون تیراندازی از بهمن ۱۴۰۰ تحت ریاست سرتیپ مرتضی قربانی، از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران فعالیت می‌کند.

غفور کارگری، از فرماندهان پیشین نیروی قدس سپاه که از سوی اتحادیه اروپا تحریم شده، از آذر ۱۴۰۱ هدایت کمیته ملی پارالمپیک را بر عهده گرفته است.

100%
دیدار غفور کارگری با رییس کاروان اعزامی فلسطین به بازی‌های پاراآسیایی هانگژو

کمیته ملی المپیک نیز در اختیار محمود خسروی‌وفا، چهره امنیتی و محافظ شخصی پیشین خامنه‌ای است.

احسان حدادی که با وجود محکومیت در یک پرونده تجاوز جنسی، تیر ۱۴۰۳ در جریان انتخاباتی جنجالی به ریاست فدراسیون دو و میدانی انتخاب شد، به بیت خامنه‌ای نزدیک است، به دیدار او می‌رود و به دوستی با آقازاده‌ها و همراهی‌شان در راهپیمایی اربعین افتخار می‌کند.

هادی ساعی که ۱۵ دی ۱۴۰۰ به عنوان رییس فدراسیون تکواندو انتخاب شد، نیز مانند دبیر تعاملی نزدیک با فرماندهان سپاه پاسداران دارد.

دیدار او با جانشین فرمانده سپاه بیت‌المقدس کردستان و فرمانده سپاه «امام صادق» بوشهر رسانه‌ای شد.

یک هفته پس از حمله لفظی دبیر به علی دایی، معاون هماهنگ‌کننده سازمان بسیج مستضعفین در اظهار نظری، ساعی و دبیر را «افرادی که پای حقیقت ایستاده‌اند» توصیف کرد و گفت باید از چنین کسانی تجلیل کرد.

از قرارگاه تا فدراسیون؛ پروژه ۳۰ ساله امنیتی‌سازی ورزش

این انتصاب‌ها و انتخاب‌ها نه‌تنها تصادفی‌ نیستند، بلکه بخشی حیاتی و نظام‌مند از یک الگوی حکمرانی امنیتی‌اند که از اواخر دهه ۱۳۷۰ به‌تدریج در ورزش ایران نهادینه شد.

از آن زمان، هم‌زمان با تثبیت ساختارهای امنیتی جمهوری اسلامی پس از جنگ و آغاز نگرانیِ حاکمیت از گسترش نهادهای مستقل مدنی، ورزش ایران به‌تدریج وارد فرآیند «امنیتی‌سازی» شد.

فدراسیون‌ها و باشگاه‌ها دیگر صرفا نهادهای مستقل ورزشی نبودند، بلکه به حوزه‌هایی برای مدیریت اجتماعی، کنترل افکار عمومی و مهار چهره‌های اثرگذار تبدیل شدند.

حضور تدریجی فرماندهان پیشین سپاه پاسداران و نیروهای امنیتی در راس فدراسیون‌ها و باشگاه‌های پرطرفداری چون استقلال و پرسپولیس، دخالت نهادهای اطلاعاتی در انتخابات ورزشی و شکل‌گیری شبکه‌های غیررسمی نظارت بر ورزشکاران، نشان‌دهنده انتقال منطق «امنیت داخلی» به حوزه ورزش بود.

تشکیل «میز ورزش» در اطلاعات سپاه هم بر تمایل این نهاد نظامی به کنترل تمام و کمال ورزشکاران صحه می‌گذارد.

میثم مهری، که به نظر می‌رسد نامی مستعار باشد، مسئول این میز است و گزارش‌هایی از روابط نزدیک او با تاج، خسروی‌وفا و محمدرضا داورزنی، از مدیران ورزشی جمهوری اسلامی، حکایت دارد.

مطالعه‌ای با عنوان «تجارت جدی: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران و صنعت ورزش» که سال ۲۰۲۴ در دانشگاه یِیل انجام شد، سیطره سپاه پاسداران بر ورزش ایران را این‌طور توصیف می‌کند: «سپاه از طریق در اختیار گرفتن بسیاری از باشگاه‌ها و فدراسیون‌های مهم، نه‌تنها سودهای اقتصادی عظیمی به‌دست می‌آورد - که می‌تواند در فعالیت‌های اقتصادی، اطلاعاتی یا نظامی دیگر سرمایه‌گذاری شود ـ بلکه ساختار ورزش ایران را نیز مطابق با اولویت‌های نهادی خود شکل می‌دهد: محافظه‌کاری اسلامی، سرکوب زنان و کنترل بی‌چون‌وچرای شهروندان.»

در بخش دیگری از این پژوهش به استفاده سپاه پاسداران از نهادهای ورزشی، به‌ویژه ورزش‌های رزمی، برای «جذب جوانان به نیروهای زمینی خود» اشاره شده است: «به‌طور مشخص، فدراسیون‌های هنرهای رزمی که زیر نظر وزارت ورزش و جوانان فعالیت می‌کنند، از جمله جودو و کیک‌جیتسو، به مراکز جذب نیرو برای یگان‌های ویژه سپاه تبدیل شده‌اند؛ یگان‌هایی که ماموریت اصلی آنها سرکوب اعتراضات مردمی با خشونتی قلدرمابانه و سازمان‌یافته است.»

اعمال کنترل و خشونت در دستورالعمل‌های ابلاغی

خرداد ۱۴۰۲، چند ماه پس از خیزش مشهور به «زن، زندگی، آزادی»، نسخه‌ای تازه از دستورالعمل نقل و انتقال بازیکنان فوتبال از سوی فدراسیون و با موافقت باشگاه‌ها ابلاغ شد که در آن یک بند تازه وجود داشت.

در بند ۱۵ این دستورالعمل ذکر شده که «انجام هر گونه فعالیت و مواد مغایر با قوانین کشور» و «سوء‌رفتارهای اجتماعی، سیاسی، مذهبی و توهین به مقامات ذی‌صلاح در فضای مجازی و مصاحبه» در کمیته انضباطی باشگاه و «مراجع صلاحیت‌دار» قابل رسیدگی است.

این بند از دستورالعمل که هم‌اکنون نیز مورد استفاده است، از باشگاه‌ها می‌خواهد در قرارداد بازیکنان قید کنند که «انجام هر گونه فعالیت و مواد مغایر با قوانین کشور و کدهای اخلاقی و انضباطی پیوست از جمله سوءرفتارهای اجتماعی، تبعیض‌ نژادی، قومی، مذهبی و سیاسی و توهین به مقامات ذی‌صلاح اعم از در فضای مجازی، مصاحبه، تبلیغ در داخل و خارج از زمین مسابقه، ممنوع بوده و تخلف قابل رسیدگی در کمیته انضباطی باشگاه و مراجع صلاحیت‌دار است.»

به این ترتیب، دست نهاد قضایی باز است که بر اساس گزارش‌هایی که از فدراسیون دست‌نشانده حاکمیت دریافت می‌کند، هر واکنش یا اظهار نظر خلاف منافع حاکمیت را با برچسب «سوءرفتار» یا «توهین به مقامات ذی‌صلاح» به «مراجع صلاحیت‌دار» بسپرد.

منظور از مراجع صلاحیت‌دار در این بند، نهادهایی جز کمیته‌ انضباطی باشگاه و فدراسیون است و می‌توان به شکل‌های مختلف آن را تفسیر کرد؛ از قوه قضاییه تا وزارت اطلاعات و اداره اطلاعات سپاه.

دستکاری ساحت ورزش و تعبیه کردن ساختاری خشونت

این تلاش سازمان‌یافته برای تبدیل ورزش از سرمایه ملی به ابزار سرکوب و قتل هدفمند ورزشکاران به کمک «تئوری میدان» پی‌یر بوردیو، جامعه‌شناس فرانسوی، بهتر درک می‌شود.

بوردیو جامعه را متشکل از «میدان‌»هایی نسبتا مستقل می‌داند که هر کدام قواعد، سلسله‌مراتب و سرمایه خاص خود را دارند.

بر این اساس، سرمایه در میدان ورزش، بدن ورزیده، افتخارات ورزشی، شهرت و محبوبیت است، شایستگی‌های جسمی و فنی قواعد بازی را تعیین می‌کنند، و مشروعیت بر موفقیت‌های ورزشی و محبوبیت اجتماعی استوار است.

در این میدان، ورزشکار می‌تواند بدون وابستگی به قدرت «کسی» شود.

با ورود نهادهای امنیتی به مدیریت ورزشی، ورزش به‌‌تدریج از میدانی نسبتا مستقل به زیرمجموعه‌ای وابسته به میدانِ سیاستِ اقتدارگرا تبدیل شد و قواعد بازی به‌دست مدیران امنیتی-نظامی یا مدیران دست‌نشانده‌، به نفع قدرت مسلط تغییر می‌کند.

وقتی نیروهای سپاهی ریاست فدراسیون‌ها، کمیته‌های ورزشی و باشگاه‌ها را به دست می‌گیرند و انتخابات فدراسیون‌ها را مهندسی می‌کنند، در واقع می‌گویند که سرمایه مشروع در میدان تازه‌ای که ساخته‌ایم، دیگر بدن ورزیده، تعداد مدال‌ها و محبوبیت اجتماعی نیست؛ «وفاداری به من و سکوت در برابر من» است.

در چنین میدانی، بدن ورزیده و محبوبیت اجتماعی‌ ورزشکار مستقل، تهدیدی تحمل‌ناپذیر علیه میدان سیاست اقتدارگرا تلقی می‌شود؛ پس باید بی‌اعتبار و شکسته و در شدیدترین حالت حذف شود.

در چنین ساختاری، ورزشکار دیگر یک کنشگر آزاد نیست، بلکه یا باید سرمایه نمادین خود را در خدمت قدرت بگذارد، یا هزینه استقلالش را با حذف، زندان و مرگ بپردازد.

مدیریت ترس، کنترل مرگ

سرکوبگران پس از کشتنِ ماهان مردانی به ضرب دو گلوله جنگی، اجازه ندادند پیکر او در گورستان شهر قدس، شهر محل زندگی‌اش در حاشیه جنوب غربی تهران، دفن شود.

بدن ورزیده اما بی‌جان‌شده‌ ماهان به‌شرطی به خانواده‌اش تحویل داده شد، که او را در گورستان یکی از روستاهای حاشیه تهران به خاک بسپارند؛ بدون حق سوگواری و بدون حضور جمعیت.

این خشونت عریان که تا لحظه‌ دفن بدنِ سیاسی‌شده ورزشکار ادامه یافت، شاهدی دیگر بر این واقعیت است که قتل ورزشکاران، به‌ویژه آنها که در سطح محلی شناخته‌شده‌ترند، محبوبیت و نفوذ بیشتری دارند و اندام‌شان تجسم صریح‌تری از «قدرت» است، تصادفی نیست.

این بخشی از معماری قدرت و سرکوب است؛ تصمیمی سیاسی در پی سال‌ها تدارک و برنامه‌ریزی امنیتی گام‌به‌گام و حساب‌شده برای هشدار به جامعه.